ضعیف کشی

مه 29, 2014

آخوند قلابی مارمولک وعظ می‌کرد که تک خوری بدگناهی است. من هم گناهی دارم که برایم شاقول درستی و نادرستی است. خیلی از فضیلت ها بی‌ارزش یا حتی ضدارزش می کند: ضعیف کشی.

  • اکتفا به حصر میرحسین کروبی و مهدی کروبی و شکنجه نکردن بهزاد نبوی و سعید حجاریان رأفت و فضیلت نیست وقتی با آن زندانی گمنام هرچه می‌خواهی می کنی.
  • اعدام مه آفرید خسروی و فاضل خداداد مبارزه با فساد نیست وقتی وابسته گان به قدرتی که واسطه نفوذ این‌ها به سیستم شدند آزادند یا گمنام و کم مجازات.
  • فیلم مستند پرکنایه درباره رئیس جمهور ساختن نشانه آزادی بیان نیست وقتی زیر پر و بال نهادهای قوی‌تر از رئیس جمهور و بدون تعرض به مقامات بالاتر از اوست.
  • رسیدگی به حادثه کهریزک اهمیت دادن به حق و خون مخالف نیست وقتی قبل و بعدش دیگرانی بودند که کشته شدند ولی شانس این را نداشتند که با فرزند یکی از چهره‌های نظام یک جا باشند.
  • راهپیمایی و تجمع و تحصن و همایش علیه سیاست خارجی و فرهنگی دولت نشانه از خودگذشتگی و انتقاد از قدرتمندان نیست وقتی با لبخند کسانی همراه است که تجمع هر گروه دیگری را با هجوم پلیس ضدشورش و بازداشت و دادگاه مواجه می‌کنند و هیات غیرخودی هایشان را هم منع می کنند.
  • پیگیری و نامه نگاری درباره رانت احتمالی وزیر به یک تاجر برای تنظیم فوری یک بازار داخلی شما را نماینده ضدفساد نمی‌کند وقتی یک دهم این حرفها را درباره واگذاری مخابرات نمی‌زنی و نگاه نمی‌کنی رقم اعلامیت تیتر رسانه‌های زنجیره ای حامی خریدار مخابرات است.
  • ایراد‌گرفتن به کسب توانایی‌های نظامی ایران نیست وقتی نمی‌خواهی ببینی شروع کننده تقریباً همه جنگ‌های 20 سال اخیر در خاورمیانه آمریکا یا اسرائیل بوده‌اند که خیلی راحت ایران را تهدید نظامی می کنند.

در همه این‌ها الگو یکی است واگذاشتن بزرگ‌تر و قوی‌تر و سخت گرفتن یا ایراد‌گرفتن از کوچک تر. این یعنی ضعیف کشی. گاهی غفلت است و گاهی بدتر. آلت دست شدن یا تزویر کردن.

Advertisements

آن روز 9 دی 88 بود. چند روز از عاشورا گذشته بود و در این چند روز صدا وسیما مدام داشت از توهین به امام حسین ع و هتک حرمت عاشورا می گفت و آدم می اورد که قضایا را محکوم می کردند. چیز دندان گیری البته نشان نمی داد تصویری های مبهمی از یک تکیه و تصاویر کوتاهی از هلهله یک عده. در طرف دیگر اما صحبت از آدم زیر گرفتن و پایین انداختن از پل بود. من طبق معمول به همه تبلیغات غلیظ و شدید از هر طرف که باشد بدبین بودم مگر اینکه خلافش ثابت شود.

بسیاری از راهپیمایی های سال 88 را با همین نیت (علاوه بر نیت دیگر) شرکت داشتم. جشن 24 خرداد احمدی نژاد، 25 خرداد رای من کو، نماز جمعه هاشمی، روز قدس، 13 آبان. البته 18 تیر و 16 آذر را که داخل دانشگاه بود و نرفتم. بعدش غوغای پاره کردن عکس امام توسط حکومت به پا شد. تقریبا همان موقع بود به این نتیجه رسیده بودم که اصرار بر ادامه راهپیمایی خیری ندارد. راهپیمایی های آخر برای حکومت که مجبور بود حکومت نظامی غیررسمی راه بیندازد مایه دردسر بود ولی برای معترضین فایده ای نداشت. در تهران جمعیت مرتب کم می شد و شعارها تندتر. اولی تاثیر را کم می کرد و دومی امکان سازش را از بین می برد. تازه این علاوه بر این بود که در کل این چند ماه در بیرون تهران راهپیمایی خاصی اتفاق نیفتاده بود. رهبران سبز شعارهای تند را تایید نمی کردند ولی مخالفت پررنگی هم با آن نداشتند. خودشان از سازش می گفتند و از آقای خامنه ای به عمد اسم نمی بردند ولی سبزهای بیرون گود مرگ بر دیکتاتور را نشانه شجاعت و پیشروی جنبش تبلیغ می کردند که دست روی نقطه اصلی گذاشته است و از نه غزه نه لبنان و مرگ بر روسیه دربرابر مرگ بر آمریکا لذت می بردند. از این حرفها سازش در نمی آمد. نتیجه یک جنگ و گریز فرسایشی می شد که ایران را ضعیف می کرد در حالی که اگر حال و حوصله خواندن بیانیه های موسوی را داشتی می دیدی که او از اجماع ملی و قدرتمند شدن ایران می گفت.

از قبل نمی خواستم راهپیمایی عاشورا را بروم. هم به خاطر تحلیل بالا و هم اینکه موسوی که حرفهایش تنها رشته اعتماد من با سبزها بود دعوتی برای آن نکرده بود. دینداری من سیاسی هم هست ولی راستش خوش نداشتم در نزاعی که طی چندماه هیچ کدام از دو طرفی که محکوم به هم زیستی با همند نتوانسته بودند بر هم غلبه کنند یا دلیل قانع کننده ای برای ادعاهایشان بیاورند در نقش یاران حسین ع بر یزید زمان بشورم. امید داشتم استقبالی هم از راهپیمایی عاشورا نشود. طرف های ما هم خبری نبود. چندباری خواستم بروم به مسیر راهپیمایی و سری بکشم ولی نهایتش تا وسط های دماوند رفتم. خبری نبود.

با اتفاقات عاشورا تصمیم گرفتم و تبلیغ تلویزیون برای 9 دی تصمیم گرفتم حتما در آن روز در صحنه حاضر باشم. 9 دی اما ماموریت کاری مانع شد حضورم شد اما تجربه مفیدی برایم ایجاد کرد. من در شرکت خصوصی کار می کردم که پیمانکار پروژه ای در نهاد ریاست جمهوری بود و آن روز باید مشکلی را در محل نهاد برطرف می کردم. در سالن پارتیشن بندی شده ای که در آن میان حدود 20 – 25 نفر از کارمندان نهاد مشغول ور رفتن با یک سرور بدقلق بودم از حدود ظهر ولوله ای شد. آدم هایی می آمدند می گفتند ماشین دم در آماده است. کارمندها بعضی ها سریع و با اشتیاق و بعضی ها به کندی و با اکراه یکی یکی رفتند. من ماندم و سالن خالی. این برایم عجیب بود. از همکارانم شنیده بودم توی آن قسمت قبل از روز رای گیری بعضی ها با شال سبز سر کار حاضر می شده اند. شال سبز توی نهاد ریاست جمهوری احمدی نژاد!! از یکی از کارمندان که از تکه انداختن هایش حدس می زدم یکی از همان سبز پوش ها باشد پرسیدم رفتن اجباری است؟ گفت نه! ولی خب اگر نروی بعدا حرف پشت سرت در می آورند که فلانی چه مشکلی داشت که نرفت و دردسر می شود. نکته جالب تر تجربه غیابی من از 9 دی این است که دوستان حزب اللهی ما در شرکت که کلی هم با هم سر وقایع بعد از انتخابات بحث های تند می کردیم هیچ کدام به تجمع 9 دی نرفته بودند.

از این حرفها به چه می خواهم برسم؟ به اینکه بر خلاف تبلیغات وسیعی که توسط رسانه های حکومتی می شود 9 دی یک اتفاق عظیم نبود. جمعیت حاضر در 9 دی در سراسر کشور به هیچ وجه کم شمار نبودند. اما در کشوری که هر سال راهپیمایی 22 بهمن و روز قدس برگزار می شود این جمعیت آن هم با آن تبلیغات توهین به امام حسین ع یک واقعه تاریخی نبود. در آن روز غیر تعطیل «یک سری» از حاضرین کارمندانی با محذوراتی که گفتم بودند. دوستان حزب اللهی بخش خصوصی ما هم که از مشتری های 22 بهمن و روز قدس بودند هم سر کار بودند. تصاویر هم نشان می دهد در مقایسه با راهپیمایی های هرساله 9 دی کوچک تر بوده است.

