من به حضور سید حسن خمینی در مجلس خبرگان امید بسته بودم. نه برای اینکه رهبر شود که این حرف همانقدر دور ذهنم است که جانشینی مجتبی خامنه ای.
نگاهم به این آقازاده شبیه نگاه سابقم به علی مطهری در انتخابات مجلس هشتم است. در هر دوی این آقازاده ها جوهری دیده‌ام که به عنوان یک رأی دهنده دوست دارم رویشان سرمایه‌گذاری کنم.
سید حسن خمینی برای خبرگان یک آقازاده نیست بلکه می‌تواند ترکیبی از جوانی، وجدان و کمتر سیاست زده بودن را به خبرگانی بیاورد که بوی کهنسالی و حکومت زدگی گرفته است. همانطور که علی مطهری جنس دیگری از نمایندگی را به مجلس اصولگرا برده است.

نه انتظار رد صلاحیت سیدحسن را داشتم نه انتظار شرکت نکردنش در امتحان را. خیال می‌کردم تنها جایی که بشود او را رد صلاحیت کرد همین بهانه صلاحیت علمی است و عدم شرکت در امتحان این بهانه را برای طرف مقابل ارزان خواهد کرد. برگه ای که نباشد با یک مهر عدم احراز قائله را هم میاورند.

سخنرانی هاشمی در فرودگاه که شامل دفاع از سید حسن آقا هم می‌شد محل بحث بسیاری شده است. من از سخنان هاشمی می‌فهمم که او اجتهاد و صلاحیت سیاسی سیدحسن را نه تنها برای خودش بلکه طرف مقابلش اثبات شده می داند. بنابراین از «قبول نکردن صلاحیت» شروع می کند نه از احراز صلاحیت. و با تقصیر در پیشگاه الهی به پایان می رساند. من در این سخنان نیت خوانی یا حمله تند به سیاسی کاری شورای نگهبان می‌بینم ولی عدول از معیارهای اصلاح طلبانه خیر. البته این طبیعتاً باید بر همه روشن باشد که هاشمی به روشنی اصلاح طلب یا دموکرات نیست و چنی ادعایی هم ندارد.

تکلیف برخی اصولگرایان که بدهکاری منصب داران رد صلاحیت کننده به امام را بدهکاری مردم به ایشان دانستند روشن است. یادداشت عباس عبدی (که خودم بسیار از او آموخته‌ام و حرف زدن و نوشتنش را بر خلاف بسیاری از اصلاح طلبان که فقط حرفهای کلیشه ای جناحشان را طوطی‌وار تکرار می‌کنند مغتنم می شمارم) به نظرم شامل بی انصافی بود. هاشمی را غیرمایل به حضور سید حسن دانستن یا او را مسئول تسلط شورای نگهبان بر انتخابات خبرگان دانستن مثال بی انصافی هاست.
به نظر منشاء این نظر آقای عبدی اینجاست که محل چالش درباره رد صلاحیت سیدحسن را احراز اجتهاد می شمارد در حالی که در منطق هاشمی اجتهاد ایشان محرز است و دین به امام نه دلیل تأیید صلاحیت که افزایش دهنده قبح رد صلاحیت سیاسی است. تنها نکته‌ای که من در یادداشت عبدی مورد اعتنا می دانم، تنش زا بودن این موضع هاشمی و احتمالاً مضر دانستن این تنش برای پروژه انتخاباتی منتقدان یا تأیید صلاحیت سید حسن است که آینده مفید یا مضر بودن آن را مشخص خواهد کرد.

سید حسن خمینی یک نفر است و یک رأی در خبرگان دارد پس دلیل این همه دعوا بر سر او چیست؟ رأی آوری لیست هاشمی در انتخابات یا رهبر شدنش؟ اولی کمی اثر دارد ولی دومی به نظر افسانه‌ای است که موافق و مخالف زیادی باورش کرده اند. این روزها از برنامه «دید در شب» رضا رشیدپور لذت می برم. دیدم علی مطهری در این برنامه شرکت کرده است. ای کاش سید حسن به این برنامه می‌رفت و به مدل خودش با مردم صحبت می کرد. می‌گفت برای چه نامزد خبرگان شده است. می‌گفت چرا در امتحان شرکت نکرد. خبرش کردند یا نه. اگر از من می‌پرسید از او می خواستم حتماً بگوید رهبر شدنش افسانه و خیالبافی دیگران است و از اعضای شورای نگهبان با احترام کامل یاد کند و بر پیگیری قانونی قضیه تأکید کند.

