مقدمه:مطلبی به نام “صورت بندی مسئله هسته ای” در ایمایان منتشر شد و من هم نظراتی پایین آن مطلب نوشتم که ناخواسته طولانی شد. پس از آن با خود می گفتم کاش به جای نوشتن چند کامنت پی در پی در پای وبلاگ دیگران موضعم را به صورت یک مطلب در اینجا می نوشتم اما هم از تکرار اکراه داشتم و هم تبدیل آن نظرات حاشیه گونه به یک مطلب مستقل و کامل بیش از فرصت و توان این روزهایم بود. خواست جناب ایماگر برای انتشار مستقل آن نظرات اکراه را رفع کرد و غلبه بر مشکل فرصت هم با تدوین این پست با سیاق حاشیه ای بر نوشته ایشان ممکن گردید.

خلاصه مطلب اصلی: مطلب ایمایان از نظر من دارای 3 محور اصلی است:

الف. پررنگ کردن احتمال اینکه ایران بمب هسته ای داشته باشد و حواشی آن (اطلاع غرب از این قضیه و ترجیح علنی کردن یا نکردن آن و …)

ب. تکرار این موضع که مسئله هسته ای بهانه نیست و ضررش در مقطع فعلی بیش از سود آن است پس با صرف نظر از تکنولوژی هسته ای می توان تهدیدات غرب زا رفع کرد و زمینه توسعه پایدار کشور را فراهم کرد در حالی که در آینده و در زمان مناسب تر امکان شروع دوباره فعالیت های هسته ای هست.

ج. پیش بینی آینده برخورد ایران و غرب (اول تحریم، بعد اخطار عملی، حمله محدود به تاسیسات اتمی و در نهایت نابود کردن نیروی هوایی و دریایی ایران در چند روز)

الف:

به نظرم ایماگر قضیه بمب را بی جهت بزرگ کرده است. اگر تاکید نظام روی عبارت “حرمت استفاده از بمب اتمی” به معنی استفاده از آن حرام، ساختش مباح و انگیزه ساخت هم رعب دشمنان باشد با اعلام حرمت استفاده چه رعبی می ماند. اگر بگوییم حرمت استفاده دروغ مصلحتی است خب چرا در مورد ساخت دروغ نمی گویند.

فرستادن شمخانی برای خرید بمب اتمی از پاکستان قابل تکیه به نظر نمی رسد. گذشته از اعتبار منبع (احتمالا ویکی لیکس) بعید است آقای خامنه ای ایران نداند که چنین خبر مهمی حتما از ارتش پاکستان با آن ارتباطاطش با آمریکا درز خواهد کرد. هم در این مورد و هم در مورد وارد کردن کلاهک اتمی از آسیای میانه باید تلاش رسانه ای غرب برای متهم کردن ایران را در اعتبارسنجی خبر در نظر گرفت به خصوص حالا که دروغ بودن حرفهایی مانند ارتباط صدام و القاعده که دستاویز حمله به عراق شد روشن شده است.

تنها مورد قابل تکیه برای احتمال داشتن یا ساختن بمب به نظر من روحیه نظامیگری و اصالت دادن به قدرت نظانی در نزد رهبر و نظامیان ایران است (به خصوص با سابقه نامه محسن رضایی). اما این نیز به نظرم کافی نیست. کل راهبرد جنگی ایران نامتقارن و دفاعی است. منظورم شعار و تبلیغات دیپلماتیک نیست.  نامتقارن است چون به نظرم تصور آقای خامنه ای از پیروزی ایران در جنگ با آمریکا چیزی مانند جنگ 33 روزه است. با خسارات پشیمان کننده برای حمله کننده و خسارات بیشتر از آن برای ایران. در این راهبرد سلاح اتمی بیشتر بهانه می دهد تا پشیمان کند و به نظرم مقامات متوجه این بهانه ندادن هستند. می توان به رفتار ایران دقت کرد که حتی یک بار علیه همسایگان ضعیف و توظئه گرش به قدرت نظامیش اشاره نکرده است. تازه همین سلاحهای متعارف هم برای جلوگیری از عملی شدن تهدیدات آمریکا به رخ کشیده می شوند.

