آن روز 9 دی 88 بود. چند روز از عاشورا گذشته بود و در این چند روز صدا وسیما مدام داشت از توهین به امام حسین ع و هتک حرمت عاشورا می گفت و آدم می اورد که قضایا را محکوم می کردند. چیز دندان گیری البته نشان نمی داد تصویری های مبهمی از یک تکیه و تصاویر کوتاهی از هلهله یک عده. در طرف دیگر اما صحبت از آدم زیر گرفتن و پایین انداختن از پل بود. من طبق معمول به همه تبلیغات غلیظ و شدید از هر طرف که باشد بدبین بودم مگر اینکه خلافش ثابت شود.

بسیاری از راهپیمایی های سال 88 را با همین نیت (علاوه بر نیت دیگر) شرکت داشتم. جشن 24 خرداد احمدی نژاد، 25 خرداد رای من کو، نماز جمعه هاشمی، روز قدس، 13 آبان. البته 18 تیر و 16 آذر را که داخل دانشگاه بود و نرفتم. بعدش غوغای پاره کردن عکس امام توسط حکومت به پا شد. تقریبا همان موقع بود به این نتیجه رسیده بودم که اصرار بر ادامه راهپیمایی خیری ندارد. راهپیمایی های آخر برای حکومت که مجبور بود حکومت نظامی غیررسمی راه بیندازد مایه دردسر بود ولی برای معترضین فایده ای نداشت. در تهران جمعیت مرتب کم می شد و شعارها تندتر. اولی تاثیر را کم می کرد و دومی امکان سازش را از بین می برد. تازه این علاوه بر این بود که در کل این چند ماه در بیرون تهران راهپیمایی خاصی اتفاق نیفتاده بود. رهبران سبز شعارهای تند را تایید نمی کردند ولی مخالفت پررنگی هم با آن نداشتند. خودشان از سازش می گفتند و از آقای خامنه ای به عمد اسم نمی بردند ولی سبزهای بیرون گود مرگ بر دیکتاتور را نشانه شجاعت و پیشروی جنبش تبلیغ می کردند که دست روی نقطه اصلی گذاشته است و از نه غزه نه لبنان و مرگ بر روسیه دربرابر مرگ بر آمریکا لذت می بردند. از این حرفها سازش در نمی آمد. نتیجه یک جنگ و گریز فرسایشی می شد که ایران را ضعیف می کرد در حالی که اگر حال و حوصله خواندن بیانیه های موسوی را داشتی می دیدی که او از اجماع ملی و قدرتمند شدن ایران می گفت.

از قبل نمی خواستم راهپیمایی عاشورا را بروم. هم به خاطر تحلیل بالا و هم اینکه موسوی که حرفهایش تنها رشته اعتماد من با سبزها بود دعوتی برای آن نکرده بود. دینداری من سیاسی هم هست ولی راستش خوش نداشتم در نزاعی که طی چندماه هیچ کدام از دو طرفی که محکوم به هم زیستی با همند نتوانسته بودند بر هم غلبه کنند یا دلیل قانع کننده ای برای ادعاهایشان بیاورند در نقش یاران حسین ع بر یزید زمان بشورم. امید داشتم استقبالی هم از راهپیمایی عاشورا نشود. طرف های ما هم خبری نبود. چندباری خواستم بروم به مسیر راهپیمایی و سری بکشم ولی نهایتش تا وسط های دماوند رفتم. خبری نبود.

با اتفاقات عاشورا تصمیم گرفتم و تبلیغ تلویزیون برای 9 دی تصمیم گرفتم حتما در آن روز در صحنه حاضر باشم. 9 دی اما ماموریت کاری مانع شد حضورم شد اما تجربه مفیدی برایم ایجاد کرد. من در شرکت خصوصی کار می کردم که پیمانکار پروژه ای در نهاد ریاست جمهوری بود و آن روز باید مشکلی را در محل نهاد برطرف می کردم. در سالن پارتیشن بندی شده ای که در آن میان حدود 20 – 25 نفر از کارمندان نهاد مشغول ور رفتن با یک سرور بدقلق بودم از حدود ظهر ولوله ای شد. آدم هایی می آمدند می گفتند ماشین دم در آماده است. کارمندها بعضی ها سریع و با اشتیاق و بعضی ها به کندی و با اکراه یکی یکی رفتند. من ماندم و سالن خالی. این برایم عجیب بود. از همکارانم شنیده بودم توی آن قسمت قبل از روز رای گیری بعضی ها با شال سبز سر کار حاضر می شده اند. شال سبز توی نهاد ریاست جمهوری احمدی نژاد!! از یکی از کارمندان که از تکه انداختن هایش حدس می زدم یکی از همان سبز پوش ها باشد پرسیدم رفتن اجباری است؟ گفت نه! ولی خب اگر نروی بعدا حرف پشت سرت در می آورند که فلانی چه مشکلی داشت که نرفت و دردسر می شود. نکته جالب تر تجربه غیابی من از 9 دی این است که دوستان حزب اللهی ما در شرکت که کلی هم با هم سر وقایع بعد از انتخابات بحث های تند می کردیم هیچ کدام به تجمع 9 دی نرفته بودند.

از این حرفها به چه می خواهم برسم؟ به اینکه بر خلاف تبلیغات وسیعی که توسط رسانه های حکومتی می شود 9 دی یک اتفاق عظیم نبود. جمعیت حاضر در 9 دی در سراسر کشور به هیچ وجه کم شمار نبودند. اما در کشوری که هر سال راهپیمایی 22 بهمن و روز قدس برگزار می شود این جمعیت آن هم با آن تبلیغات توهین به امام حسین ع یک واقعه تاریخی نبود. در آن روز غیر تعطیل «یک سری» از حاضرین کارمندانی با محذوراتی که گفتم بودند. دوستان حزب اللهی بخش خصوصی ما هم که از مشتری های 22 بهمن و روز قدس بودند هم سر کار بودند. تصاویر هم نشان می دهد در مقایسه با راهپیمایی های هرساله 9 دی کوچک تر بوده است.