اما نکته مهم سرشماری افراد در حاضر در راهپیمایی نیست، در تبلیغات بسیار زیاد صدا و سیما، رسانه های اصولگرا و حتی آقای خامنه ای برای خاص کردن 9 دی است. چرا یک راهپیمایی متوسط که درصدی از آن هم حضور کارمندی و دانشآموزی بوده است 8 ماه بعد از انتخابات و چالشی که بعد از انقلاب بی سابقه بوده است تاریخی است؟ نمی شد همان هفته های اول چنین راهپیمایی داشت؟ در پاسخ می گویند نظام و رهبری صبر کردند تا مردم ذات ضداسلام فتنه را بشناسند. آنچه من دیدم صبر کردن نبود. در خیابان اول اسلحه و بعد کتک و بازداشت بود. در رسانه ها تکرار همان حرفها بود که اگر کسی می خواست همان اوایل قبول می کرد وگرنه تکرارش بی اثر بود. در صدا و سیما تقریبا از 30 خرداد همیشه معترضان عده محدودی بودند. در صحبت های چهره های بابصیرت اصولگرا از بعد از 25 خرداد معترضین چندهزار نفر یا چندصدنفر بودند با این حال همین شمار معدود ماهها نظام را براندازی می کردند!! چه اشکالی داشت مانند فراخوان 23 تیر 78 که بعد از 18 تیر انجام شد نظام روز 28 خرداد فراخوان حمایت از نظام، قانون و «رای اکثریت» می داد؟ می گویند بین سبزها و طرفداران احمدی نژاد درگیری می شد؟ می گویند مگر قرار است تعداد راهپیمایی کنندگان نتیجه انتخابات را تعیین کند؟ اگر این کار را کنیم دیگر سنگ روی سنگ بند نمی شود و بعد از هر انتخاباتی باید یک ماه تظاهرات شود.

اینها همه مغالطه است. قبل از انتخابات شدیدترین بحث ها بین طرفداران دو طرف در خیابانها بود ولی درگیری خاصی دیده نشد حتی بعد از مناظره ها که به شدت تحریک کننده بودند. راهپیمایی قرار نبود نتیجه انتخابات را تعیین کند قرار بود به جای حرفهای تکراری چهره های اصولگرا، مردم معترض را قانع کند که فقط آنها بی شمار نیستند طرف مقابل هم هست. قرار بود انقلاب مخملی را خنثی کند. نکته اصلی انقلاب مخملی متهم کردن یک حکومت در مظان اتهام (معمولا با سابقه سرکوب مخالفان و سانسور رسانه ای) به تقلب در انتخابات و سپس نمایش اکثریت معترض با حضور مستمر تعداد زیادی از افراد با هویت بصری قابل تشخیص (رنگ، شاخه گل و …) است. پوشش رسانه ای ابتدا افکار عمومی را قانع می کند که اکثریت همین هایی هستند که در تصویر می بیند، بعد در طرفداران حکومت شک ایجاد می کند و بعد حاکم به استعفا یا برگزاری مجدد انتخابات رضایت می دهد. معترضین بر مبنای همان تصویری که در افکار عمومی ساخته اند انتخابات تجدید شده را می برند.

تنها جاهایی که توانسته اند در برابر انقلاب مخملی مقاومت کنند ازبکستان و لبنان بوده اند. در سناریو ازبکستان، حکومت با سرکوب معترضین اتهامات قبلی خودش را اثبات می کند و مشکل کوتاه مدتش را با هزینه اعتبار و قدرت نرمش که سرمایه طولانی مدتش است حل می کند. این روش نمونه های دیگری مانند مجارستان زمان جنگ سرد و چین در حوادث تیان آن من دارد که البته پوشش رسانه در آن کمرنگ تر بوده است. اما در لبنان پس از ترور حریری جریان 14 مارس با تجمع خیابانی علیه حضور سوریه و سلاح حزب الله اقدام کرد و در مقابل حزب الله و متحدانش با فراخوانی هوادارانشان به تجمع خیابانی، از همان رسانه های پوشش دهنده جمعیت 14 مارسی ها استفاده کردند تا نشان دهند که وضعیت در لبنان به یک اکثریت طرفدار 14 مارس و اقلیت ناچیز طرف مقابل تبدیل نشده است. همین باعث شد حرکت خیابانی 14 مارس ناکام بماند. دقت کنید 14 مارس در انتخابات مجلس بعدی برنده شد، یعنی حضور خیابانی برای تعیین نتیجه انتخابات یا تعیین اقلیت و اکثریت نیست بلکه برای این است که آن تصویر اکثریت معترض مظلوم در برابر حاکمان اقلیت ظالم در افکار عمومی شکسته شود.

جای تاسف است که با وجود نزدیکی حزب الله به ایران چنین اقدامی در خرداد و تیر 88 انجام نشد. این یا به علت احساس ضعف پشتوانه شدید حکومت است که با اکثریت 24 میلیونی رییس جمهور مورد حمایت رهبر نمی خواند یا یک بی تدبیری شدید است که به نظرم نیازمند بررسی جدی است. این بی تدبیری یا عمدی و چیزی در مایه های دام پهن کردن برای اصلاح طلبان است یا سهل انگارانه و احمقانه است که در این صورت بد نیست مسببین آن به جای لیست کردن تحریم و ضرر اقتصادی و جریان انحرافی و … به عنوان نتایج اعتراض موسوی و کروبی خودشان پاسخگوی اتهاماتشان باشند.

نتیجه آخر 9 دی یک تجمع متوسط و با تاخیر چندماهه است که همانهایی که مسبب تاخیرش هستند به جای پاسخگویی در عظمت آن حماسه می سرایند و سالگرد می گیرند. این حماسه سازی ها و سالگرد گرفتن ها یک بار در سال 89 باعث استقبال از دعوت به راهپیمایی 25 بهمن آن سال شد. امیدوارم این اشتباه امسال تکرار نشود. امیدوارم آقای خامنه ای و عقلای نظام با طناب کسانی که بنزین بر حوادث 88 ریختند و بعد از خودشان و دوستانشان بابت خاموش کردن چنان آتشی بزرگی (آن هم با بیل) تقدیر کردند داخل چاه نروند. انتخابات 92 چنان که قبلا نوشته ام اصلاح بی سر و صدای اشتباهات طرف های مختلف در سال 88 است، با سر و صدا درست کردن این فرصت را از دست ندهیم.

سحرنامه ۲۵ خرداد

ژوئن 15, 2013

رای‌گیری تمام شده است. قبل از انتخابات حرفهای مختلفی را می‌خواستم بنویسم و نشد. حالا در این سحرگاه ۲۵ خرداد اشاره‌ای به آنها کنم و اشاره‌ای به اتفاقات روزهای آینده.

انتخابات این دوره بسیار پیچیده بود. تحلیل‌های مختلف که نتایجشان بسیار متفاوت بود وجود داشت. از اینکه نظام قصد برگزاری یک انتخابات سرد و کنترل شده را دارد. این که نظر رهبر به ولایتی است. اینکه جلیلی فرد مورد نظر رهبر است. اینکه جلیلی گزینه احمدی‌نژاد است. اینکه جلیلی ابزاری برای ترساندن منتقدان و وادار کردنشان به شرکت است. اینکه رد صلاحیت هاشمی به علت رای آوری بالای او بود. اینکه رد صلاحیت هاشمی مهم‌ترین عامل در سایه قرار گرفتن رد صلاحیت مشایی بود. تحلیل‌های مختلف درباره برگزاری مناظره‌ها اول تا سوم و … اینکه ورود تیم مذاکرات هسته‌ای به انتخابات نشانه از پیش روشن بودن نتیجه است یا چالش کردن حتی نامزدهای اصولگرا با او نشانه اینکه آمدن او برای باختن و تغییر ترکیب مذاکره کنندگان با ظاهری دموکرات است.

به نظرم این بلاتکلیفی نیروهای منتقد یا حاصل بازی بسیار پیچیده یا دور از ذهن حاکمیت است و یا به احتمال بسیار بیشتر به تغییر موضع حاکمیت در طول زمان یا یکپارچه نبودن چنان موضعی. مثلا تغییر وضعیت مناظره‌ سوم و تغییر تفسیر رای مردم در سخنان آقای خامنه‌ای از تایید کامل نظام به احتمال رای مخالفان و منتقدان نظام به خاطر کشور بیشتر نشانه تغییر موضع در طول زمان است. از طرف دیگر عدم انصراف نامزدهای اصولگرا حتی بعد از کنار رفتن عارف و تاکید بیش از معمول آقای خامنه‌ای بر روشن نبودن رایش را می‌توان حمل بر اختلاف نظر نیروهای مختلف آن سمت دانست.