در نهایت حداکثر ارتباطی که بین ایران و بمب به نظرم معقول است گزارش نهادهای اطلاعاتی آمریکاست. یعنی تلاشی که از سال 2003 متوقف شده است.

باقی قضایا مانند عدم آزمایش و اعلام یا اطلاع غرب و … بر پایه سست وجود بمب بنا شده است که به نظرم حجم زیادی از صورتبندی ایماگر را به بیراهه کشانده است.

ب:

جناب ایماگر مسئله هسته ای  را دلیل اصلی برخورد غرب می داند و در عین حال در جای دیگر یک راه داشتن بمب و رهیدن از برخورد آمریکا را همراهی با آن کشور می شمارد (مورد پاکستان). اگر مسئله هسته ای اصل است و بهانه نیست چرا اعلام بمب احتمالی و همراهی با آمریکا راه نجات است؟

تحلیلی که مسئله هسته ای را اصل در برخورد می شمارد و بر اساس رویکرد هزینه-فایده تعلیق فعالیت هسته ای را توصیه می کند به نظر من دچار خطای اعتماد به غرب به رغم وجود سوابق منفی گذشته است. قبل از سال 2003 که تلاش ایران برای غنی سازی کشف نشده بود غربی ها داشتن راکتور آب سبک را هم برای ما لازم نمی دانستند. کارهایی که برای قوی کردن ایران در ده سال تعلیق فعالیت های هسته ای (شامل فرستادن گاز به کشورهای مختلف و عبور لوله های نفتی کشورهای دیگر از ایران) پیشنهاد می شود همه قبل از 2003 با مخالفت و کارشکنی آمریکا به مانع برخورده بود. اما مشکل دیگر این توصیه اینست که بدون ایجاد این وابستکی های راهبردی دیگر کشورها به ایران، ده سال بعد چه چیز باعث می شود غرب برخورد دیگری با توسعه تکنولوژی هسته ای در ایران داشته باشد.

فکر می کنم اگر “توقّف در همین مرحله” ممکن باشد معامله خوبی است و نیاز به این همه فشار ندارد. منظور از “دادن تضمینهای لازم برای غیرنظامی بودن بقیّه‌ی فعّالیّتها و مسکوت گذاشتن اصل موضوع” برایم روشن نیست. در حال حاضر تمام قسمتهای شناخته شده برنامه هسته ای زیر نظر آژانس است. چه تضمین دیگری می شود داد. مشکل اجازه بازرسی گسترده دادن هم این است که همه مراکز نظامی را در معرض جاسوسان قرار خواهد داد. طرف مقابل بازرسی ها را بی پایان خواهد کرد. در نهایت هم ممکن است آتش تهیه یک بازی تبلیغاتی مقدمه حمله شود. موردی که برای عراق هم اتفاق افتاد.

به نظرم مشکل اصلی عدم توانایی انعطاف مقامات ایران در مسایل حیثیتی است. امام خمینی این انعطاف را در حیثیتی ترین مورد زندگیش داشت. آقای خامنه ای قاطعیت امام را می خواهد ولی آن انعطاف را ندارد. در ضمن با طرد امثال هاشمی و جدا شدن لاریجانی از قضیه هسته ای که روحیه بده بستان و بازیگری سیاسی را دارند مشکل گره خوردن قضیه حادتر شده است.
درسی که ما از جنگ می توانستیم بگیریم این بود که اگرچه حق داشته باشیم یا با پیشروی و اراده مان دنیا را متحیر کنیم، اما جایی می رسد که همه ساختار قدرت دنیا از ما احساس خطر خواهد کرد و هزینه را بالا خواهد برد، پس بهتر است قبل از آن نقطه با یک معامله کار را فیصله دهیم. به نظر من آن نقطه  بهینه حول و هوش برکناری لاریجانی بود.

به نظر من مسئله هسته ای بهانه است شاید در ابتدای کار هم نقطه مقاومت خوبی (از بین 3 مورد گفته شده) بود ولی با حاد شدن کار ما باید در نقطه بهینه فیصله اش می دادیم در حال حاضر با کش پیدا کردن آن آمریکا به طور همزمان پروژهای اتهامهای تروریتی و تضعیف متحدان ایران و حتی حقوق بشر را پیش می برد.