اما نکته مهم سرشماری افراد در حاضر در راهپیمایی نیست، در تبلیغات بسیار زیاد صدا و سیما، رسانه های اصولگرا و حتی آقای خامنه ای برای خاص کردن 9 دی است. چرا یک راهپیمایی متوسط که درصدی از آن هم حضور کارمندی و دانشآموزی بوده است 8 ماه بعد از انتخابات و چالشی که بعد از انقلاب بی سابقه بوده است تاریخی است؟ نمی شد همان هفته های اول چنین راهپیمایی داشت؟ در پاسخ می گویند نظام و رهبری صبر کردند تا مردم ذات ضداسلام فتنه را بشناسند. آنچه من دیدم صبر کردن نبود. در خیابان اول اسلحه و بعد کتک و بازداشت بود. در رسانه ها تکرار همان حرفها بود که اگر کسی می خواست همان اوایل قبول می کرد وگرنه تکرارش بی اثر بود. در صدا و سیما تقریبا از 30 خرداد همیشه معترضان عده محدودی بودند. در صحبت های چهره های بابصیرت اصولگرا از بعد از 25 خرداد معترضین چندهزار نفر یا چندصدنفر بودند با این حال همین شمار معدود ماهها نظام را براندازی می کردند!! چه اشکالی داشت مانند فراخوان 23 تیر 78 که بعد از 18 تیر انجام شد نظام روز 28 خرداد فراخوان حمایت از نظام، قانون و «رای اکثریت» می داد؟ می گویند بین سبزها و طرفداران احمدی نژاد درگیری می شد؟ می گویند مگر قرار است تعداد راهپیمایی کنندگان نتیجه انتخابات را تعیین کند؟ اگر این کار را کنیم دیگر سنگ روی سنگ بند نمی شود و بعد از هر انتخاباتی باید یک ماه تظاهرات شود.

اینها همه مغالطه است. قبل از انتخابات شدیدترین بحث ها بین طرفداران دو طرف در خیابانها بود ولی درگیری خاصی دیده نشد حتی بعد از مناظره ها که به شدت تحریک کننده بودند. راهپیمایی قرار نبود نتیجه انتخابات را تعیین کند قرار بود به جای حرفهای تکراری چهره های اصولگرا، مردم معترض را قانع کند که فقط آنها بی شمار نیستند طرف مقابل هم هست. قرار بود انقلاب مخملی را خنثی کند. نکته اصلی انقلاب مخملی متهم کردن یک حکومت در مظان اتهام (معمولا با سابقه سرکوب مخالفان و سانسور رسانه ای) به تقلب در انتخابات و سپس نمایش اکثریت معترض با حضور مستمر تعداد زیادی از افراد با هویت بصری قابل تشخیص (رنگ، شاخه گل و …) است. پوشش رسانه ای ابتدا افکار عمومی را قانع می کند که اکثریت همین هایی هستند که در تصویر می بیند، بعد در طرفداران حکومت شک ایجاد می کند و بعد حاکم به استعفا یا برگزاری مجدد انتخابات رضایت می دهد. معترضین بر مبنای همان تصویری که در افکار عمومی ساخته اند انتخابات تجدید شده را می برند.

تنها جاهایی که توانسته اند در برابر انقلاب مخملی مقاومت کنند ازبکستان و لبنان بوده اند. در سناریو ازبکستان، حکومت با سرکوب معترضین اتهامات قبلی خودش را اثبات می کند و مشکل کوتاه مدتش را با هزینه اعتبار و قدرت نرمش که سرمایه طولانی مدتش است حل می کند. این روش نمونه های دیگری مانند مجارستان زمان جنگ سرد و چین در حوادث تیان آن من دارد که البته پوشش رسانه در آن کمرنگ تر بوده است. اما در لبنان پس از ترور حریری جریان 14 مارس با تجمع خیابانی علیه حضور سوریه و سلاح حزب الله اقدام کرد و در مقابل حزب الله و متحدانش با فراخوانی هوادارانشان به تجمع خیابانی، از همان رسانه های پوشش دهنده جمعیت 14 مارسی ها استفاده کردند تا نشان دهند که وضعیت در لبنان به یک اکثریت طرفدار 14 مارس و اقلیت ناچیز طرف مقابل تبدیل نشده است. همین باعث شد حرکت خیابانی 14 مارس ناکام بماند. دقت کنید 14 مارس در انتخابات مجلس بعدی برنده شد، یعنی حضور خیابانی برای تعیین نتیجه انتخابات یا تعیین اقلیت و اکثریت نیست بلکه برای این است که آن تصویر اکثریت معترض مظلوم در برابر حاکمان اقلیت ظالم در افکار عمومی شکسته شود.

جای تاسف است که با وجود نزدیکی حزب الله به ایران چنین اقدامی در خرداد و تیر 88 انجام نشد. این یا به علت احساس ضعف پشتوانه شدید حکومت است که با اکثریت 24 میلیونی رییس جمهور مورد حمایت رهبر نمی خواند یا یک بی تدبیری شدید است که به نظرم نیازمند بررسی جدی است. این بی تدبیری یا عمدی و چیزی در مایه های دام پهن کردن برای اصلاح طلبان است یا سهل انگارانه و احمقانه است که در این صورت بد نیست مسببین آن به جای لیست کردن تحریم و ضرر اقتصادی و جریان انحرافی و … به عنوان نتایج اعتراض موسوی و کروبی خودشان پاسخگوی اتهاماتشان باشند.