من سعی کردم در مواجه با پیچیدگی فوق از مصلحت‌سنجی دوری کنم. خوشبختانه کنار رفتن عارف کار را آسان کرد. من به روحانی رای دادم تا جناح اصلاح‌طلب تقویت شود و صدای منتقدان که خیلی‌هایشان رای ندادند در فضای رسمی منعکس شود. رایم از طرف دیگر برای تقویت مقامات ایرانی در برابر طرف خارجی بود تا شاید اگر این مقامات مانند سال ۸۸ فرصت را نسوزانند به کاهش مشکلات مردم و کشور کمک کنم.

ما انتخابات را تحریم نکردیم. به گمان خودمان و همانطور که در سخنان مقامات وجود دارد فداکاری کردیم. بر روی احساساتمان پا گذاشتیم. اگر آقای خامنه‌ای و حاکمیت این را قدر بداند که چه بهتر اما اگر ندانست هم متعجب نمی‌شویم.

کاملا قابل تصور است که بعد از چند روزی تعریف و تمجید از حماسه آفرینی ما اوضاع عوض شود. شخصا آماده‌ام آقای خامنه‌ای درصد شرکت‌کنندگان را دلیل پوچ بودن ادعای کسانی که زخم سال ۸۸ را هنوز بهبود نیافته می‌دانند تفسیر کنند. انتظار دارم ایشان اعتراض نکردن نامزذهای فعلی را مایه سرزنش دوباره موسوی و کروبی و رای مردم را رای به محکومیت آن دو بشمارند. تعجب نمی‌کنم اگر محتوای حقایقی که ایشان وعده داده است درباره مناظره‌ها بگوید محکومیت بحرانی دانستن وضع اقتصاد و انتقاد از ناتوانی تیم فعلی هسته‌ای و مشکل‌تراشی احمدی‌نژاد بر سر توافق هسته‌ای باشد آن هم در حالی که آن انتقادهای صریح در مناظره سوم در بالا رفتن درصد شرکت‌کنندگان تاثیر زیادی داشته است.

تعجب نمی‌کنم اگر ایشان با رییس‌جمهور شدن کسی غیر از جلیلی باز هم او و معاونش را در تیم مذاکره‌کننده نگه دارد.

با این آمادگی و انتظار رای دادن در انتخابات از نظر خیلی‌ها عاقلانه نبود. از نظر خودم یک بازی با ریسک زیاد بود. ما به حاکمیت فرصت داده‌ایم رفتارش را تغییر دهد. اگر به اصطلاح بخواهد زرنگی کند به دست خودش اعتماد را باز هم کمتر کرده است.

موفقیت این اقدام از نظر من رییس‌جمهور شدن روحانی نیست. موفقیت تغییر سیاست و رفتار است. اگر کمک کرده باشیم نیروی معتدل‌تری رییس‌جمهور شود. اگر کمک کرده باشیم سیاست هسته‌ای به واقعیت‌ها نظر کند. اگر کمک کرده باشیم بعضی‌ها حتی با سرزنش میرحسین موسوی در عمل همانطور که او در بیانیه ۱۷ گفته بود شروع به باز کردن جوی‌هایی از آب زلال به رودخانه جامعه کرده باشند ما موفقیم. اگر …

بگذرم دیر است. سحرگاه ۲۵ خرداد ۹۲ است. یک حس بی‌منطق در درونم وعده شگفتی می‌دهد. از نوع شگفتی روبرو شدن با جمعیت ۲۵ خرداد ۸۸. از نوع شگفتی صبح ۳ خرداد ۷۶. به خودم و دلم نهیب می‌زنم که بی‌خیال. اما بدجوری دلم لک زده است که این تلاش بی‌توقع بعد از آن سختی‌های چهارساله به نتیجه برسد. گره‌ای از کار مملکت وا کند. تغییری در وضعیت موسوی و کروبی بدهد. انگار بغضی دارم که به همه آنها که حصر میرحسین را سند بی‌غیرتی ما می‌دانستند اما ما را به کاری نکردن دعوت می‌کردند بگویم دیدید دیدید؟ دیدید ما یک کاری کردیم!؟ به آنهایی که رنگ و عکس او بیشتر از مثل منی در دست و بالشان بود اما حرفهایشان بوی حرفهای او را نمی‌داد بگویم ما با شما موافق نبودیم نه برای تنبلی نه برای اینکه به زندگی خودمان برسیم بلکه برای اینکه با زندگی کردن به هدف برسیم‹.

تازگی‌ها کتاب گزارش آدم‌ربایی مارکز را که میرحسین توصیه کرده بود تمام کرده‌ام. میان وضعیت گروگان‌های کتاب و موسوی و کروبی شباهت زیادی نیست. شباهتی که می‌شود دید این است که چقدر اوضاع زندگیشان بی قاعده و بسته به منش این فرمانده و آن تیم نگهبان است و مهمتر از آن چقدر چشمشان به رسانه‌هاست که به صورت یک طرفه امیدی در آن ببیند و چقدر سختشان است وقتی نمی‌توانند ارتباطی دوطرفه را تجربه کنند. امیدوارم موقع مناظرات تلویزیون در اختیارشان بوده باشد. امیدوارم پیام خوبی از رای ما بگیرند.

ولش کن. شقشقه‌ای بود.

اگر فرصت شود قصد دارم درباره قضیه هسته‌ای با توجه به آنچه در مناظره‌ا گفته شد و در نقد گرایش دوستان ارزشی و حزب‌اللهی به کسی مانند جلیلی و نیز نقد سلوک سیاسی سرداران بنویسم. زودتر اطلاع دادم که بر اساس نتیجه انتخابات تفسیر شود.

راستی چه روحانی رییس‌جمهور بشود و چه نشود نیمی از سیاستی که اصلاح‌طلبان داخلی در انتخابات ۹۲ در پیش گرفتند مربوط به بعد از انتخابات است. دوستان جوگیر نشوند. هاشمی خوب گفته است که امیدوار است نتیجه انتخابات منجر به انسجام داخلی شود.

از هدف و بعد از تحقق آن گفتم حالا کمی از قبلش بگویم. حکومت مشکل ما شده است چون شفاف، پاسخگو و مشارکت پذیر نیست و هر روز بیشتر از قبل به سمت حکومت تک نفره پیش می رود. ما نباید برای اصلاح آن شبیه خودش شویم. نباید تصمیم گیری سیاستمدارانمان در اتاق در بسته باشد. آزمودن دوباره چهره های بازنشسته منتقد جلوگیری از رشد نسل بعدی رهبران اصلاح طلب و تک نفره کردن سیاست ورزی است. حکومت مدام بر طبل مبارزه با استکبار جهانی می کوبد به اشتباهاتش اعتراف نمی کند و منتقد را محدود و حتی منکوب می کند. نیروی اصلاح گر باید به اشتباهش اعتراف کند. به شکستش اعتراف کند و انتقاد را بپذیرد و منتشر کند. آقای خامنه ای می گوید من دیپلمات نیستم انقلابیم اما برای حل مشکلات سیاست خارجی دیپلماسی هم لازم است. نخبگان و سیاستمداران اصلاح طلب هم اگر تنها قابلیتشان شجاعت تکرار حرفهای مردم منتقد باشد کار مشابهی می کنند. سیاستمدار باید گره گشایی کند. برنامه بریزد. پیش بینی کند. اگر لازم شد آبرویش را خرج کند و سازش کند اما در عالم واقع کشور و جامعه را قدمی جلو ببرد. نگذاشتند نشد مخفی کردن شکست است. نباید سطحی و احساساتی تصمیم بگیرند و بدنه مان را به قهر و یاس بکشانند.

ما باید از گذشته درس بگیریم. مدارا کردن بی خط قرمز با حکومت در زمان خاتمی اجرا شده است. پافشاری و قاطعیت در برابر غلط های حکومت بدون بازگذاشتن راهی برای سازش بعد از سال 88. اگر هر بار به بدنه مان امیدی بدهیم و اقدامات حکومت را در نظر نگیریم و بعد که به دیوار محکم خوردیم دشنام نثار دیوار کنیم بیش از محکومیت دیوار کم عقلی خودمان را فریاد زده ایم.