بسیاری از مختصات مسئله هسته ای ایران مسئله جلوگیری قدرتمندان دیگر از ایجاد قدرت جدید است که برای بسیاری از قدرتهای فعلی هم اتفاق افتاده است و جمهوری اسلامی 2 نکته را باید برای برد در این فرآیند رعایت کند. تنوع تاکتیک و اتکا به قدرت نرم داخلی (رضایت مردم، ، قوی خواستن مردم).

ج:

در پیش بینی مراحل کار تفسیر ایماگر درباره ترورها به عنوان اخطار جالب بود اما مشکلات غرب برای جنگ با ایران را در بررسی نکرده است. جمهوری اسلامی درگیر بحران است ولی غرب هم هست. جنگ با ایران در شرایط عادی هم پیش بینی ناپذیر بود چه برسد در شرایط فعلی اقتصادی غرب. علت این عقیده ام این است که ایران از 2003 دارد به جنگ فکر می کند. تکیه ایران مدتهاست از نیرو هوایی کلاسیک که قابل بمباران است به نیروی موشکی دوربرد تغییر کرده است. به علت حیثیتی شدن قضیه جنگ محدودی با ایران اتفاق نخواهد افتاد. چون هر حمله محدود پاسخی خواهد داشت و پاسخ پاسخی و یا اینکه با یک حمله گسترده توان پاسخ ایران در همان اول باید نابود شود که دیگر اسمش حمله محدود نیست.

مدتی بود می خواستم در مورد انتخابات بنویسم. اول در مورد آرایش صحنه و بعد در مورد تصمیم خودم. اولی را که رویدادهای پی در پی داخلی و خارجی پیچیده کرده است. دومی را هم مسعود بهنود در این مصاحبه اش سخن از زبان ما گفته است.

لب کلام:

  • ما در انتخابات پیش رو شرکت نمی کنیم.
  • اصل بر شرکت در انتخابات است.
  • در انتخابات بعدی معلوم نیست چه کار کنیم.
  • ببینیم چه می شَود شاید هم بعدا دیدیم اشتباه کردیم.
  • دلیلی نداریم انتخابات قبل از 88 همه تقلب داشته است.
  • درست نیست از پیش بگوییم در همه انتخابات های بعد از این رای مردم دستکاری می شود.
  • می دانیم که بدون ما هم انتخابات برگزار می شود و مثلا 60 درصد از مردم شرکت می کنند.
  • نسبت به اصلاح طلبانی که در انتخابات نامزد شده اند گارد منفی ندارد.
  • نسبت به آنچه بعضی ها اصلاح طلبان جدیدش می خوانند گارد منفی ندارد و تازه مثبت هم هست.
  • ما با این انتخابات قهریم.

با این تعبیر قهریمش خیلی حال می کنم. نمی گوید تحریم می کنیم تا ادعایی درش باشد یا شرکت نمی کنیم که خنثی باشد می گوید قهریم. توی این کلمه قهر یک احساسی هست. مثل دل آزردگی از اینکه فردای حماسه انتخابات از حماسه سازان بی آزار به جرم سوال با باتوم پذیرایی شود. مثل دل آزردگی کسانی که به خاطر حمایت یک طرفه رهبری از رییس جمهور قانون شکن و رفتارهایش در انتخابات شرکت کرده اند و حالا رایشان شده تایید نظام آن هم نظامی که تعریفش شده خواست یک نفر و از اینکه بر روی بخشی از صاحبان اصلی کشور در خیابان چوب و چماق بکشد ابا ندارد.

استدلال عقلی می شود کرد ولی برای من اصلش همین است. من ناراحتم دلخورم از کسانی که رای کاغذی ما را می خواهند اما رای و نظر ما برایشان مهم نیست. ما برایشان یک عددیم.

برایشان ما صاحبان کشور نیستیم و اگر هم باشیم مادرانی هستیم که برای اثبات مادریمان باید همیشه از خیر فرزندمان بگذریم اما قاضی همیشه بچه را به دایه می دهد و اعتراضمان هم قانون شکنی و زیاده خواهی است.