نتیجه آخر 9 دی یک تجمع متوسط و با تاخیر چندماهه است که همانهایی که مسبب تاخیرش هستند به جای پاسخگویی در عظمت آن حماسه می سرایند و سالگرد می گیرند. این حماسه سازی ها و سالگرد گرفتن ها یک بار در سال 89 باعث استقبال از دعوت به راهپیمایی 25 بهمن آن سال شد. امیدوارم این اشتباه امسال تکرار نشود. امیدوارم آقای خامنه ای و عقلای نظام با طناب کسانی که بنزین بر حوادث 88 ریختند و بعد از خودشان و دوستانشان بابت خاموش کردن چنان آتشی بزرگی (آن هم با بیل) تقدیر کردند داخل چاه نروند. انتخابات 92 چنان که قبلا نوشته ام اصلاح بی سر و صدای اشتباهات طرف های مختلف در سال 88 است، با سر و صدا درست کردن این فرصت را از دست ندهیم.

Advertisements

از هدف و بعد از تحقق آن گفتم حالا کمی از قبلش بگویم. حکومت مشکل ما شده است چون شفاف، پاسخگو و مشارکت پذیر نیست و هر روز بیشتر از قبل به سمت حکومت تک نفره پیش می رود. ما نباید برای اصلاح آن شبیه خودش شویم. نباید تصمیم گیری سیاستمدارانمان در اتاق در بسته باشد. آزمودن دوباره چهره های بازنشسته منتقد جلوگیری از رشد نسل بعدی رهبران اصلاح طلب و تک نفره کردن سیاست ورزی است. حکومت مدام بر طبل مبارزه با استکبار جهانی می کوبد به اشتباهاتش اعتراف نمی کند و منتقد را محدود و حتی منکوب می کند. نیروی اصلاح گر باید به اشتباهش اعتراف کند. به شکستش اعتراف کند و انتقاد را بپذیرد و منتشر کند. آقای خامنه ای می گوید من دیپلمات نیستم انقلابیم اما برای حل مشکلات سیاست خارجی دیپلماسی هم لازم است. نخبگان و سیاستمداران اصلاح طلب هم اگر تنها قابلیتشان شجاعت تکرار حرفهای مردم منتقد باشد کار مشابهی می کنند. سیاستمدار باید گره گشایی کند. برنامه بریزد. پیش بینی کند. اگر لازم شد آبرویش را خرج کند و سازش کند اما در عالم واقع کشور و جامعه را قدمی جلو ببرد. نگذاشتند نشد مخفی کردن شکست است. نباید سطحی و احساساتی تصمیم بگیرند و بدنه مان را به قهر و یاس بکشانند.

ما باید از گذشته درس بگیریم. مدارا کردن بی خط قرمز با حکومت در زمان خاتمی اجرا شده است. پافشاری و قاطعیت در برابر غلط های حکومت بدون بازگذاشتن راهی برای سازش بعد از سال 88. اگر هر بار به بدنه مان امیدی بدهیم و اقدامات حکومت را در نظر نگیریم و بعد که به دیوار محکم خوردیم دشنام نثار دیوار کنیم بیش از محکومیت دیوار کم عقلی خودمان را فریاد زده ایم.

میرحسین گفت باید راه سبز امید را زندگی کرد. انقلابی کم پیدا می شود راه اصلاح سرزنش مردم نیست که چرا قهرمان نیستید باید راهی برای کنش کم هزینه مردم پیدا کرد تا نه حکومت بترسد و نه مردم جا بزنند. من همیشه وضع حجاب را مثال می زنم. با وجودی که به حجاب معتقدم و آن را یکی از احکام قابل دفاع اسلام می دانم اما روش اقدام قسمتی از زنان جامعه در تغییر وضع حجاب بسیار درس آموز است. این زنان حتی آنها که به هیچ وجه اعتقادی به پوشش ندارند مانند آن دختر مصری برای اعتراض برهنه نشدند که اگر هم می خواستند نه هرکسی اهل چنان کاری بود و نه حکومت و سایر مردم تحمل می کردند. راهکار آنها این بود که هر روز کمی روسری ها عقب تر کشیدند. با مرزهای حجاب بازی کردند. آن یکی لحظه ای روسری اش را بر می داشت و مو هایش را مرتب می کرد و بلافاصله (قبل از اینکه مثل منی اعتراض کند) می گذاشت. لباس های خانم ها را نگاه کنید اندازه و فرمشان ذره ذره تغییر کرده است تا جایی که بانوی محجبه مسلمان امروز لباسی را می پوشد که ده سال پیش لباس یک دختر جلف تلقی می شد. این روزها کتانی وشلوار روشن، روسری پررنگ و ماتوی تنگ و حتی آرایش را بین زنان چادری هم میشود دید. نکته این است که حکومت مخالف این سیر بوده است و حتی سعی هم کرده است متوقفش کند ولی نتوانسته است. نمی شود این همه زن را بازداشت کرد. آن هم مثلا فقط به خاطر رنگ لباس یا چندسانت مانتو یا چند تار مو.