میرحسین گفت باید راه سبز امید را زندگی کرد. انقلابی کم پیدا می شود راه اصلاح سرزنش مردم نیست که چرا قهرمان نیستید باید راهی برای کنش کم هزینه مردم پیدا کرد تا نه حکومت بترسد و نه مردم جا بزنند. من همیشه وضع حجاب را مثال می زنم. با وجودی که به حجاب معتقدم و آن را یکی از احکام قابل دفاع اسلام می دانم اما روش اقدام قسمتی از زنان جامعه در تغییر وضع حجاب بسیار درس آموز است. این زنان حتی آنها که به هیچ وجه اعتقادی به پوشش ندارند مانند آن دختر مصری برای اعتراض برهنه نشدند که اگر هم می خواستند نه هرکسی اهل چنان کاری بود و نه حکومت و سایر مردم تحمل می کردند. راهکار آنها این بود که هر روز کمی روسری ها عقب تر کشیدند. با مرزهای حجاب بازی کردند. آن یکی لحظه ای روسری اش را بر می داشت و مو هایش را مرتب می کرد و بلافاصله (قبل از اینکه مثل منی اعتراض کند) می گذاشت. لباس های خانم ها را نگاه کنید اندازه و فرمشان ذره ذره تغییر کرده است تا جایی که بانوی محجبه مسلمان امروز لباسی را می پوشد که ده سال پیش لباس یک دختر جلف تلقی می شد. این روزها کتانی وشلوار روشن، روسری پررنگ و ماتوی تنگ و حتی آرایش را بین زنان چادری هم میشود دید. نکته این است که حکومت مخالف این سیر بوده است و حتی سعی هم کرده است متوقفش کند ولی نتوانسته است. نمی شود این همه زن را بازداشت کرد. آن هم مثلا فقط به خاطر رنگ لباس یا چندسانت مانتو یا چند تار مو.

دانشگاه رفتن یا کار دولتی گرفتن را نگاه کنید. نه آیین نامه های دانشگاه و نه گزینش ادارات دولتی مطلوب خیلی از کسانی که دانشجو می شوند یا کارمند دولت نیست اما آنها برای منفعتی که دارند به آن تن می دهند. نکته جالب تاثیری است که گذاشته اند. بیشتر از اینکه محیط کار دولتی و مقررات دانشگاه انا را عوض کند آنها محیط دانشگاه و محیط کار را تغییر داده اند. چگونه با برنامه ریزی برای مبارزه؟ نه فقط با زندگی کردن آنطوری که می خواهند بدون درگیری با سیستم. نه اطاعت مطلق و نه درگیری مطلق. آنها دانشگاه و کار دولتی را به خاطر دایره تنگش تحریم نکرده اند.

حالا به انتخابات برگردیم. نمی شود با انتخابات مانند شغل دولتی و دانشگاه برخورد کرد؟ محدودیت هایش را قبول کرد ولی به مرور آن را تغییر داد. به نظرم می شود. اگر تعدادمان به اندازه کافی زیاد باشد. قصد سرشاخ شدن با قدرت سخت را نداشته باشیم و به اندازه کافی حوصله داشته باشیم.

بعضی ها می گویند دانشگاه و شغلی دولتی را مجبوریم یا منفعتی برایمان دارد اما انتخابات را نه. به نظرم چنین نیست. انتخاب یک رییس جمهور بد نسبت به یک رییس جمهور بدتر برای ما منفعت دارد و همانطور که دانشگاهی با مقررات متفاوت نداریم اینجا هم انتخابات آزاد نداریم. برخی می گویند فرق انتخابات با مثال های تو این است که اختیار انتخابات دست دیگری است و هرچه بخواهد اعلام می کند. نمی گویم چنین نیست ولی دلیل توانایی او غیر از اراده خودش اقدام ما هم هست. چرا دانشگاه نمره دانشجویان مورددار را دستکاری نمی کند تا اخراج شوند؟ اگر تعداد کمی دانشجو باشند یا تند بروند و رسما قوانین دانشگاه را به چالش بکشند بعید هم نیست چنین کند.

اگر مردم سیاست تحریم را درباره دانشگاه و شغل دولتی اجرا می کردند 90 درصد دانشگاه عضو فعال بسیج دانشجویی بودند که چون غیر خودشان کسی را آن دور و بر نمی دیدند خیلی تندروتر هم می شدند و همین ها بعدها مدیران کشور می شدند. و به جای اینکه فضای ذهنی وزیر به بالا با مردم متفاوت شود کل کارمندان چنین می شدند.

انتخابات قبل از رسیدن به هدف هم قرار نیست کشور را زیر و زبر کند.این همه صغری و کبری و شاهد و مثال را برای اینکه در انتخابات رای بدهید نیاوردم بلکه برای این آوردم که نگاهمان را به شرایط ایجاد تغییر و اصلاح کشور عوض کنیم. جرقه اولیه اش را هم این مصاحبه عباس عبدی زد.

پ.ن: این سه نوشته اصلاح طلب شدن را به صورت ایمیلی پست کرده ام و امکان اصلاح غلط هایش را تا تغییر وضع اینترنتم ندارم. بخشید.

اصلاح طلب شدن – یک

اصلاح طلب شدن – دو

مدتهاست می خوام نظرات گروههای مختلف منتقدان وضع موجود رو به خصوص درباره انتخابات دسته بندی کنم و نکاتی از خودم را هم در حاشیه اش بنویسم. ولی نه این سر شوریده حالا حالاها به سامان باز نیاید و این فکرها مرتب نمی شوند. پس  می نویسم به شیوه نکوهیده بزن در رویی.

به نظر من در روش اصلاح طلبی قبل از سال 88 اشکالاتی دیده می شد. اصلاح طلبها سعی کردند در چارچوب قانونی حرکت کنند. نهادهای قانونی که تفسیر خلاف از قوانین می دهند هم زیر سوال نبرند. ملاحظات ساختار حقیقی قدرت را هم رعایت کنند. تنها بخش مطبوعاتیشان از این حیطه فراتر رفت. طرف مقابل هر روز تفسیرش از قانون را تنگ تر کرد تا جواب قانونگرایی را با تور قانون بدهد. مقابله با این تاکتیک نیازمند مواجهه مستقیم با آقای خامنه ای بود که مقامات اصلاح طلب رده بالا مانند خاتمی و کروبی انجامش ندادند. اما در عمل فایده ای برایشان نداشت. مشکل دیگر این رویکرد این بود که آنها سعی کردند با قدرت گرفتن از طریق انتخابات اصلاح کنند ولی همه توان سایر نهادهای حکومتی مصروف قفل کردن دو قوه در دست آنها شد.

موسوی از بعد از انتخابات 88 تفسیر خلاف نهادهای قانونی از قانون را نپذیرفت. اسم از آقای خامنه ای نیاورد ولی جایی که انحراف را بزرگ می دید بر خلاف خواسته او به کار درست خود ادامه داد از این نظر کمتر از زمان اصلاح طلبی ملاحظه ساختار حقیقی را کرد. او هیچ مقامی را کسب نکرد ولی حاصل اقداماتش بر صحنه سیاسی ایران بسیار وسیع بود به حدی که به نظر من از نظر ایجاد تحول با 4 سال مجلس و 8 سال دولت اصلاح طلب برابری می کند. وقتی قرار شد تفسیر رسمی از قانون را نپذیرفت و به امر رهبر سر ننهاد به خصوص به خاطر عدم تمایلش به رهبری متمرکز و طمع دیگران برای مصادره موفقیت های اولیه، جریانهای دیگری به بدنه سبز خط دادند. نتیجه این شد که حکومت به تدریج اندک رودربایستی اش را کنار گذاشت و با اعمال وضعیت جنگی روز به روز روزنه ها را بست. اینگونه شد که احزاب اصلاح طلب بسته شدند. کادرهایشان زندانی شدند. به مطبوعاتشان گیرهای سه پیچ داده شد. خروج خاتمی از کشور و حتی نام بردن از او و موسوی و کروبی در مطبوعات برای مدتی ممنوع شد و در نهایت موسوی و کروبی به حبس بی زندان و بدتر از زندان دچار شدند.

حالا عده ای از اصلاح طلب ها که در کوران حوادث 88 بیشتر سکوت کرده اند به تدریج فعال شده اند و از شرکت در انتخابات برای تاثیرگذاری، همکاری با حاکمیت برای نجات کشور، نسبی دیدن اهداف اصلاح طلبی و حتی بازگشتن به فضای قبل از 88 صحبت می کنند. اصلاح طلب ها می گویند وضعیت شکاف بوجود آمده پس از سال 88 دلخواه آنها نیست و باعث تضعیف کشور می شود. گاهی می گویند حکومت و معترضان هر دو اشتباهاتی داشته اند و باید از مواضعشان کوتاه بیایند تا مشکل حل شود. آنها خود را دلسوز کشور و انقلاب می شمارند و بنابراین نیاز دارند کاری کنند.