می خواهم حال آنهایی را بگیرم که برای مصلحت کشور و آبروی نظام هم که شده مطابق اسلام و اصول عمل نمی کنند اما به این رای ما که می رسد از ما می خواهند برای مصلحت ماستمای کردن بی تدبیری های حضرات در برابر بیگانه خلاف آنچه عقل و اصول می گوید عمل کنیم.

آی دایه ها! این بار بگذار بچه نصف شود یا تو بی خیال می شوی یا ما در لحظه آخر دستمان را جلوی شمشیر می گیریم. دست بریدن بهتر است از دل بریدن و خون دل خوردن.

پس از آخرین شهادت

ژانویه 16, 2012

بعد از نوشتن در مورد شهادت مصطفی احمدی روشن چند مطلب به عنوان مطلب بعدی در نظر داشتم ولی حال بدی داشتم که مانند یک مطلب عادی خیلی سریع از این قضیه بگذرم.

از اتفاقات مثبتی که در این قضیه افتاد عدم لفاظی مقامات امنیتی بود. وزیر اطلاعات کاملا تا امروز ساکت بود و از فرماندهان سپاه هم تا قبل از مصاحبه سردار جزایری با فارس خبری نبود.

نکته مثبت بعدی اشاره به مجازات عاملین و آمرین این ترورها در پیام تسلیت آقای خامنه ای وجود داشت (مقایسه کنید با متن پیام تسلیت شهادت دکتر علیمحمدی (برای شهادت دکتر شهریاری و رضایی نژاد پیامی داده نشد)). مثبت بودن این اقدام به جهت تعهد حاکمیت به انجام اقدام عملی فراتر از لفاظی های توخالی است. حالا نه تنها وزیر اطلاعات و فرماندهان سپاه سه چهار روز به جای حرف به دنبال انجام وظیفه اصلیشان می روند بلکه پیرو  تعهد موجود در پیام آقای خامنه ای ایشان نیز در اولین حرفهایشان به مجازات عاملین اشاره دارند.

آخرین اتفاق مثبت از نظر من کاربرد شهید و شهادت برای ترور احمدی روشن توسط سایت کلمه بود. راستش در این زمانه ای که حاکمیت و مخالفانش برای مخالفت با هم هر روز نقطه مشترک و اصل بدیهی را انکار و تحریف می کنند و توقعم از هر دو طرف کم تر و کم تر می شود این جرقه ای امیدبخش است.

امیدوارم آنها که دارند کمک گرفتن از دشمنان ایران و حتی تهاجم آنها به ایران را در بلبشوی کارنامه منفی حاکمان امروزه کشور تطهیر می کنند با این ترورها به خود آیند.

امیدوارم سرداران ما هم بدانند امثال من از قدرت و پیروزی آنها خوشحال می شویم و از شکستشان خشمگین، به شرطی که میدان جنگ را سرکوب مردم خودشان یا عرصه سیاست و اقتصاد کشور ندانند.

 امیدوارم حالا که بوی شهادت در فضای کشور پیچیده است دوستان نورس حزب اللهی ما کم کم نظری به تفاوت جهاد واقعی با جنگ نرمی که به جای یاد خدا و اخلاص برای او به دروغ و آبرو بری و هتاکی و تحریف و تحقیر هم وطنان آلوده شده است بیندازند.

خجالت بکشید

ژانویه 11, 2012

5 ترور در کمتر از 2 سال در قلب تهران. با هدفهای مرتبط با دانش یا صنعت هسته ای. با اشتراک روش در حداقل 3 مورد.

آقای وزیر اطلاعات خجالت بکش اگر دوباره بیایی در تلویزیون و از بدی و جنایتکاری دشمنان بگویی.

آقای فرمانده سپاه اف بر تو اگر خودت و زیردستانت به جای تامین امنیت انسانهایی که از نظر خودتان مهمترین دستاوردها را داشته اند در مورد حضور و عدم حضور فلان جناح در انتخابات اظهار فضل کنی.

آقای نماینده مجلس از شرکت درانتخابات دور بعد استعفا بده اگر نمی توانی مسئولین پرمدعا و بی عرضه امنیتی را بازخواست کنی.