دانشگاه رفتن یا کار دولتی گرفتن را نگاه کنید. نه آیین نامه های دانشگاه و نه گزینش ادارات دولتی مطلوب خیلی از کسانی که دانشجو می شوند یا کارمند دولت نیست اما آنها برای منفعتی که دارند به آن تن می دهند. نکته جالب تاثیری است که گذاشته اند. بیشتر از اینکه محیط کار دولتی و مقررات دانشگاه انا را عوض کند آنها محیط دانشگاه و محیط کار را تغییر داده اند. چگونه با برنامه ریزی برای مبارزه؟ نه فقط با زندگی کردن آنطوری که می خواهند بدون درگیری با سیستم. نه اطاعت مطلق و نه درگیری مطلق. آنها دانشگاه و کار دولتی را به خاطر دایره تنگش تحریم نکرده اند.

حالا به انتخابات برگردیم. نمی شود با انتخابات مانند شغل دولتی و دانشگاه برخورد کرد؟ محدودیت هایش را قبول کرد ولی به مرور آن را تغییر داد. به نظرم می شود. اگر تعدادمان به اندازه کافی زیاد باشد. قصد سرشاخ شدن با قدرت سخت را نداشته باشیم و به اندازه کافی حوصله داشته باشیم.

بعضی ها می گویند دانشگاه و شغلی دولتی را مجبوریم یا منفعتی برایمان دارد اما انتخابات را نه. به نظرم چنین نیست. انتخاب یک رییس جمهور بد نسبت به یک رییس جمهور بدتر برای ما منفعت دارد و همانطور که دانشگاهی با مقررات متفاوت نداریم اینجا هم انتخابات آزاد نداریم. برخی می گویند فرق انتخابات با مثال های تو این است که اختیار انتخابات دست دیگری است و هرچه بخواهد اعلام می کند. نمی گویم چنین نیست ولی دلیل توانایی او غیر از اراده خودش اقدام ما هم هست. چرا دانشگاه نمره دانشجویان مورددار را دستکاری نمی کند تا اخراج شوند؟ اگر تعداد کمی دانشجو باشند یا تند بروند و رسما قوانین دانشگاه را به چالش بکشند بعید هم نیست چنین کند.

اگر مردم سیاست تحریم را درباره دانشگاه و شغل دولتی اجرا می کردند 90 درصد دانشگاه عضو فعال بسیج دانشجویی بودند که چون غیر خودشان کسی را آن دور و بر نمی دیدند خیلی تندروتر هم می شدند و همین ها بعدها مدیران کشور می شدند. و به جای اینکه فضای ذهنی وزیر به بالا با مردم متفاوت شود کل کارمندان چنین می شدند.

انتخابات قبل از رسیدن به هدف هم قرار نیست کشور را زیر و زبر کند.این همه صغری و کبری و شاهد و مثال را برای اینکه در انتخابات رای بدهید نیاوردم بلکه برای این آوردم که نگاهمان را به شرایط ایجاد تغییر و اصلاح کشور عوض کنیم. جرقه اولیه اش را هم این مصاحبه عباس عبدی زد.

پ.ن: این سه نوشته اصلاح طلب شدن را به صورت ایمیلی پست کرده ام و امکان اصلاح غلط هایش را تا تغییر وضع اینترنتم ندارم. بخشید.

اصلاح طلب شدن – یک

اصلاح طلب شدن – دو

مدتهاست می خوام نظرات گروههای مختلف منتقدان وضع موجود رو به خصوص درباره انتخابات دسته بندی کنم و نکاتی از خودم را هم در حاشیه اش بنویسم. ولی نه این سر شوریده حالا حالاها به سامان باز نیاید و این فکرها مرتب نمی شوند. پس  می نویسم به شیوه نکوهیده بزن در رویی.

به نظر من در روش اصلاح طلبی قبل از سال 88 اشکالاتی دیده می شد. اصلاح طلبها سعی کردند در چارچوب قانونی حرکت کنند. نهادهای قانونی که تفسیر خلاف از قوانین می دهند هم زیر سوال نبرند. ملاحظات ساختار حقیقی قدرت را هم رعایت کنند. تنها بخش مطبوعاتیشان از این حیطه فراتر رفت. طرف مقابل هر روز تفسیرش از قانون را تنگ تر کرد تا جواب قانونگرایی را با تور قانون بدهد. مقابله با این تاکتیک نیازمند مواجهه مستقیم با آقای خامنه ای بود که مقامات اصلاح طلب رده بالا مانند خاتمی و کروبی انجامش ندادند. اما در عمل فایده ای برایشان نداشت. مشکل دیگر این رویکرد این بود که آنها سعی کردند با قدرت گرفتن از طریق انتخابات اصلاح کنند ولی همه توان سایر نهادهای حکومتی مصروف قفل کردن دو قوه در دست آنها شد.

موسوی از بعد از انتخابات 88 تفسیر خلاف نهادهای قانونی از قانون را نپذیرفت. اسم از آقای خامنه ای نیاورد ولی جایی که انحراف را بزرگ می دید بر خلاف خواسته او به کار درست خود ادامه داد از این نظر کمتر از زمان اصلاح طلبی ملاحظه ساختار حقیقی را کرد. او هیچ مقامی را کسب نکرد ولی حاصل اقداماتش بر صحنه سیاسی ایران بسیار وسیع بود به حدی که به نظر من از نظر ایجاد تحول با 4 سال مجلس و 8 سال دولت اصلاح طلب برابری می کند. وقتی قرار شد تفسیر رسمی از قانون را نپذیرفت و به امر رهبر سر ننهاد به خصوص به خاطر عدم تمایلش به رهبری متمرکز و طمع دیگران برای مصادره موفقیت های اولیه، جریانهای دیگری به بدنه سبز خط دادند. نتیجه این شد که حکومت به تدریج اندک رودربایستی اش را کنار گذاشت و با اعمال وضعیت جنگی روز به روز روزنه ها را بست. اینگونه شد که احزاب اصلاح طلب بسته شدند. کادرهایشان زندانی شدند. به مطبوعاتشان گیرهای سه پیچ داده شد. خروج خاتمی از کشور و حتی نام بردن از او و موسوی و کروبی در مطبوعات برای مدتی ممنوع شد و در نهایت موسوی و کروبی به حبس بی زندان و بدتر از زندان دچار شدند.