بسیاری از سبزها اما چنین رویکردی را بی ثمر، خیانت به موسوی و کروبی یا قربانیان حوادث 88  و نادیده گرفتن تقلب و کودتای سال 88 می دانند. گاهی اصلاح طلب ها را به ترس یا قدرت طلبی متهم می کنند. گاهی می گویند حکومت به آنها اجازه رقابت واقعی نمی دهد و با شرکتشان عملا به انتخابات ناآزاد مشروعیت می دهند. وقتی می خواهند انعطاف نشان دهند برگزاری انتخابات آزاد را شرط شرکت قرار می دهند. منعطف ترهایشان می گویند حکومت به نشانه حسن نیت حصر-حبس موسوی و کروبی را خاتمه دهد.

از میان استدلالهای دو طرف من با نکاتی موافق و مخالف هستم که عرض می کنم:

  • این درست است که اصلاح طلب ها دارند بازی تکراری انجام می دهند.
  • این درست است که رویکرد خیابانی جنبش سبز به بن بست خورد و این جنبش بعد از مدتی تنوع تاکتیکی خودش را از دست داد. هم چنین این جنبش علیرغم خواسته اش در گسترش به منتقدان وضع اقتصادی و کارگران و  کل کشور موفقیت زیادی نداشته است.
  • من این نظر را که اعلام تحریم انتخابات مجلس نهم منجر به ایجاد یک تصویر مقبول از شکست حکومت و احساس پیروزی میان بدنه منتقد حاکمیت نشده است قبول دارم.
  • به نظرم تحریم انتخابات توسط مثلا شورای هماهنگی راه سبز امید عملا هیچ اثری ندارد و حکومت هم ترسی از آن ندارد و درباره انتخابات این عمل اصلاح طلب هاست که مهم است.
  • این نکته درستی است که شرکت در انتخابات فقط کاندایدا دادن یا حتی رای دادن نیست بلکه شاید بتوان از ظرفیت کمپین انتخاباتی یک یا چند کاندیدا برای انجام فعالیت سیاسی و سازماندهی و تحرک نیروهای سیاسی داخلی بهره گرفت.
  • گفتم شاید چون این تا حد زیادی مربوط به رفتار حکومت هم هست مثال آن دستگیری اخیر روزنامه نگاران که تا آنجایی که من می شناختمشان کسانی بودند که از شرکت اصلاح طلبان در انتخابات 92 حمایت می کردند.
  • خوب است اصلاح طلبان به نیتشان از شرکت در انتخابات فکر کنند. بعضی از آنها در حالی که توان تشکیل یک کنگره را ندارند تا صحبت از انتخابات می شود دلشان هوای دوم خرداد می کند حتی با همان کاندیدا ولی حساب نمی کنند که حکومت چرا باید به آنها اجازه بدهد رقابت منجر به پیروزی کنند؟ یا اینکه خاتمی قرار است چه کند؟ آیا توازن قوا به نفع اصلاح طلبان بوده است یا به ضررشان. اصلا اگر خاتمی رد صلاحیت شود حاکمیت چه از دست می دهد؟ مردم به خیابان می ریزند؟ به موسوی و کروبی فکر کنید. حاکمیت بدنام می شود که رییس جمهورش رد صلاحیت شده؟ باز هم به همانها فکر کنید.
  • بعضی ها هم ساز شرکت هاشمی در انتخابات را می زنند. به نظرم این کار سوزاندن مهره ای است که ممکن است در بزنگاه مهمی در مجلس خبرگان به درد مملکت بخورد. تازه این باعث می شود همه مواعظ هاشمی که راهبرد رهبری را نقد می کند با گمان قدرت طلبی دود هوا شود. اگر هاشمی بیاید در رقابت انتخاباتی از احمدی نژاد انتقاد کند، اثبات ادعای احمدی نژاد برای توده هاست. اگر علیه  حامی او صحبت کند که اصلا نقض غرض است. بگذریم که این نشان ناتوانی در چهره سازی و نخبه پروری است که کل منتقدان مرتب به چهره های قدیمی خود رجوع می کنند.
  • در انتخابات 92 به نظرمن احمدی نژاد نامزد حداقلی یا حداکثری خواهد داشت. در هر صورت نامزد مورد حمایتش رای خوبی در طبقات پایین به خصوص ساکنین روستاها و شهرهای کوچک خواهد داشت. می بینید که مقدمات جذب آنها را هم با شعار چند برابر کردن یارانه و دزدگیری و رعیت زادگی شروع کرده است. رای کروبی با شعار 50 هزار تومان و رای84 و 88 احمدی نژاد نشان داده است این امامزاده مجرب است.
  • هر کس می خواهد در انتخابات رای بدهد یا ندهد یا نامزد شود باید این قشر را در محاسباتش بیاورد. علاوه بر این احمدی نژاد و نامزدش فضای انتخابات را قطبی خواهند کرد. این فضای قطبی به اضافه همزمانی با انتخابات شوراها باعث می شود حاکمیت در برابر شعار تحریم با 60 درصد مشارکت اعلام پیروزی کند.
  • پیشنهادم این است که کسی شعار تحریم ندهد. سبزها می توانند به جای تحریم اقدامات ایجابی کنند. مثلا بروند در انتخابات ریاست جمهوری و شعارها با خودکار سبز نام موسوی و کروبی بنویسند. خوبی این کار این است که همفکران را به اقدام می کشاند نه بی عملی. در مشارکت 60 درصدی هم شریک می شوند. رای باطله هم می شود نماد خس و خاشاک.
  • در انتخابات مجلس هم چنین ایده ای داشتم ولی آن موقع فکر نمی کردم چنان استقبال شود که به بالا بردن آمارش بیارزد.
  • من هیچوقت خودم را جزء جنبش سبز نشمردم ولی رسیدنش به برخی اهدافش برایم مایه خشنودیست به خصوص آنچه میرحسین می گوید. شعار نه غزه نه لبنان را در روز قدس موسوی نگفت حتی شعاری خلاف آن و بسیار با معنا را پیشنهاد داد ولی برای عده ای از بدنه جنبش سبز چنین توهم شد که دادن آن شعار و شعار مرگ بر دیکتاتور و حتی نامبردن از آقای خامنه ای شجاعت است. اگر سر دادن چنان شعارهایی در خیابان های تهران شجاعت می خواست ولی دوراندیشانه نبود تکرار چنان حرفهایی در سایتهای خارج از کشور حتی شجاعت هم نمی خواهد. میرحسین می گفت بیایید راه سبز را زندگی کنیم. یعنی با فکر و خلاقیت راهی پیدا کنیم که تعداد زیادی از مردم بتوانند اعتراض خودشان را نشان دهند. پیشنهاد دادن راهی که هزینه زیادی به مردم تحمیل می کند و بعد  ترسو یا بی غیرت خواندن آنها راهش نیست. هر تاکتیک خود را برنده خواندن هم راهش نیست. بیشتر به کارهای همان کسانی می ماند که منتقدشان هستیم.
  • حاکمیت وجود تعداد قابل توجهی (به اقلیت/اکثریتش کاری ندارم) منتقد و معترض را «انکار» می کند. ما نباید حاکمیت و طرفدارانش را انکار کنیم. آقای خامنه ای هوادار و فدایی دارد که حرف او را بی استثنا واجب الاطاعه می داند. احمدی نژاد هوادارانی دارد که او را کسی  می دانند که می خواهد کار کند اما دزدها نمی گذارند. راه مقابله با انکار حکومت «اظهار وجود» است نه دعوا. 25 خرداد جاودانه شد به خاطر اینکه «اظهار وجود» بود. وقتی به ناچیز نبودن معترضان اعتراف کنند بقیه راه ساده است. اگر اعتراف نکنند هم وجدانهای بیشتری در میان هواداران خودشان واقعیت را می بیند.
  • به نظرم بهینه ترین حالت این است که هرکس خودش باشد. اصلاح طلب ها می خواهند با مشارکت در انتخابات خودشان را سازماندهی کنند و فضایی بسازند. شاید هم با در دست گرفتن برخی مناصب به بهبود وضع کشور کمک کنند. سبزها هم می خواهند اظهار وجود و آگاهی بخشی کنند و حامیانشان را فعال تر کنند. من سعی کردم بین این دو خواسته جمع کنم.

هر کسی یه فکرایی با خودش داره. خیلی هم حساب شده و منطقی و … نیست.

یکی از قرارایی که با خودم دارم اینه که اگه مرگ هاشمی رفسنجانی در زمان حیات من بود حتما توی تشییعش باشم.