سیستم درب و داغان دولت جعلی اسرائیل که بعد از فضاحت جنگ با حزب الله یکی یکی دولتمردان و نظامی هایش را بازخواست می کند شرف دارد به شماها که پز پیروزی هایتان برای ملت است اما به جای عذرخواهی و شرمندگی به وقت شکست، برای فحش دادن به دشمن خودتان را جلو می اندازید.

پ.ن: برای مقامات عالیه بزرگتر اینها که گفتم فقط منتظر یک سخنرانی کلیشه ای دیگر هستم.

نوشته مرتبط

در بازخوردهایی که از نوشته های اینجا گرفته ام یک فصل مشترک، سطح بالای انتقادها بوده است. منظور افراد از سطح بالا نه کیفیت مطالب بلکه مقام موقعیت مورد انتقاد، صراحت آن و به طور مشخص انتقاد صریح و با نام از آقای خامنه ای بوده است.

نکته عجیب تر اینکه وقتی پای درددل دوستان معتقد به خطرناک بودن این لحن و این روش (همانها که اغلب در نوشته هایشان انتقاد به رهبری یا حداقل تصریح به مخاطب بودن ایشان را سانسور می کنند) می نشینی می بینی که چه دل پری از شخص اول دارند و لحن شفاهیشان تا حد زیادی تند است. به نظر من یکی از علتهای این لحن تند همان سانسور و حفظ حریم بی جا در مطالب وبلاگ است. از نظر روانی ما وقتی نتوانیم گله و شکایتمان را از کسی اظهار کنیم از او بیشتر متنفر می شویم.

احتمالا دلیلی که دوستان می آورند متحمل نشدن هزینه زیاد و بی فایده انتقاد از رهبری است. اما عرض بنده این است که “چون سیستمی وجود ندارد” نمی توان یک الگوی مشخص از خط قرمزها و برخوردها ارائه کرد که با رعایت آن مصونیت یافت. این هم شامل فیل.ترینگ و هم برخورد شخصی با نویسنده است. مثلا به طور خاص مهندس موسوی هیچگاه در بیانیه های خود از رهبری نام نبرده است اما …

طیف مورد اشاره من طیف مذهبی و انقلابی اما منتقد به وضع موجود است. کم و زیاد اکثر این افراد قبول دارند که ریشه بخشی از انحرافات یا کاستی های کشور، مدیریت رهبری است که شامل اتخاذ راهبرد غلط، اقدامات نادرست و یا سکوت در برابر خطاهای کوچک و بزرگ منصوبین و دستگاههای تحت نظارت ایشان است.

نام بردن از ایشان 2 فایده دارد.

اول اینکه نفس مجاز دانستن انتقاد از رهبری و ترویج آن مبارزه با منکر معصوم قلمداد کردن ایشان و اصلاح اصلی است. ویژگی اشکال در کارکرد رهبری با توجه به جایگاه و اختیاراتش در ساختار حقوقی و حقیقی نظام این است که به دیگر بخشها هم سرایت می کند. پس با این وجود دوستان با حذف انتقاد از رهبری می خواهند چه چیزی را اصلاح کنند. مگر نه این است که دیگران درست و غلط در برابر هر ایرادی، به سخنان یا سکوت ایشان ارجاع می دهند؟ تصریح در انتقاد اثبات عملی عادی بودن اینکار است مثل قضیه “مرتب کردن موهای زیر روسری”.

دوم اینکه آن نفرت گفته شده ایجاد نمی شود.

اما چرا مهم است که چنان نفرتی در دل ما ایجاد نشود. نکند طیف مذهبی منتقد هنوز هم در ته دلش از اینکه از شخصیت مقدس سابقش بریده است احساس گناه می کند؟ به هیچ وجه بحث احساس گناه نیست. نفرتی که گفتم نوعی واکنش منفی حاصل از ترس و ناتوانی است. همانقدر مخرب است که مواجه نشدن حامیان صادق آقای خامنه ای با سوالات و انتقادات منتقدان از ترس از دست دادن تکیه گاه هست. قدرت اصلی قدرت نرم است. قدرت نرم از درون می جوشد. اگر بترسی و ناتوان باشی بلندترین فریادها را هم که بزنی ضعیفی. سکوت هم بکنی ضعیفی.