از هدف و بعد از تحقق آن گفتم حالا کمی از قبلش بگویم. حکومت مشکل ما شده است چون شفاف، پاسخگو و مشارکت پذیر نیست و هر روز بیشتر از قبل به سمت حکومت تک نفره پیش می رود. ما نباید برای اصلاح آن شبیه خودش شویم. نباید تصمیم گیری سیاستمدارانمان در اتاق در بسته باشد. آزمودن دوباره چهره های بازنشسته منتقد جلوگیری از رشد نسل بعدی رهبران اصلاح طلب و تک نفره کردن سیاست ورزی است. حکومت مدام بر طبل مبارزه با استکبار جهانی می کوبد به اشتباهاتش اعتراف نمی کند و منتقد را محدود و حتی منکوب می کند. نیروی اصلاح گر باید به اشتباهش اعتراف کند. به شکستش اعتراف کند و انتقاد را بپذیرد و منتشر کند. آقای خامنه ای می گوید من دیپلمات نیستم انقلابیم اما برای حل مشکلات سیاست خارجی دیپلماسی هم لازم است. نخبگان و سیاستمداران اصلاح طلب هم اگر تنها قابلیتشان شجاعت تکرار حرفهای مردم منتقد باشد کار مشابهی می کنند. سیاستمدار باید گره گشایی کند. برنامه بریزد. پیش بینی کند. اگر لازم شد آبرویش را خرج کند و سازش کند اما در عالم واقع کشور و جامعه را قدمی جلو ببرد. نگذاشتند نشد مخفی کردن شکست است. نباید سطحی و احساساتی تصمیم بگیرند و بدنه مان را به قهر و یاس بکشانند.

ما باید از گذشته درس بگیریم. مدارا کردن بی خط قرمز با حکومت در زمان خاتمی اجرا شده است. پافشاری و قاطعیت در برابر غلط های حکومت بدون بازگذاشتن راهی برای سازش بعد از سال 88. اگر هر بار به بدنه مان امیدی بدهیم و اقدامات حکومت را در نظر نگیریم و بعد که به دیوار محکم خوردیم دشنام نثار دیوار کنیم بیش از محکومیت دیوار کم عقلی خودمان را فریاد زده ایم.

میرحسین گفت باید راه سبز امید را زندگی کرد. انقلابی کم پیدا می شود راه اصلاح سرزنش مردم نیست که چرا قهرمان نیستید باید راهی برای کنش کم هزینه مردم پیدا کرد تا نه حکومت بترسد و نه مردم جا بزنند. من همیشه وضع حجاب را مثال می زنم. با وجودی که به حجاب معتقدم و آن را یکی از احکام قابل دفاع اسلام می دانم اما روش اقدام قسمتی از زنان جامعه در تغییر وضع حجاب بسیار درس آموز است. این زنان حتی آنها که به هیچ وجه اعتقادی به پوشش ندارند مانند آن دختر مصری برای اعتراض برهنه نشدند که اگر هم می خواستند نه هرکسی اهل چنان کاری بود و نه حکومت و سایر مردم تحمل می کردند. راهکار آنها این بود که هر روز کمی روسری ها عقب تر کشیدند. با مرزهای حجاب بازی کردند. آن یکی لحظه ای روسری اش را بر می داشت و مو هایش را مرتب می کرد و بلافاصله (قبل از اینکه مثل منی اعتراض کند) می گذاشت. لباس های خانم ها را نگاه کنید اندازه و فرمشان ذره ذره تغییر کرده است تا جایی که بانوی محجبه مسلمان امروز لباسی را می پوشد که ده سال پیش لباس یک دختر جلف تلقی می شد. این روزها کتانی وشلوار روشن، روسری پررنگ و ماتوی تنگ و حتی آرایش را بین زنان چادری هم میشود دید. نکته این است که حکومت مخالف این سیر بوده است و حتی سعی هم کرده است متوقفش کند ولی نتوانسته است. نمی شود این همه زن را بازداشت کرد. آن هم مثلا فقط به خاطر رنگ لباس یا چندسانت مانتو یا چند تار مو.