خانواده هاشمی ناراحت نشن. آدمیزاده دیگه فکر می کنه اگه خودش 40 سال از دیگری جوونتر باشه حتما خودش دیرتر میمیره. خیالات آدمای سالم سر و ته نداره چه برسه به یه سرطان ذهنی.

یکی دیگه از فکرام اینه که اگه موسوی و کروبی از حصر آزاد شدن حتما به دیدنشون برم. هرچی می خواد بشه بشه.

یه وقتایی که خبر بیماری این دو نفر می رسد می ترسم نکند مجبور شوم قرار هاشمی رو در مورد آنها اجرا کنم ولی ته دلم روشنه که انشاءالله زنده روی آزادی رو می بینن.

اینو در حالی می گم که محتوای اون تب چرا معترضم، چرا سبز نیستم هنوز تا حد زیادی درسته.

منشاء این خیالات یک جور احساس دین به این سه نفر و نفرت از رفتار ناجوانمردانه حکومت با آنهاست.

می بینی از دست حساب کتاب و خبر تحلیل که خسته می شم دست به افشاگری خود بی منطق خیالاتیم می زنم.

خلاصه نوشته قبلی این بود که ایران چه باید بکند در حالی که قبول پیشنهادهای یک طرفه غرب ممکن است سبب تشویق آن به زیاده خواهی بیشتر شود، مقاومت بر موضع کنونی سبب فشار بیشتر تحریم ها با گذشت زمان گردد و خروج از مذاکرات یا هر اقدام سخت دیگری در برابر زیاده خواهی آمریکا و غرب ممکن است بهانه مورد علاقه حداقل بعضی ها در غرب را به ایشان بدهد.

اول تا یادم نرفته است پیشنهادهایم را بگویم. بسته پیشنهادی بنده شامل یک شوک دیپلماتیک و دو حرکت غیرصریح داخلی و خارجی است.

شوک

اگر غرب به عدم انعطاف در مورد تحریم ها و به رسمیت شناختن حق ایران ادامه داد، ایران باید ضمن ترک مذاکرات اعلام کند برای یک مدت مشخص مثلا 2 تا 4 ماه داوطلبانه غنی سازی 20 درصد را تعلیق می کند. در عین حال باید تصریح کند که غنی سازی به هر شدت و به هر مقدار را با مقاصد صلح آمیز حق خود بر اساس NPT می داند و ان تعلیق محدود فقط فرصتی برای غرب برای انجام اقدامات مورد علاقه ایران است و اگر در پایان این محدوده زمانی امتیازات قابل قبولی توسط طرف غربی اعلام نشود ایران تعلیق را لغو کرده و ادامه عضویت خود در NPT را مورد بررسی مجدد قرار خواهد داد.

حرکت داخلی

جمهوری اسلامی باید حصر رهبران جنبش سبز را کمرنگ کند. در مرحله اول می تواند اجازه ملاقات همیشگی آنها را با خانواده هایشان در منزل خودشان بدهد. در مراحل بعد ضمن هماهنگی با موسوی و کروبی اجازه ملاقات کنترل شده چهره های سیاسی مشخص مانند خاتمی با آنها را بدهد. خاتمی  و در حالت ایده آل و رویاییش شاید موسوی و کروبی می توانند سخنانی در مورد لزوم پایبندی مذاکره کنندگان به حقوق هسته ای  قانونی ملت بیان کنند که در رسانه های مخالف نقل شود.

حرکت خارجی

ایران باید در جهت سست کردن زیر پای حاکمان متحد آمریکا در منطقه اقدام کند. منظورم بیش از اقدامات سخت نوعی دیپلماسی عمومی است. یک راه این سست کردن قابل دفاع کردن سیاست ایران در مورد سوریه است. به نظر به جای تاکید روی بیداری اسلامی بودن باید بر روی حق تعیین سرنوشت مردم در همه جای منطقه و عدم صلاحیت حکام مستبدی مانند حاکمان قطر و عربستان برای دلسوزی مردم منطقه یاد کرد. باید با روسها درباره اینکه با کمک به ایران بر علیه متحدین آمریکا در منطقه در آینده کل منطقه و نه فقط سوریه منفعت بیشتری خواهند داشت صحبت شود. با تظاهرات مخالفان علیه پوتین می توان به او یادآوری کرد که غرب در صورت فراغت از خاورمیانه به سراغ مقابله با او در داخل کشورش خواهد رفت. باید تبلیغات رسانه ای در مورد تنهایی ایران در برابر غرب و نیاز ایران به کمک مسلمانان و نیز خیانت دولتهای متحد غرب بر علیه ایران داشت.

دفاع از پیشنهاد

قسمت شوک می خواهد فضای رسانه ای آماده برای خطرناک جلوه دادن ایران و صادق نبودن آن در مذاکرات را بشکند. از طرف دیگر اگر یکی از مشکلات در انجام معامله بی اعتمادی طرفین به یکدیگر و ریسک نکردن برای انجام گام نخست باشد این پیشنهاد با انجام گام اول بازی را با ابتکار عمل ایران یک مرحله به پیش می برد. ممکن است تصور شود این یک امتیاز مفت و مجانی به طرف مقابل است ولی چنین نیست. اولا به نظر من امکان هیچ گونه معامله ای بدون لغو غنی سازی 20 درصد وجود ندارد. از طرف دیگر غربی ها مانند تفسیر غلطی که از توافق سعدآباد و ژنو ارائه دادند تمایل دارند تصمبم ایران به صرف نظر داوطلبانه از حقوقش در توافقات سیاسی دوجانبه را به تعهدات حقوقی کشورمان تبدیل کنند در حالی که اعلام یکطرفه ایران چنین نیست. در حال حاضر غرب می خواهد تعهد تعلیق غنی سازی 20 درصدی را بدون لغو تحریم ها و حتی بدون تضمین غنی ساری زیر 20 درصد را از ایران بگیرد و همزمان تفسیرهایی از NPT را منتشر می کند که به غلط حق غنی سازی را انکار می کند. تعلیق بدون مذاکره حتی می تواند موجب شکاف در بین طرف مقابل شود. نکته دیگر این است اگر غرب با دیدن عقب نشینی ایران تا پایان مهلت تعیین شده امتیازی نداد ایران با پیش دستی در عقب نشینی می  تواند مشروعیت اخلاقی اقدامات پیش روانه را به دست بیاورد. آخرین حسن چنین تاکتیکی دادن فرصت به اوباما برای نمایش یک پیروزی در برابر ایران در تبلیغات انتخاباتیش است. می توان این لطف را آگاهانه به اطلاع خود او هم رساند تا شاید در نرم تر شدن موضع شخصیش موثر باشد.

کمرنگ کردن حصر رهبران سبز هم نوعی سیگنال خلاف انتظار به فضای رسانه ای و طرف های دیگر است. میزان مانور ایران در مورد مذاکرات هسته ای و تحریم ها حد مشخصی دارد که به نظر می رسد طرف مقابل به خوبی آماده رویارویی با آن است اما انعطاف در برابر منتقدین داخلی آخرین اقدامی است که آنها انتظارش را دارند و بنابراین می تواند باعث تغییر جو رسانه ای شود. این حرکت این پیام ناگفته را دارد که ایران در برابر فشار راه حل های متنوع تری از آنچه غرب فکر می کند دارد. به شخصه فکر می کنم اگر به درستی و بدون کبر و فریب با موسوی و کروبی صحبت شود آنها حاضرند برای رفع خطر از کشور در چارچوب اصولشان با حاکمیت همکاری کنند.