حالا عده ای از اصلاح طلب ها که در کوران حوادث 88 بیشتر سکوت کرده اند به تدریج فعال شده اند و از شرکت در انتخابات برای تاثیرگذاری، همکاری با حاکمیت برای نجات کشور، نسبی دیدن اهداف اصلاح طلبی و حتی بازگشتن به فضای قبل از 88 صحبت می کنند. اصلاح طلب ها می گویند وضعیت شکاف بوجود آمده پس از سال 88 دلخواه آنها نیست و باعث تضعیف کشور می شود. گاهی می گویند حکومت و معترضان هر دو اشتباهاتی داشته اند و باید از مواضعشان کوتاه بیایند تا مشکل حل شود. آنها خود را دلسوز کشور و انقلاب می شمارند و بنابراین نیاز دارند کاری کنند.

بسیاری از سبزها اما چنین رویکردی را بی ثمر، خیانت به موسوی و کروبی یا قربانیان حوادث 88  و نادیده گرفتن تقلب و کودتای سال 88 می دانند. گاهی اصلاح طلب ها را به ترس یا قدرت طلبی متهم می کنند. گاهی می گویند حکومت به آنها اجازه رقابت واقعی نمی دهد و با شرکتشان عملا به انتخابات ناآزاد مشروعیت می دهند. وقتی می خواهند انعطاف نشان دهند برگزاری انتخابات آزاد را شرط شرکت قرار می دهند. منعطف ترهایشان می گویند حکومت به نشانه حسن نیت حصر-حبس موسوی و کروبی را خاتمه دهد.

از میان استدلالهای دو طرف من با نکاتی موافق و مخالف هستم که عرض می کنم:

  • این درست است که اصلاح طلب ها دارند بازی تکراری انجام می دهند.
  • این درست است که رویکرد خیابانی جنبش سبز به بن بست خورد و این جنبش بعد از مدتی تنوع تاکتیکی خودش را از دست داد. هم چنین این جنبش علیرغم خواسته اش در گسترش به منتقدان وضع اقتصادی و کارگران و  کل کشور موفقیت زیادی نداشته است.
  • من این نظر را که اعلام تحریم انتخابات مجلس نهم منجر به ایجاد یک تصویر مقبول از شکست حکومت و احساس پیروزی میان بدنه منتقد حاکمیت نشده است قبول دارم.
  • به نظرم تحریم انتخابات توسط مثلا شورای هماهنگی راه سبز امید عملا هیچ اثری ندارد و حکومت هم ترسی از آن ندارد و درباره انتخابات این عمل اصلاح طلب هاست که مهم است.
  • این نکته درستی است که شرکت در انتخابات فقط کاندایدا دادن یا حتی رای دادن نیست بلکه شاید بتوان از ظرفیت کمپین انتخاباتی یک یا چند کاندیدا برای انجام فعالیت سیاسی و سازماندهی و تحرک نیروهای سیاسی داخلی بهره گرفت.
  • گفتم شاید چون این تا حد زیادی مربوط به رفتار حکومت هم هست مثال آن دستگیری اخیر روزنامه نگاران که تا آنجایی که من می شناختمشان کسانی بودند که از شرکت اصلاح طلبان در انتخابات 92 حمایت می کردند.
  • خوب است اصلاح طلبان به نیتشان از شرکت در انتخابات فکر کنند. بعضی از آنها در حالی که توان تشکیل یک کنگره را ندارند تا صحبت از انتخابات می شود دلشان هوای دوم خرداد می کند حتی با همان کاندیدا ولی حساب نمی کنند که حکومت چرا باید به آنها اجازه بدهد رقابت منجر به پیروزی کنند؟ یا اینکه خاتمی قرار است چه کند؟ آیا توازن قوا به نفع اصلاح طلبان بوده است یا به ضررشان. اصلا اگر خاتمی رد صلاحیت شود حاکمیت چه از دست می دهد؟ مردم به خیابان می ریزند؟ به موسوی و کروبی فکر کنید. حاکمیت بدنام می شود که رییس جمهورش رد صلاحیت شده؟ باز هم به همانها فکر کنید.
  • بعضی ها هم ساز شرکت هاشمی در انتخابات را می زنند. به نظرم این کار سوزاندن مهره ای است که ممکن است در بزنگاه مهمی در مجلس خبرگان به درد مملکت بخورد. تازه این باعث می شود همه مواعظ هاشمی که راهبرد رهبری را نقد می کند با گمان قدرت طلبی دود هوا شود. اگر هاشمی بیاید در رقابت انتخاباتی از احمدی نژاد انتقاد کند، اثبات ادعای احمدی نژاد برای توده هاست. اگر علیه  حامی او صحبت کند که اصلا نقض غرض است. بگذریم که این نشان ناتوانی در چهره سازی و نخبه پروری است که کل منتقدان مرتب به چهره های قدیمی خود رجوع می کنند.
  • در انتخابات 92 به نظرمن احمدی نژاد نامزد حداقلی یا حداکثری خواهد داشت. در هر صورت نامزد مورد حمایتش رای خوبی در طبقات پایین به خصوص ساکنین روستاها و شهرهای کوچک خواهد داشت. می بینید که مقدمات جذب آنها را هم با شعار چند برابر کردن یارانه و دزدگیری و رعیت زادگی شروع کرده است. رای کروبی با شعار 50 هزار تومان و رای84 و 88 احمدی نژاد نشان داده است این امامزاده مجرب است.
  • هر کس می خواهد در انتخابات رای بدهد یا ندهد یا نامزد شود باید این قشر را در محاسباتش بیاورد. علاوه بر این احمدی نژاد و نامزدش فضای انتخابات را قطبی خواهند کرد. این فضای قطبی به اضافه همزمانی با انتخابات شوراها باعث می شود حاکمیت در برابر شعار تحریم با 60 درصد مشارکت اعلام پیروزی کند.
  • پیشنهادم این است که کسی شعار تحریم ندهد. سبزها می توانند به جای تحریم اقدامات ایجابی کنند. مثلا بروند در انتخابات ریاست جمهوری و شعارها با خودکار سبز نام موسوی و کروبی بنویسند. خوبی این کار این است که همفکران را به اقدام می کشاند نه بی عملی. در مشارکت 60 درصدی هم شریک می شوند. رای باطله هم می شود نماد خس و خاشاک.
  • در انتخابات مجلس هم چنین ایده ای داشتم ولی آن موقع فکر نمی کردم چنان استقبال شود که به بالا بردن آمارش بیارزد.
  • من هیچوقت خودم را جزء جنبش سبز نشمردم ولی رسیدنش به برخی اهدافش برایم مایه خشنودیست به خصوص آنچه میرحسین می گوید. شعار نه غزه نه لبنان را در روز قدس موسوی نگفت حتی شعاری خلاف آن و بسیار با معنا را پیشنهاد داد ولی برای عده ای از بدنه جنبش سبز چنین توهم شد که دادن آن شعار و شعار مرگ بر دیکتاتور و حتی نامبردن از آقای خامنه ای شجاعت است. اگر سر دادن چنان شعارهایی در خیابان های تهران شجاعت می خواست ولی دوراندیشانه نبود تکرار چنان حرفهایی در سایتهای خارج از کشور حتی شجاعت هم نمی خواهد. میرحسین می گفت بیایید راه سبز را زندگی کنیم. یعنی با فکر و خلاقیت راهی پیدا کنیم که تعداد زیادی از مردم بتوانند اعتراض خودشان را نشان دهند. پیشنهاد دادن راهی که هزینه زیادی به مردم تحمیل می کند و بعد  ترسو یا بی غیرت خواندن آنها راهش نیست. هر تاکتیک خود را برنده خواندن هم راهش نیست. بیشتر به کارهای همان کسانی می ماند که منتقدشان هستیم.
  • حاکمیت وجود تعداد قابل توجهی (به اقلیت/اکثریتش کاری ندارم) منتقد و معترض را «انکار» می کند. ما نباید حاکمیت و طرفدارانش را انکار کنیم. آقای خامنه ای هوادار و فدایی دارد که حرف او را بی استثنا واجب الاطاعه می داند. احمدی نژاد هوادارانی دارد که او را کسی  می دانند که می خواهد کار کند اما دزدها نمی گذارند. راه مقابله با انکار حکومت «اظهار وجود» است نه دعوا. 25 خرداد جاودانه شد به خاطر اینکه «اظهار وجود» بود. وقتی به ناچیز نبودن معترضان اعتراف کنند بقیه راه ساده است. اگر اعتراف نکنند هم وجدانهای بیشتری در میان هواداران خودشان واقعیت را می بیند.
  • به نظرم بهینه ترین حالت این است که هرکس خودش باشد. اصلاح طلب ها می خواهند با مشارکت در انتخابات خودشان را سازماندهی کنند و فضایی بسازند. شاید هم با در دست گرفتن برخی مناصب به بهبود وضع کشور کمک کنند. سبزها هم می خواهند اظهار وجود و آگاهی بخشی کنند و حامیانشان را فعال تر کنند. من سعی کردم بین این دو خواسته جمع کنم.

امروز همون روزه. 23 خرداد.

صبح بلند شدم برم سر کار حدود هشت و اخبار می گه رای احمدی نژاد تا حالا 2 برابر میرحسین بوده. طبق معمول دیر شده و باید بدوم برم سر کار. وقت سایت چک کردن ندارم تازه بیشتر سایتا هم حال و روز خوشی ندارن. توی تاکسی هی دارم حساب می کنم ممکنه توی رای های باقیمونده احمدی نژاد دوم بشه. آخه وزارت کشور تو انتخابات 84 از اینجور بازیها کرده که اول رای کجاها رو بشموره که اثر سیاسی خاصی بگیره.

توی خیابون انگار همه آدما بهت زده و دمغند. هی به خودم نهیب می زنم که دارم بقیه رو با عینک احساسات خودم می بینم و اینا همون مردمن.

توی شرکت عملا کار نمی کنیم. سایت چک می کنیم و حرف می زنیم. اصولگراها هم از فاصله رای احمدی نژاد تعجب کردن. بعضی سایتا نوشتن جلسه مهمی در بیت رهبری تشکیل شده. تازه از امروز صبح دیگه آمار جدید رای ها رو اعلام نکردن. این باعث می شه یه کم امید برای تغییر ته دلم بمونه. هر چند ته تر قلبم ناامیده. اخلاق آقای خامنه ای دستمه محافظه کارتر از این حرفهاست.