دانشگاه رفتن یا کار دولتی گرفتن را نگاه کنید. نه آیین نامه های دانشگاه و نه گزینش ادارات دولتی مطلوب خیلی از کسانی که دانشجو می شوند یا کارمند دولت نیست اما آنها برای منفعتی که دارند به آن تن می دهند. نکته جالب تاثیری است که گذاشته اند. بیشتر از اینکه محیط کار دولتی و مقررات دانشگاه انا را عوض کند آنها محیط دانشگاه و محیط کار را تغییر داده اند. چگونه با برنامه ریزی برای مبارزه؟ نه فقط با زندگی کردن آنطوری که می خواهند بدون درگیری با سیستم. نه اطاعت مطلق و نه درگیری مطلق. آنها دانشگاه و کار دولتی را به خاطر دایره تنگش تحریم نکرده اند.

حالا به انتخابات برگردیم. نمی شود با انتخابات مانند شغل دولتی و دانشگاه برخورد کرد؟ محدودیت هایش را قبول کرد ولی به مرور آن را تغییر داد. به نظرم می شود. اگر تعدادمان به اندازه کافی زیاد باشد. قصد سرشاخ شدن با قدرت سخت را نداشته باشیم و به اندازه کافی حوصله داشته باشیم.

بعضی ها می گویند دانشگاه و شغلی دولتی را مجبوریم یا منفعتی برایمان دارد اما انتخابات را نه. به نظرم چنین نیست. انتخاب یک رییس جمهور بد نسبت به یک رییس جمهور بدتر برای ما منفعت دارد و همانطور که دانشگاهی با مقررات متفاوت نداریم اینجا هم انتخابات آزاد نداریم. برخی می گویند فرق انتخابات با مثال های تو این است که اختیار انتخابات دست دیگری است و هرچه بخواهد اعلام می کند. نمی گویم چنین نیست ولی دلیل توانایی او غیر از اراده خودش اقدام ما هم هست. چرا دانشگاه نمره دانشجویان مورددار را دستکاری نمی کند تا اخراج شوند؟ اگر تعداد کمی دانشجو باشند یا تند بروند و رسما قوانین دانشگاه را به چالش بکشند بعید هم نیست چنین کند.

اگر مردم سیاست تحریم را درباره دانشگاه و شغل دولتی اجرا می کردند 90 درصد دانشگاه عضو فعال بسیج دانشجویی بودند که چون غیر خودشان کسی را آن دور و بر نمی دیدند خیلی تندروتر هم می شدند و همین ها بعدها مدیران کشور می شدند. و به جای اینکه فضای ذهنی وزیر به بالا با مردم متفاوت شود کل کارمندان چنین می شدند.

انتخابات قبل از رسیدن به هدف هم قرار نیست کشور را زیر و زبر کند.این همه صغری و کبری و شاهد و مثال را برای اینکه در انتخابات رای بدهید نیاوردم بلکه برای این آوردم که نگاهمان را به شرایط ایجاد تغییر و اصلاح کشور عوض کنیم. جرقه اولیه اش را هم این مصاحبه عباس عبدی زد.

پ.ن: این سه نوشته اصلاح طلب شدن را به صورت ایمیلی پست کرده ام و امکان اصلاح غلط هایش را تا تغییر وضع اینترنتم ندارم. بخشید.

اصلاح طلب شدن – یک

اصلاح طلب شدن – دو

بازی بزرگان

اکتبر 4, 2012

پنج شنبه – از زمان ورود مهدی هاشمی به ایران مرتب به اطرافیان می گویم که بازی تازه ای در پشت صحنه شروع شده است. به نظرم دستگیری فائزه، دستگیری جوانفکر و شایعه دستگیری رحیمی همه به آن بازی مربوط است. مصاحبه احمدی نژاد و حتی اعتراض های بازار.