حرکت داخلی مکمل حرکت ایران در خارج است. نرم تر شدن حاکمیت با منتقدین داخلی صلاحیت اخلاقی بیشتری به آن برای نقد متحدین غرب در منطقه می دهد. هدف اصلی در این میان عربستان است. عربستان با تامین نفت ارزان برای غرب هزینه فشار بر ایران را می پردازد و از طرف دیر سعی می کند با فشار بر دولت سوریه و تاثیرگذاری بر کشورهای در حال تحول نفوذ منطقه ای ایران و خطر سرایت انقلاب به داخل قلمرواش را کم کند. وضع استبدادی عربستان، کهولت حاکمان آن و تکیه زیاد غرب به آن در فشار بر ایران آن را به نقطه آسیب پذیر آمریکا و غرب تبدیل کرده است. اگر ایران بتواند در شروع انقلاب در عربستان موثر باشد کل استراتژی غرب فرو می ریزد. مبنای این کار می تواند این باشد که به جای تاکید بر قدرت منطقه ای ایران بر مقابله غرب به ایران و لزوم کمک مسلمانان به ایران و خائنانه بودن همدستی حکام عرب با کفار غرب بر علیه ایران باشد. دیپلماسی فعال ایران باید همه جا از اجلاس احتمالی در روسیه درباره سوریه گرفته تا مصاحبه مقامات و … بی صلاحیتی پادشاهان مطلقه برای جهت دهی به انقلابهای مردمی بگویند. از طرفی ایران باید بیش از پیش در تعامل با کشورهای تازه انقلاب کرده قرار گیرد. برخی معتقدند تنش بالا با عربستان ریشه خیلی از مشکلات ماست ولی نکته این است که سعودی ها از روی ترس سرنگونی به رویارویی با ایران می پردازند و ما نمی توانیم این ترسشان را بهبود ببخشیم. شاید هم بتوان در پیش رو لبخند بیشتری به عربستان زد و پیامهای فوق را قسمتهای کمتر رسمی منتشر کنند. برای فشار بر عربستان حرکت شیعیان بحرین و خود عربستان مهم است فقط باید در دام بازی های شیعه و سنی نیفتاد. در مورد سایر کشورها بخصوص کشورهای انقلاب کرده باید دیپلماسی فشرده و شخصی را در پیش بگیریم و همه جا بر حق تعیین سرنوشت مردم و خوشحال نبودن آمریکا از انقلابها تکیه کرد. از طرف دیگر ما باید سعیمان را برای گسترده شدن دیپلماسی روسیه برای حفظ نفوذش در منطقه انجام دهیم. نباید اجازه دهیم ایران را در ازای سوریه به غرب بفروشد. باید خطر غرب برای حکومت پوتین را به وی گوشزد کرد.

خلاصه پیشنهاد من ابتکار عمل در دادن یک امتیاز به غرب برای مدت محدود، کمی گشایش در فضای داخلی و فعالیت شدید رسانه ای و دیپلماتیک در تحولات منطقه در همان زمان است.

البته اینها همه حساب و کتاب بود. حسابها ممکن است غلط از آب دربیاید. از طرف دیگر وقتی همه جا تاریک است ممکن است اتفاقاتی بیفتد و خدا گشایشی بفرستد. پس ناامید نباشیم نترسیم و با انصاف و عدل و صداقت نسبت به مردم خودمان نظر رحمت خدا را شامل حال خود کنیم.

حاشیه: تازگی ها این وبلاگ در عربستان هم خواننده دارد. التماس دعای ویژه.

امروز همون روزه. 23 خرداد.

صبح بلند شدم برم سر کار حدود هشت و اخبار می گه رای احمدی نژاد تا حالا 2 برابر میرحسین بوده. طبق معمول دیر شده و باید بدوم برم سر کار. وقت سایت چک کردن ندارم تازه بیشتر سایتا هم حال و روز خوشی ندارن. توی تاکسی هی دارم حساب می کنم ممکنه توی رای های باقیمونده احمدی نژاد دوم بشه. آخه وزارت کشور تو انتخابات 84 از اینجور بازیها کرده که اول رای کجاها رو بشموره که اثر سیاسی خاصی بگیره.

توی خیابون انگار همه آدما بهت زده و دمغند. هی به خودم نهیب می زنم که دارم بقیه رو با عینک احساسات خودم می بینم و اینا همون مردمن.

توی شرکت عملا کار نمی کنیم. سایت چک می کنیم و حرف می زنیم. اصولگراها هم از فاصله رای احمدی نژاد تعجب کردن. بعضی سایتا نوشتن جلسه مهمی در بیت رهبری تشکیل شده. تازه از امروز صبح دیگه آمار جدید رای ها رو اعلام نکردن. این باعث می شه یه کم امید برای تغییر ته دلم بمونه. هر چند ته تر قلبم ناامیده. اخلاق آقای خامنه ای دستمه محافظه کارتر از این حرفهاست.

راستی گفتم اعلام رای. دیروزش ما رفتیم رای دادیم شبشم خانوادگی رفتیم یه جایی شام خوردیم و خوابیدیم. گفتیم لابد از فردا صبح شروع به اعلام رای می کنن. نتیجه هم لابد از بین برد میلیمتری احمدی نژاد یا موسوی یا مرحله دوم اعلام می شه. نگو وقتی ما خواب بودیم چه حول و ولایی بوده. موسوی اعلام پیروزی کرده، ستاداشو گرفتن. ستاد انتخابات از همون شبش شروع به اعلام رای کرده و تقریبا نسبت آرا از اول همین بوده. بی.بی.سی مستقیم از همون دیشب برنامه داشته و رای رو اعلام می کرده و …

قراره پیام مهم رهبرو تو اخبار 2 اعلام کنن. اخبار 2 رو گوش میدیم خبری نیست. اخبار دو رو کلی طول میدن و می گم چنین خبری رو لابلای گزارش های بی اهمیت پخش نمی کنن. خانم یکی از بچه ها زنگ می زنه که پیام آقای خامنه ای پخش شده. ناامیدی.

بچه های عضو فیس بوک خبردار می شن که یه عده می خوان برن جلوی وزارت کشور به اعتراض. بهشون می گم نرن. جوونن و از نظر سیاسی صفر کیلومتر. گوش نمی دن. من خاطرات 18 تیر و شب بعد از ترور حجاریان یادم میاد.

4.5 از شرکت می زنم بیرون. ته خیابون مطهری یه دودی بلند وسط خیابون. یه عده هم دارن فرار می کنن به سمت غرب. آدم تظاهر کننده مشخصی نیست. مردم بیشتر هاج و واج نگاه می کنن و حدس می زنن. چندتا آدم مشکوک اومدن توی چهارراه سهروردی و هی جو می دن. سر و وضعشون به دانشجو و … نمی خوره. بیشتر به بچه شرهای پایین شهر می خورن. دارم سعی می کنم حدس های خوشبینانه به آدمهای دور و برم تحویل بدم که یکی از همون آدما اول یه سنگ بر می داره می زنه توی شیشه بانک سر چهارراه. مردم کف کردن و کمی فاصله می گیرن. یه خوره بعد همون آدم یه موتوره می خوابونه زمین تا از باکش بنزین در بیاره. رفقاش دارن سعی می کنن یه اتوبوسو نگه دارن و مسافراشو پیاده کنن. راننده و مسافرا سمج بازی در میارن و در میرن.

زنگ می زنم به بچه هایی که رفتن سمت وزارت کشور. همکارم چندتا باتوم خورده و الان با چند نفر دیگه توی خونه یه خانم مسن قایم شده. می گه همه رو می زدن. زن بچه عابر. کاریم نداشتن چی می گی کجا میای. کجای میری. شوک شدم. سینه م تنگ شده. باور نمی کنم این چیزا رو دارم تو خیابونای تهرون می بینم.

شب از اخبار تلویزیون می بینم که یکی دو تا اتوبوس حول حوش میدون ولیعصر و مرکز شهر آتیش زدن. اخبار سایتا هم از برخورد شدید پلیس با مردم می گه. بیانیه موسوی نشون میده به این راحتی نمی خواد کوتا بیاد. تلویزون مرتب جشن پیروزی احمدی نژاد رو فردا توی میدون ولیعصر زیرنویس می کنه. فکر کنم با عنوان جشن ولادت حضرت زهرا س. موسوی هم توی مصاحبه دیشبش وعده چنین جشنی داده بود. چیزی که عوض داره گله نداره. نداره ولی چرا هیشکی ازون بالاییا به فکر این نیست که با اتفاقای امروز جشن فردا نمک پاشیدن رو زخم خیلی هاس؟

آقای توکلی در جلسه ای گفته اند که اگر موسوی به قانون متوسل می شد، می توانست رییس یک حزب 13 میلیونی باشد و از دولت انتقاد کند و حتی دور بعد به طور طبیعی رییس جمهور شود.

این نظریه را اصولگرایان دیگری هم مطرح کرد اند. به نظر من این فرض از اساس غلط است. البته اعتقاد به غلط بودن این به معنای درستی اقدامات میرحسین موسوی نیست که من انتقادهای مختلفی از کارهای او داشته ام (اینجا و اینجا).

جواب کوتاهش این است که موسوی با رای 13 میلیونیش به عنوان اپوزیسیون داخل نظام چه کاری بیش از خاتمی با 2 پیروزی با رای بالای 20 میلیون می توانست بکند؟

اما کمی دقیق تر:

اگر موسوی به شورای نگهبان شکایت می کرد نتیجه همین می شد بدون اعلام ریز صندوقها و حتی احتمالا بدون بازشماری 10 درصدی. بسیاری از اصلاح طلبان بازداشت و محاکمه می شدند اما این بار اتهامات از نوع توهین به رییس جمهور، نشر اکاذیب و تبلیغ علیه نظام (مثلا به خاطر مصاحبه با بی.بی.سی فارسی و …) می بودند.