وقتی نفرت نبود لحن مخاطبه با رهبری بااعتماد به نفس و در عین حال حتی دلسوزانه می شود. احتمال پذیرش توسط خود ایشان یا فکر کردن حامیانشان به آن بیشتر می شود. دسته بندی کردن آن زیر عنوان توهین هم سخت تر می شود. اغلب اوقات تحقیر کردن یا سبک برخورد کردن با شخصیت های مورد احترام یک جمع است که باعث واکنش احساسی طرفداران قبل از فکر کردن می شود. نمونه چنین فرایندی در جروبحثهای فرقه ای عوامانه بین شیعه و سنی کم نیست. فراموش نکنیم که رمز دوام مقاومت حاکمیت در برابر تغیر و تحول، قدرت نرم حاصل از اعتقاد گروهی از مردم است.

نکته آخر اینکه می بینم که طیف های مختلف برای آینده کشور همزیستی مسالمت آمیز و احترام به همه گروهها و اعتقادات را (با قرائتهای مختلف خودشان) تصویر می کنند. فراموش نکنیم حامیان آقای خامنه ای و مذهبی های سنتی (به معنای مثبت یا منفی اش) هم گروهی از این جامعه هستند. چنان جامعه ای را از هم اکنون باید زندگی کرد.

به سلامتی

ژانویه 7, 2012

به سلامتی سرباز بدون ماسک دماغ سرخیده راهنمایی رانندگی سر پل پارک وی، که اول صبح باید ماشین دودی های ما را تماشا کند.

به سلامتی استحکام وجدان روسایی که آلودگی تهران خواب شبشان را نمی گیرد.

به سلامتی کارگر افغانی که باور نمی کند جلوی خط عابر برای او ترمز زده ام.

به سلامتی آقا رضا که اول صبح فقط با 1800 تومان از تیمارستان تا خود مقصد یک بند برایت گیتار برقی می زند.

به سلامتی بک گراند مشتی مدرس جنوب با آن ابر و خورشید هفت صبحش.

به سلامتی خودم که با یک نمه برف می زنم زیر آواز، بی خیال نگاه رهگذرها.

به سلامتی خود خدا که این نمه برف و باران های بهشتی را از ما خالدین جهنم تهران دریغ ندارد.

به سلامتی الکی خوشی که اگر نبود معلوم نبود تلخی حال را با کدام مزه بتوانیم به امید آینده برویم بالا.

لیست کشورهایی که اخیرا عضو شورای امنیت شده اند را می بینم. توگو، جمهوری آذربایجان و گواتمالا جزء اش هستند. عجیب است که این کشورهای گوگولی مگولی عضو می شوند ولی ما خوابش را هم نمی توانیم ببینیم. عجیب تر اینکه شورای امنیت رکنی از سازمان ملل است که محفل قدرتمندان است. پنج قدرت جهانی عضو دائمی هستند و حق وتو هم دارند.

ولی خیلی هم عجیب نیست. قدرت های بزرگ ضعیف ترین ها را جذب خودشان می کنند. این الگو را در ایران خودمان هم می توان دید.

آنکه میلیاردها دلار پول نقت بدستش هست و به رای هیچ نهاد نظارتی گردن نمی نهد طرفدار فقراست.

آنکه کلامش چون یاسای چنگیز قانون تلقی می شود و قدرت مادام العمر بی چون و چرای مستقل از رای مردم دارد مدعیست که رای مردم را از کام قدرتمندان درجه دوی سابق بیرون کشیده است.

سوالات زیر برگرفته از آخرین کامنت من در پای مطلب  ” عاشورا: فهم اصولگرایان و فهم اصلاح طلبان ” است:

  • از منظر حکومت دینی حد برخورد با مخالف (درون دینی، برون دینی یا منافق) چیست؟
  • از منظر فرد مسلمان حد مقابله با انحراف حکومت دینی چیست؟
  • در مقایسه فرد غیردینداری که مظلوم است یا مقابله با ظلم می کند و فرد دینداری که به صورت رویه ظلم می کند، جانب که را بگیریم؟ “مومنان ولی و برادر یکدیگرند” مقدم است یا “دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید”؟

آن مطلب را که نوشتم منظورم مقایسه دو فکر بود تا صاحبان فکر و سابقه آنها. ایده آل برایم این بود که نوعی گفتگو شکل بگیرد. در نظرات پایین مطلب سعی کردم با آقای محسن فولادگر چنین گفتگویی را شکل دهم ولی میسر نشد. شاید این سوالها و جواب شما موجب گفتگو شود.