منظورم از مربوط بودن به بازی این نیست که اینها گامهای یک سناریو هستند بلکه برخی از آنها واکنش طرف های دیگر به کنش یک طرف است. همانطور که قبلا گفته ام به نظر من هاشمی در این مرحله ابتکار عمل را در دست دارد. یعنی کنش گر اولیه اوست.

اینکه یک روز پس از سخنان احمدی نژاد و دو روز پس از مصاحبه لاریجانی بازار اعتصاب کند قابل فهم است. راست سنتی که اکنون در مجلس پشت سر لاریجانی فراکسیون تشکیل داده است همیشه یک پایش در بازار بوده است. بازاری ها اکثرا به هاشمی خوشبین بوده اند و دل خوشی از  احمدی نژاد نداشته اند.

اما اینکه پس از یکی دو سال فروکش کردن اعتراض های خیابانی بلافاصله شاهد تظاهرات در قلب اقتصادی تهران ی با شعارهایی مانند «سوریه رو رها کن و …» آن هم در سه نقطه مختلف باشیم به نظر من کمی عجیب است. در میان تصاویر بی بی سی و سایت ها از جمعیت تعداد افراد با پیراهن سبز از نظر من بیش از متوسط بود. قشر بازار بر اساس طبیعت کارشان محاسبه گر و محافظه کارند اگر شعارها فقط علیه دولت بود می توانستم بگویم در این روزگار افول ستاره احمدی نژاد بازاریها تحت فشار نوسانات شدید ارز فحش هایشان را به او داده اند اما در اتفاقات دیروز شجاعتی هست که من به آن مشکوکم.

می خواهم چه نتیجه ای بگیرم؟ اعتراضات کار هاشمی و لاریجانی است؟ واکنش بازی خراب کن احمدی نژاد یا حتی سپاه و حامیان آقای خامنه ای است؟ نمی دانم. اصلا فکر نمی کنم حوادث اجتماعی تک عاملی باشند. فقط با توجه به تحلیلم از شروع بازی بزرگان، نسبت به غفلت از اثر آن بر تحولات اجتماعی هشدار می دهم. می شود یک اعتراض را تند کرد تا با آن برخورد کنند. می شود تندش کرد تا خودمان با آن برخورد کنیم. می شود دقیقا علایم و شعارهای یک جریان دیگر را در میان مردمی که تشنه ابراز اعتراضشان هستند قرار داد تا نتیجه خاصی القا شود.

بازی بزرگان آغاز شده است. چیز زیادی نمی دانیم اما به نظرم هاشمی در این میانه علیه آقای خامنه ای بازی نمی کند. او یا هماهنگ با رهبر و یا برای کمک به او برای گرفتن تصمیمات سخت داخلی یا خارجی که با وجود روشن شدن هر روزه لزومش، از آن طفره می رفته است عمل می کند. گرد و خاک پریروز احمدی نژاد هم ممکن است واکنش بازی به هم زن او به همان هماهنگی یا تصمیم سازی باشد.

سرطان ذهن که داشته باشی حتی واکنش سریع و بدون تردید هیلاری کلینتون به جریان بازار، گیر دادن سایت بازتاب و صادق خرازی به اصلاح طلبان در باره اشغال سفارت آمریکا و رها نکردن مجادله با خرازی توسط عبدی را هم نشانه می بینی.

در پایان تاکید می کنم بیشتر این مطلب بر اساس «گمانه زنی» هایی است که صحت و سقم آن در آینده روشن خواهد شد و قصد نویسنده از نشر آن فقط  هشدار دادن است.

صحبت از جبهه و مظلمومی‌ت ایران در زمان جنگ متاثرم می‌ کند. خلوص مسلمانهای خارج از ایران از لبنانیها و فلسطینی‌هایی که در باغ شهادت هنوز برایشان باز است تا مسلمانهای ینگه دنیایی خوش‌تیپی که بیشتر از ما به دنیازده بودن تمدن غربی باور دارند ناخالصی هایم را به یادم می‌ آورند. تصاویر جنگ بوسنی به خصوص روایتش با لهجه نادر طالب زاده و شور و هیجان آدم‌هایی مثل او هم همی‌ن طور. خیلی وقتها نمی‌ هم به چشمان خشکسالی زده از گناهم می‌ نشیند.