موسوی در بهترین حالت تشکری از جانب برخی اصولگرایان می گرفت. رهبری در نماز جمعه بعدی می گفت برخی کاندیداها فریب خوردند (اعلام پیروزی ساعت 11) که زود متوجه شدند. منصوبین رهبری به به و چه چه می کردند که موسوی و اصلاح طلبها قصد آشوب داشتند اما با یک نهیب رهبری بر خود لرزیدند. در طول چند سال این تشکر و آن هدایت یافتن جای خودش را می داد به اشاره به توطئه بزرگی که خنثی شده است.

کروبی را با توجه به رایش چنان به سخره می گرفتند که دیگر نتواند کار سیاسی کند. انتقاد موسوی از دولت هم توسط اصولگرایان کینه او از احمدی نژاد بابت شکستش در انتخابات تحلیل می شد (همانطور که در مورد هاشمی شده بود). جواب هر انتقادی از احمدی نژاد و تقبیح قانون شکنی هایش یادآوری دموکراسی به منتقدان بود. جناب توکلی همین انتقادهای فعلیش را هم دست به عصا می کرد چون از پایگاه رای موسوی و تمایلاتشان خبر داشت و راضی نبود موسوی حتی دور بعد ریس جمهور شود.

اما کار به همینجا محدود نمی شد. اصولگرایانی که نتوانسته بودند احمدی نژاد 17 میلیونی 2 مرحله ای را لگام قانون بزنند در زیر فشار پر رای ترین ریس جمهور تاریخ انقلاب له می شدند. دیگر اختلاف بر سر وحدت جبهه متحد و جبهه پایداری نبود، با فشار دولت اکثر کسانی که از تیم دولت نبودند (شاید حتی خود جناب توکلی) از لیست اصولگرایان حذف می شدند. بیشتر کاندیداهای اصلاح طلب رد صلاحیت می شدند. شاید جناب مشایی کاندیداهایش را علنی تر معرفی می کرد. اختلاس 3000 میلیاردی کشف نمی شد یا اگر می شد همان استیضاح مسخره وزیر هم برگزار نمی گشت.

در مورد سرنوشت معرفی معاون اول و برکناری وزیر اطلاعات توسط رییس جمهور بی رقیب و محبوب و قهرمان شکست هاشمی و اصلاح طلبان هم نظر نمی دهم که خواننده خودش پیش بینی کند.

حاصل سخن اینکه برخی اقدامات موسوی غلط بود ولی نادیده گرفتن تجربه برخورد آقای خامنه ای، دستگاههای منصوب ایشان و اصولگرایان در برابر قانونگرایی خاتمی در ایجاد سناریویی شبیه آنچه در بالا آمد  و محاسبات حاصل از آن در ذهن کسی مانند موسوی بی انصافی و مانع اشتباهات آینده است.

* نوشته مرتبط

* رفتار حاکمیت در برابر اصلاح طلبان و منتقدین ماند اسرائیل در برابر فلسطینی ها و غرب در برابر ایران است که چون به هیچ حد و عهد و قانونی پایبند نیستند رادیکالیسم را در طرف مقابلشان تقویت می کنند و همزمان او را به رعایت قوانین و عرف و مصالح بین المللی فرا می خوانند.

من عادت کرده‌ام که در محیط سکولار که افراد غیردیندار در آن فراوان است کار کنم. سختی‌هایی دارد ولی می‌ارزد به آن خوشی تنبل کننده ای که حاصل یک‌سره در میان خودی ها و مسلمانها بودن است. آنقدر دیده‌ام که بچه مذهبی‌ها از ترس سختی‌های چنین محیط هایی به ادارات دولتی پناه می‌برند (و در محیط فسیل کننده آنجا سرد و کم تحرک یا دگم نابینا می شوند) که ترجیح داده‌ام من با حرکت در جهت مخالف به تعادل کمک کنم.

اسطوره هایم کسانی مانند امام موسی صدر و یا شهید بهشتی و شهید مطهری هستند که در شرایط برابر و در محیطهایی که در عرف زمان آن‌ها جزء قلمرو نادینداران بوده است تبلیغ دین کرده‌اند. کسانی که به جای طلاب گلخانه ای محبوس در حوزه به ضربه تازیانه مخالف بی ملاحظه چون گیاه صحرایی ریشه دوانده اند.

داستانهای مورد علاقه ام از جنس زندگی چمران است که به دختر بی حجاب لبنانی روسری هدیه می‌دهد و چنان مسلمانیش واقعی است که آن دختر سالها بعد از چمران امروز در ایران با چادر عربی برای ما از خاطره چمران می گوید.

البته ما کجا و آن‌ها کجا! به خودم نمی‌بینم کسی را هدایت کنم. امیدم این است که همکار خوبی باشم که مسلمان هم هست. شاید آنوقت همکار مسلمان دیگری خجالت نکشد که نشانه‌های دینداریش را بروز دهد. شاید همکار غیردینداری که مسلمانی را از دور دیده است آن هم مسلمانی ریاکارانه فیلمهای تلویزونی را یا مسلمانی بی اصول حافظان به هرقیمت نظام را یا نامسلمانی فرصت طلبان دوچهره را، باور کند دینداری چیز متفاوتی هم می‌تواند باشد. این گذشته از نگرانی است که برای مسلمانی کم مایه خودم در چنین فضایی دارم.

خدا لعنت کند آنکه پایه هجو موهن امام هادی ع را گذاشت و در فضای اینترنت منتشر کرد. بار اولی کسی از همکاران برایم ایمیل کرد. پاسخی دادم و پس از آن گفتگویی کردم که به ظاهر قانع شد میان آزادی بیان و توهین به مقدسات افراد چه مرزی هست.

اما همه مثل ایشان عاقل نیستند و همه جا هم زمینه بحث و استدلال مهیا نیست. اصلاً یکی از خواص طنز این است که حاصل یقین است و جای گفتگو و استدلال نیست. به نظرم علت خطرناک بودن مسخره کردن مقدسات هم همین است. منظورم خطرش برای مرتکب آن است. چند وقتی است که هرازگاهی نقل محفل برخی همکاران چنین شوخی های موهنی است. واکنشم سکوت معنی دار است. گاهی اثر می‌کند گاهی نه.

به سختی سکوت می‌کنم مبادا خشم بی جایی داشته باشم که من را راحت کند ولی راه فکر کردن را بر کسانی ببندد و فرصت رو کردن به زیبایی دینداری را از او بگیرد. هرچند بزرگترین مشکلم با این حرفها بی فکر بودنش است.و مدام یاد این قطعه از بیانیه16 میرحسین موسوی می افتم:

بزرگی یک ملت در ثروتمند بودن یا قدرتمند شدن نیست؛ اینها فقط بخش کوچکی از آثار آن است. بزرگی یک ملت در عظمت جان اوست. بزرگی به آن است که بتوانیم امور ظاهرا ناسازگار را با هم داشته باشیم. خانه کوچک مکانی است فقط برای «من»، اما در خانه بزرگ برای دیگران هم جا وجود دارد. کارفرمایی که جانش کوچک بود فکر می‌کرد جز با تجاوز به حقوق کارگران نمی‌تواند مالی بیندوزد، حال آن که کارآفرین بزرگ تنها راه سود بردن را سود رساندن می‌بیند. همین‌گونه است تفاوت کارگر کوچک و کارگر بزرگ. به هزار دلیل تنها راه بهره‌مند شدن این است که همه با هم بهره‌مند شوند، اما کسانی که کوچکند ظرفی ندارند که در آن دیگری هم بگنجد. همچنین است تفاوت دینداری که بزرگ است و دینداری که کوچک است. دیندار بزرگ امام صادق (ع) است که در خانه خدا می‌نشیند و با منکر خدا حکیمانه گفتگو می‌کند. حقیقت خانه خدا همان قلب اوست که برای همگان جا دارد و برای همه حق قائل است؛ حق زیستن، حق شنیدن، حق برگزیدن، حق اشتباه کردن، حق بزرگ بودن. آری بزرگ بودن، و الا بزرگ به کوچک چه کار دارد؟ غیردیندار را در جایگاهی می‌بیند که می‌تواند به زیبایی‌های دین رو کند، اگر نتوانسته‌ است حقیقتی را بیابد احتمال درک آن را از سوی دیگری نادیده نگیرد، یا می‌تواند کوچک باشد و هر چیزی را که نچشیده است انکار کند؛ هر چیزی را که درک نمی‌کند ترک کند و بی‌آن‌که بنشیند و برای فهمیدن گوش بدهد، عقاید دیگران را بی‌اساس بخواند.