پ.ن1: همانطور که از سیاق متن پیداست هم آن مطلب و هم این سوالها “درون دینی” طرح شده اند.

پ.ن2: خواندن کامنتهای مطلب مورد اشاره شاید مفید باشد.

هذیان

دسامبر 26, 2011

تاقباز خوابیدم رو تخت. لامپ مهتابی بدشکل بالاسرم چشامو می زنه. بازومو می ذارم رو چشمام. گرم می شن و تاریک. یاد قدیما میافتم. کافه های گرم و نیمه تاریک. رو مینداختیم ته کیفا خستگی در کنن و میافتادیم به حرف زدن. حرف و چایی. کل کل و کافی میکس. چه روزایی بود! چه دورانی بود! با چه جدیت و شکوهی زمانه رو نقد می کردیم. دغدغه هامونو می ریختیم وسط. همه جوون. همه دردمند. اما پر شرو شور. حاجی با نهنگ سیاهش می اومد نمک و لیمو می زد به آبجوی الکل ندیده و نمک محفل می شد. مریضو برای دانشجوا توضیح می داد و تشخیص هاشونو می گرفت. منم که تو ابرا بودم. تو ابرا بودم که فک می کردم همه چی سیستم داره. فک می کردم کتاب باید هلو باشه. آخوند باید روحانی باشه. لابد خیال کردی پاتیل شدمو هذیون می بافم. آخه تخت شیمی درمانیو چه به مستی؟ حالا خماری بگی یه چیزی!
5 صبح شده. پرستار میاد تو دستشو می ذاره روی چهارتا کلید و شترق! نور از لای دستم خودشو هل می ده تو چشام. مصبتو شکر! تو پرستاری یا ملک عذاب؟ میگه برگرد سرمتو … کنم. بر می گردم. یه دسته از موهامو روی بالش می بینم. چندشم میشه. با کچلی و بیمارستان و سرطان مشکلی ندارم. باهاش کنار اومدم. اما از دیدن این موها چندشم می شه. از بوی ماده ضدعفونی توی بخشم. انقد حالم بد می شه که خود حاج منصورم برام نوار روضه های فاش بخونه تکون نمی خورم.
ولش کن. مثنوی هفتاد من شدو اصل حرف موند. جیسون همه اینا به خاطر تو بود. نه نهنگ، نه حاجی، نه سید سکوت، نه کافی میکس. نه حتی محاسن نرم اون مرد شریفو و خنده های نمکیش هیچکدوم. من واسه خاطر تو میومدم. به خاطر تو فرانک! به خاطر تو که از اولش برا من جیسون نبودی.

همه رفتند

دسامبر 22, 2011

مهاجرت

همه از این مملکت رفتند.

پولدارها رفتند که راحت زندگی کنند.

بی پولها رفتند که پولدار شوند.

مهندسها رفتند که دکترا بگیرند.

دکترها رفتند که فوق تخصص بگیرند.

آنها که تخصصشان یدی بود رفتند چون آن طرف درآمد خوبی دارد

دخترها شوهر آن طرف پیدا کردند و رفتند.

پسرها را خانواده دم رفتن زن دادند.

بچه های کوچک به همراه پدر و مادر رفتند.

پدر و مادرهای تنها با دعوت نامه فرزندان رفتند.

آنها که ویزا و پذیرش گیرشان نمی آمد آنقدر پیگیری کردند تا آمد.

آنها که پیگیر نبودند در لاتاری گرین کارت برنده شدند.

هیچ کس نماند.

جز مدرسان زبان که آنها هم رفتند تا کلاس زبان و ادبیات فارسی برای نسل بعد بگذارند.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.