«راز» نادر طالب زاده را به خاطر اینها و به خاطر باورش به اعتقاداتش و احترام و آزادی که به مهمانهایش می‌ دهد دوست دارم.

اما کار من و نادر طالب زاده و آدم هایش به سامان نمی‌ رسد تا وقتی که فقط به مبارزه انقلاب اسلامی‌ در جبهه خارجی می‌ پردازند و از داخل می‌ گذرند.

تا وقتی به درستی نشان می‌ دهند که پشت بسیاری از ادعاهای آزادی انسان و مردمسالاری و حقوق بشر قدرتهای غربی زشتی اصالت قدرت نهان است اما نه به حداقلهایی که آنها برای حفظ ظاهر آزادی کشورهایشان رعایت می‌ کنند اشاره می‌ کنند و نه نامحدود بودن حاکمی‌ت خودمان در برخورد با مخالفانش وجدانشان را می‌ آزارد.

نمی‌ دانم چگونه از پاترویت اکت به عنوان چماق اختناق در جامعه آمریکا یاد می‌ کنند اما دست باز نیروهای امنیتی داخلی در شنود خواص و عوام بی آنکه بتوان از حکم قضاییشان مطلع شد را به خوبی با حفظ انقلاب در برابر براندازی خارجی توجیه می‌ کنند. مگر آمریکا با توجیه حفظ امنیت پس از 11 سپتامبر پاتریوت اکت را تصویب نکرد؟

خیلی دوست دارم نادر طالب‌زاده را ببینم و بپرسم: نادر جان مگر می‌ شود با بازداشت های چندماهه بدون تفهیم اتهام به گوانتانامو گیر داد؟ با قطع پیامک 40 روزه و پایین آوردن سایت های مخالفین و جلوگیری از چاپ روزنامه رقیب انتخاباتی در چاپخانه و بازداشت اعضای حزب مخالف و باتوم نوشاندن به زن و مرد فردای حماسه انتخابات اعتراض‌ها را جمع کرد و به دادگاه انتخابات دور اول بوش پسر خرده گرفت. از ددمنشی آمریکایی در قتل عام فرقه دیویدیان سر به تاسف تکان داد اما از کشته شدن مردم در 30 خرداد 88 و عاشورای همانسال متاسف نبود. چطور می‌ شود آخرین نظرسنجی ها در مورد نظر مردم آمریکا درباره ساختگی بودن 11 سپتامبر را پیگیر بود اما پیگیر این نبود که چرا آمار کشته شدگان حوادث سال 88 (از بسیجی شهید تا محارب بانک آتش زن تا فریب خوردگان سران فتنه) هنوز معلوم نیست.

نادرجان چطور شما و بچه‌ها که اینقدر تحریف و ذهن سازی رسانه های بین المللی علیه ملت ها، جنبش ها و دولتهای مستقل را خوب پیدا می‌ کنید در قبال دروغهای مقامات داخلی و صدا و سیما ساکتید؟[1] چرا؟ همی‌ن چراست که نمی‌ گذارد من یک دل سیر از برنامه ات لذت ببرم.

آماده ام در مورد همه پیش‌فرض‌هایم در جملات بالا هم بحث کنم. .[2]

وقتی نادر طالب زاده از شوق مسلمانان دنیا برای ایران و شناخت ماهیت آمریکا و صهیونیست‌ها و از مدل جدید حکومت که همان مدل ولایت است می‌ گوید ناخداگاه یاد شوروی می‌ افتم. حکومتی که بهشت موعود بسیاری در سراسر دنیا بود. نه در منطقه خود که در سراسر جهان جنبش های هوادار و حکومت های متمایل به خود را داشت. در تسلیحات و بسیاری از تکنولوژی ها اگر نه جلوتر شانه به شانه آمریکا جلو می‌ رفت. به قول شهبازی رهبرانش از افق های روشن دوردست می‌ گفتند. حکومتی که از زشتی و ریاکاری دشمن سرمایه سالارش لابد هوادارانش گمان به حقانیتش داشتند اما عاقبت بدون کاربرد حتی یک سلاح خارجی سرنگون شد چون نه تنها مردمش بلکه بسیاری از همانها که آن را بهشت موعود می‌ پنداشتند وقتی وارد بهشت شدند خود را در جهنم یافتند.

