در مورد حذف رییس جمهور از ساختار قانونی می توان نظرات متفاوتی داشت. به نظر من نظامهای ریاستی و پارلمانی هر کدام نقاط قوت و ضعف خود را دارند که مانع برتری قطعی یکی بر دیگری می شود. در ایران به نظرم با حذف رییس جمهور و کم شدن قدرت رییس دولت و افزایش سهم رهبر در انتخاب او ساختار حقوقی قدرت به ساختار حقیقی آن نزدیک می شود که از نظر من یک امتیاز است. اما به نظرم همه اینها در برابر اشاره به تغییر قانون اساسی توسط آقای خامنه ای بی اهمیت است. در طول 20 سال گذشته علیرغم تغییر بسیار زیاد ساخت قدرت سیاسی ایشان همواره از تغییر قانون اساسی فرار کرده است. امری که نمود بارز آن تفسیر اصل 44 به معنایی کاملا متضاد با معنای اولیه اش است. شاید این مسئله به علت اشراف ایشان به تبعات چنین اقدامی است از جمله بحث ها و پیشنهادهای دردسرساز یا میزان مشارکت و درصد رای آری که شعارهای مردمی ترین نظام عالم بودن را به چالش خواهد کشید.

در خوانش انتصابی نظریه ولایت فقیه  قانون اساسی مشروعیتش را از ولی فقیه می گیرد و رهبر محدود به حدود قانون اساسی نیست. به نظر من این خوانش حتی در فرم علمی حوزوی آن (نه آنچه منصوبین رهبری هر روز شورترش می کنند و اخیرا آیت الله یزدی آن را به مدال عصمت مزین کرده است) دارای شکاف ها و تناقض هایی است که یکی از آنها در مورد قانون اساسی است.

اگر رهبری محدود به قانون اساسی نیست و می تواند هر امر و نهی حکومتی داشته باشد و قانون اساسی نیازمند تایید اوست، پس چه نیازی به رای مردم است؟ چرا رهبری خود قانون اساسی را ابلاغ نمی کند؟ چیزی شبیه سیاست های کلی مطول نظام. در ولایت فقیه انتصابی نقش رای مردم در انتخاب رهبر قبول و به نوعی بیعت به صاحب حق حاکمیت خداداده است. در تایید قانون اساسی نقش رای مردم چیست؟ اگر اکثریت مردم رای منفی بدهند تکلیف چیست؟ ظاهرا قانون اساسی باید قبل از همه پرسی به تایید رهبر برسد در این صورت رای منفی مردم رای به چیست؟ آیا باید قانون اساسی رد شده را کنار گذاشت؟ آیا باید با لزوم دستور رهبری برای شروع بازنگری، دوباره برای تامین نظر مردم بازنگری را ادامه داد یا اینکه دستور رهبری را لغو شده دانست؟ اگر مردم می توانند دستور رهبری را در چنین امر مهمی رد کنند چرا نمایندگان آنها در مجلس نتوانند؟ آیا با توجه به اینکه بسیاری از حامیان ایشان پیروی از رهبری را شرط عاقبت بخیری و نجات دانسته اند، باید قانون اساسی رد شده را اجرا کرد؟ در این صورت چه لزومی به وجود قانون اساسی است که حتی روال تعیین شده توسط خودش برای تغییرش هم لازم الاتباع نیست؟

به نظرم کار به عملیاتی شدن تغییر قانون اساسی نمی رسد و مسئله شاید صرفا اشاره ای به صاحب منصب چموشی بوده است. زیرا قدرت برخی جریانها در پشت پرده بودن و تفسیرهای ناروشن از نصوص قانونی است و طاقت تغییر علنی قانون و در ازای آن نشستن بی پرده در برابر رای مردم را ندارند. اما اگر چنین نبود و عزم آقای خامنه ای برای راحت شدن از دغدغه نتیجه سیاسی ترین انتخابات ایران جزم است به نظرم منتقدین این را جز نشانه ای از لطف الهی نباید تفسیر کنند.

پ.ن 1: قصدم این است با توجه به خارج شدن قانون اساسی فعلی از دایره مقدسات، پیشنهادهایی برای تغییر آن بدهم. اگر عمری باشد و فیل.ترینگ امان دهد.

پ.ن2: بیچاره قالیباف! به او که رسید آسمان تپید.

چی بنویسم؟

سپتامبر 21, 2011

بر خلاف نظر دوست عزیز نویسنده شهروند دردمند، سرطان ذهن من شفا نیافته است. تازه بدتر هم شده است.

یکی از علتهای ننوشتنم این است که آنقدر سرعت اتفاقات و افکار مرتبطشان زیاد است که تا می یایی مطلبی را در ذهنت پردازش کنی یا مکتوب آن را کامل کنی اتفاقات دیگر و افکار دیگری می آیند. دلیل دیگرش هم رسیدن به امور روزمره زندگی است که بی نظمی من باعث شده است نتوانم آنها را در کنار رسیدن به وبلاگ و فعالیت های اینچنینی به خوبی انجام دهم و در نتیجه هرازگاهی یکی تحت تاثیر دیگری قرار می گیرد.