راستی گفتم اعلام رای. دیروزش ما رفتیم رای دادیم شبشم خانوادگی رفتیم یه جایی شام خوردیم و خوابیدیم. گفتیم لابد از فردا صبح شروع به اعلام رای می کنن. نتیجه هم لابد از بین برد میلیمتری احمدی نژاد یا موسوی یا مرحله دوم اعلام می شه. نگو وقتی ما خواب بودیم چه حول و ولایی بوده. موسوی اعلام پیروزی کرده، ستاداشو گرفتن. ستاد انتخابات از همون شبش شروع به اعلام رای کرده و تقریبا نسبت آرا از اول همین بوده. بی.بی.سی مستقیم از همون دیشب برنامه داشته و رای رو اعلام می کرده و …

قراره پیام مهم رهبرو تو اخبار 2 اعلام کنن. اخبار 2 رو گوش میدیم خبری نیست. اخبار دو رو کلی طول میدن و می گم چنین خبری رو لابلای گزارش های بی اهمیت پخش نمی کنن. خانم یکی از بچه ها زنگ می زنه که پیام آقای خامنه ای پخش شده. ناامیدی.

بچه های عضو فیس بوک خبردار می شن که یه عده می خوان برن جلوی وزارت کشور به اعتراض. بهشون می گم نرن. جوونن و از نظر سیاسی صفر کیلومتر. گوش نمی دن. من خاطرات 18 تیر و شب بعد از ترور حجاریان یادم میاد.

4.5 از شرکت می زنم بیرون. ته خیابون مطهری یه دودی بلند وسط خیابون. یه عده هم دارن فرار می کنن به سمت غرب. آدم تظاهر کننده مشخصی نیست. مردم بیشتر هاج و واج نگاه می کنن و حدس می زنن. چندتا آدم مشکوک اومدن توی چهارراه سهروردی و هی جو می دن. سر و وضعشون به دانشجو و … نمی خوره. بیشتر به بچه شرهای پایین شهر می خورن. دارم سعی می کنم حدس های خوشبینانه به آدمهای دور و برم تحویل بدم که یکی از همون آدما اول یه سنگ بر می داره می زنه توی شیشه بانک سر چهارراه. مردم کف کردن و کمی فاصله می گیرن. یه خوره بعد همون آدم یه موتوره می خوابونه زمین تا از باکش بنزین در بیاره. رفقاش دارن سعی می کنن یه اتوبوسو نگه دارن و مسافراشو پیاده کنن. راننده و مسافرا سمج بازی در میارن و در میرن.

زنگ می زنم به بچه هایی که رفتن سمت وزارت کشور. همکارم چندتا باتوم خورده و الان با چند نفر دیگه توی خونه یه خانم مسن قایم شده. می گه همه رو می زدن. زن بچه عابر. کاریم نداشتن چی می گی کجا میای. کجای میری. شوک شدم. سینه م تنگ شده. باور نمی کنم این چیزا رو دارم تو خیابونای تهرون می بینم.

شب از اخبار تلویزیون می بینم که یکی دو تا اتوبوس حول حوش میدون ولیعصر و مرکز شهر آتیش زدن. اخبار سایتا هم از برخورد شدید پلیس با مردم می گه. بیانیه موسوی نشون میده به این راحتی نمی خواد کوتا بیاد. تلویزون مرتب جشن پیروزی احمدی نژاد رو فردا توی میدون ولیعصر زیرنویس می کنه. فکر کنم با عنوان جشن ولادت حضرت زهرا س. موسوی هم توی مصاحبه دیشبش وعده چنین جشنی داده بود. چیزی که عوض داره گله نداره. نداره ولی چرا هیشکی ازون بالاییا به فکر این نیست که با اتفاقای امروز جشن فردا نمک پاشیدن رو زخم خیلی هاس؟

جای خالی توئیتر

نوامبر 22, 2011

آزادی خوبه برای همسایه؟

*

جنبش مردمی خوبه برای نیویورک؟

*
مدارا با شورشی آتشین خوبه توی لندن؟

***
میگه اسرائیلیا بودن که با لیزر پادگان سپاه رو زدن، اونوقت این خوشحاله!

*

میگه یه موشک بزنن پاستور یکی فلسطین، حله! می خوای اختلاس رو هم بدیم دادگاه لاهه بررسی کنه؟

***

می گم میکروبلاگینگ وقتی اختراع شد که رئیس بلاگرها ناراضی بود.

***
ایماگر را دریاب! ایمایان مسدود شدنیست.

مدتهاست می خواستم این مطلب را بنویسم.

اگر خواندید ممنون می شوم در همان صفحه نظر خود را بنویسید.

دغدغه این روزهایم جمهوری اسلامی خواهی است. یعنی نظامی مبتنی بر خواست مردم و درچارچوب قوانین اسلام. در دو سوی این مفهوم یکی جمهوری خواهی لیبرال وجود دارد که مبتنی بر خواست مردم است ولی حقوق بنیادین خود را اعلامیه حقوق بشر (یا چیزی نزدیک به آن) می شمارد و دیگری جمهوری اسلامی موجود و تلقی حاکمیت از حکومت ولایی که زمینه های دچار شدن به مرض استبداد را دارد و به مرور ارتباطش با خواست مردم و حتی قرائت دینی موردپسند مردم (و گاه حتی علمای اسلام) قطع شده است.

اصلاح طلبان به تدریج رودربایستی و تعارفات را کنار گذاشته اند و رویکرد اول را با این تکمله که خودشان مسلمان هستند و اعتقاد دارند چنان حکومتی بیشتر به نفع اسلام است (ترکیه را مثال می زنند) توصیه می کنند. این معنا در سخنرانی امیرارجمند در UCL و نامه تاجزاده به مطهری روشن است.

اصولگرایان هم که اصولا چندان به گفتگو وارد نمی شوند و سکوت و تاییدشان از اقدامات غیرقابل دفاع چیزی جز یک اصل (اطاعت از ولی فقیه) برایشان نگذاشته است.