عباس عبدی برای این وضعیت دارد تمثیل جالبی دارد «ستونی که بسیار بلند شده است اما پای ستون محکم نشده است». پایه ستون وضعیت داخلی است و بلندای آن اقتدار خارجی. وقتی پای ستون محکم نباشد بلندیش آن را بیشتر در برابر باد حوادث آسیب پذیر می‌ کند.

به نظرم برنامه «راز» ما را در لذت مشاهده بلندای ستونمان غرق می‌ کند اما از پایه ستون غافل است. ما دشمن نیستیم که چشم انتظار فروافتادن ستون باشیم اما چه کنیم مانند مردم لبنان و فلسطین و مسلمان اروپایی هم نیستیم که فقط بلندی ستون را ببینیم. دست روزگار ما را اینجا کنار ستون قرار داده است و نگرانی پایه سست عیش سیر بلندای آن را به کاممان تلخ می‌‌کند.

پ.ن 1 : در مورد دروغ های جمهوری اسلامی‌ و قدرتهای غربی نظرم نزدیک به این پست قدیمی‌ محمدرضا زائری است. بگذریم خود نویسنده هم گویا به ضرورت های وضعیت جنگی (ولو نرم) تن داده اند و دیگر رفتار خودیها را با دشمنان قیاس نمی‌ کنند. وبلاگ را متروک گذاشته اند و بر خلاف این پستشان در پنجره مطالب غیرحساسیت زا می‌‌نویسند.

پ.ن 2: البته بنده مشکل مشابهی هم با دوستان معترضی که در برابر حکومت خودمان آرمان خواهند اما در برابر قدرتهای خارجی واقع بین دارم. آنها که مسخره کردن مسئول خطاکار داخلی را روا می‌ دارند و تحقیر دولتمرد ریاکاری مانند اوباما را رفتار غیردیپلماتیک! به آمریکا حق مقابله با تروریسم را حتی بدون سند و مدرک می‌‌دهند اما تروریست داخلی را زندانی سیاسی می‌ نامند. مشکل در کار این هردو گروه معیار دوگانه است.

حسرتهای کوچک وبلاگی

سپتامبر 11, 2010

اول: کاش آقای عبدالله شهبازی سایت و وبلاگشان را به فناوری هایی مانند فید و صفحه تماس با من یا حتی زبانم لال کامنت مجهز می کردند.

دوم: کاش نویسنده وبلاگ دغدغه ها بر ما منت راست به چپ نویسی می گذاشتند.

سوم: کاش آقای عباس عبدی جوری مصاحبه می کردند که از میان حاکمیت، جنبش سبز، اصلاح طلبان، اصولگرایان، مخالفین خارج نشین جمهوری اسلامی و خانواده محترم رجبی حداقل یکی از آنها از مصاحبه شان استفاده ای ببرند. بنده به قدرت فهم کلماتی که در عین تقیه و کنایه و … گفته می شود غره بودم ولی جناب عبدی ما را سر جایمان نشاندند (مصاحبه با سایت روز، مصاحبه با سیاست روز). اگر کسی منظور ایشان را فهمید که اصلاح طلبان بالاخره خوب کردند در انتخابات دهم شرکت کردند یا بد کردند و یا این که با روش درستی شرکت کردند یا نه و … فهمید به بنده اطلاع هم دهد.

چهارم: کاش وقت می گذاشتم و راه این که در همین قالب لینکهای دوستان را در کناره های بالای صفحه اول بگذارم پیدا می کردم.

پنجم: فقط از ایکاش و  حسرت گفتم در عوض همه را دعوت می کنم به خواندن مقاله زبان حالِ حکایتهای آیندۀ اقتصاد ایران از دکتر نیلی که بیانی روشن و زبانی عامه فهم دارد. البته با احتساب اینکه فرمان هم اکنون دست دولت احمدی نژاد است کمی هم هول به جان آدم می اندازد.