از طرف دیگر وقتی به آمار وبلاگ نگاه می کنم مشکل اصلی اینجا کم بودن نظرهاست که به هم به کیفیت این وبلاگ و هم به تغییر رویکرد کلی وبلاگ خوانان (استفاده از گودر و …) بر می گردد.

پس لطف کنید و یک موضوع به من پیشنهاد دهید تا اگر توانستم در موردش بنویسم.

لطفا موضوع را دقیق مشخص کنید انگار می خواهید عنوان مطلب را پیشنهاد بدهید.

اینجوری هم چشم ما به جمال کامنت شما روشن می شود، هم انتخاب مطلب بعدی برایم آسان می شود و هم اینکه بهتر می توانم به تصویری که از خودم در ذهن خوانندگان اینجا ساخته ام پی ببرم.

آقای صدیقی خطیب نماز جمعه تهران گفته اند که یکی از وزیران احمدی نژاد به وی گفته است که معتقد است اگر آقای خامنه ای همسر احمدی نژاد را طلاق دهد همسرش بر وی حرام می شود.

من متخصص فقه نیستم، به ولایت فقیه هم اعتقاد دارم هر چند نه به شکلی که امروز تبلیغ می شود. برای شناخت ولایت فقیه کتابهای مختلفی خوانده ام ولی اعتراف می کنم در انتصابی ترین و مطلقه ترین قرائتهای این نظریه هم چنین چیزهایی که امروزه منصوبین آقای خامنه ای ارائه می دهند نفهمیده ام. جریان افزایش هر روزه اختیارات ولی فقیه و کاهش هرروزه امکان نظری انتقاد از رهبری به شدت مرا یاد فرایند افزایش اختیارات و فضایل خلفای حاکم بعد از رسول الله ص می اندازد که کار به ادعای خلیفه الله بودن خلیفه و برتری وی بر رسول الله ص کشاند.

به این بخش از کتاب ولایت فقیه امام خمینی دقت کنید:

«این توهم که اختیارات حکومتی رسول اکرم ص بیشتر از حضرت امیر ع بود یا اختیارات حکومتی خضرت امیر ع بیش از فقیه است باطل و غلط است.»

«همان اختیارات و ولایتی که حضرت رسول و دیگر ائمه صلوات الله علیهم در تدارک سپاه و بسیج سپاه و تعیین ولات  استانداران و گرفتن مالیات و صرف آن در مصالح مسلمانان داشتند، خداوند همان اختیارات را برای حکومت فعلی قرار داده است»

«ولایت یعنی حکومت و اداره کشور و اجرای قوانین شرع مقدس یک وظیفه سنگین و مهم است. نه اینکه برای کسی شان و مقام غبرعادی به وجود بیاورد و او را از حد انسان عادی بالاتر ببرد. به عبارت دیگر ولایت مورد بحث یعنی حکومت و اجرا و اداره، برخلاف تصوری که خیلی از افراد دارند، امتیاز نیست بلکه وظیفه ای خطیر است.»

همانطور که می بینید امام خمینی که احیاگر و عملی کننده نظریه ولایت فقیه در عصر حاضر است و لفظ «مطلقه» بر اساس نظریات ایشان درباره موسع بودن اختیارات ولی فقیه در بازنگری قانون اساسی افزوده شده است اختیارات فقیه را در حیطه اداره جامعه می داند و اصولا ولایت در ولایت فقیه را اداره جامعه معنا می کند.

خب کجای دخالت در زندگی افراد و طلاق دادن زن ایشان به اداره جامعه مربوط است؟

تاسف عمیق من این است که بسیاری از جوانان چنان از اعمال برخی دینداران و علمای حکومتی کراهت دارند که امیدی ندارند در امثال کتب ولایت فقیه مطلب مفیدی بیابند. بنابراین تصور می کنند آنچه آقایان می گویند جزئی از نظر امام است. ایشان بر اساس عمل همین عالمان حکومتی گمان می کنند که لفظ مطلقه در ولایت مطلقه فقیه یعنی هرکاری خواست می تواند بکند و در هر حیطه ای می تواند وارد شود. نه محدودیتی است و نه کسی از خبرگان و مردم عادی می تواند جز اطاعت کاری کند. نیجه نهایی دوری هرروزه اینان از اصل ولایت فقیه و اصول قانون اساسی و دخالت اسلام در حکومت است.

پ.ن: مدتی است سعی می کنم اشکالاتی را در ولایت انتصابی فقیه به ذهنم می رسد به عنوان یک مطلب آماده کنم اما امثال آقای صدیقی و آقای سعیدی چنان در مدح و ثنای ناصب خود تند می روند که کار به تفاوت ولایت انتخابی و انتصابی نمی رسد.