بااطمینان می دانم که جمهوری اسلامی موجود را نمی خواهم ولی به نظر می رسد رویکرد اول هم عملا حکومتی اسلامی نیست و در عمل هم نمی تواند همه اسلام را اجرا کند (اسلام سکولار یا لیبرال). اصولی از اسلام اجرا می شود که با اعلامیه حقوق بشر تضاد نداشته باشد و این اسلام مشروط با فهم من از مسلمانی هم خوان نیست.

دغدغه این روزهایم جمهوری اسلامی خواهی است. می خوانم، فکر می کنم  و نیاز زیادی به سوال و گفتگو دارم (اگر امور روزمزه بگذارد).

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم این نوشته به تاخیر افتاد برای همین با وجود تکمیل نشدن (پی نوشت ها و بند آخر) آن  را منتشر می کنم تا اندکی نظم حفظ شود.

لازم می دانم شمه ای از دید خودم از صحنه جهانی را شرح دهم. راستش من به هیپوجه نسبت به دموکراسی خواهی و احترام به آزادی و دلسوزی حقوق بشردر نزد حکومت آمریکا و بسیاری از حکومتهای اروپای غربی خوش بین نیستم. علت این قضیه هم تجارب تاریخ گذشته و معاصر است. این حکومتها هرجا نفعشان بوده است از حکومت های استبدادی حمایت کرده اند[1]، منتخبین مردمی را که ساز مخالف آنها را می نواخته اند سرنگون کرده اند[2]. به تناوب بر حسب نفعشان در مورد کشورهای مختلف در مورد حقوق بشر واقع گرایی [3] یا آرمانگرایی [4] نشان داده اند. زندگی آزادی و کرامت انسانها را به راحتی قربانی اهدافشان کرده اند[5]. رسانه هایشان بنا بر منطق قدرت آماده اند تا با بزرگ و کوچک کردن واقعیات با ادعای اطلاع رسانی صحیح و بدون گفتن حتی یک دروغ افکار عمومی را در جهت خواست قدرتمندان فریب دهند. قوانین بین المللی برای دوستان و دشمنان قدرتمندان کاملا به دو شکل متفاوت اجرا می شود [6] و این تازه گذشته از قوانینی است که رسما و عملا تبعیض آمیز است [7] (مانند حق وتو و NPT). به عبارت دیگر منطق کلوپ قدرتمندان آمریکایی و اروپایی منطق قدرت است و غیر از آن هرچه هست ابزار قدرت است.  البته این حکومت ها در داخل کشورهای خود به دموکراسی، آزادی بیان و حقوق بشر ملتزم هستند که آن هم با این فلسفه است که ثبات حکومتهایشان را حفظ کنند. آنها با تجربه دریافته اند احساس آزادی و کرامت در مردم و پاسخگویی حکومت به دوام آن می انجامد. البته منظور از التزام این نیست که از نقاط ضعف هر یک از اینها استفاده نمی کنند.

اگر کسی چنین دیدی به  نسبت به صحنه جهانی داشته باشد خودبخود نسبت به نیت چنین حکومتهایی بدبین می شود و استقلال برایش مهم می شود.

تلقی من از میرحسین موسوی و تاحدی مهدی کروبی (با وجود روحیه عملگرایانه اش) داشتن چنین دیدی از صحنه جهانی و عمل قدرت های بزرگ بود.

جمهوری اسلامی ایران به نظر من حکومت مستقلی است. درد این حکومت به نظرم استبدادزدگی و عدم کارایی است و نه استقلالش. سناریویی که برای کشور ما پس از انقلاب روی داده و می دهد آشناست. یک حکومت وابسته به استعمار و مستبد توسط انقلابیونی با شعار استقلال از خارجی و آزادی و عدالت داخلی سرنگون می شود اوایل شور و شوق زیادی حاکم است اما با گذر زمان به بهانه درگیری با ضدانقلاب و دشمنان خارجی (که واقعی است) آزادی محدود می شود. با کاهش نظارت مردمی و بیداری رفاه طلبی انقلابیون سابق، عدالت به نفع مقامات کمرنگ می شود.  حال فقط استقلال می ماند برای آبروداری حاکمان. پس هر روز بر آن بیشتر تاکید می کنند. توجیه و بهانه همه نابسامانی ها توطئه خارجی می شود. فلسفه هر کاری حتی انتخاب حاکمان و … زدن مشت محکم به دهان ایشان! به تدریج حاکمان چنان خود را متخصص مبارزه با استعمار می یابند که راضی نمی شوند صندلی را به دیگری بدهند.

داستان فیدل کاسترو در کوبا یا موگابه در زیمبابوه و شاید اسدها در سوریه.

به داستان خودمان برگردیم. در مقابله با چنین سیستمی اگر بخواهید وضع را به دوران استبداد وابسته قبل از انقلاب یا صورت بزک کرده شبه دموکرات آن برگردانید کارتان آسان است چون نیروی خارجی برای منافعش از شما حمایت می کند. استبداد داخلی  را با رسانه هایش دیو سیاه می کند و شما را شوالیه سفید. با سیاست هایشان مشکلات کشور و مردم را بیشتر می کنند و چنین می نمایانند که مشکل تماما در حاکمان است. استقلال را سنجاق استبداد می کنند و به عنوان معایب حاکمان می شمرند. از طرف دیگر چنین سیاستی تا حدی زمینه ای هم در افکار عمومی دارد همانجا که برخی از مردم آنقدر سوء استفاده از اسم استقلال را برای منفعت طلبی داخلی دیده اند که در اصل آن هم تردید کرده اند.

اما اگر بخواهید در عین حفظ استقلال از بیگانه وضع را اصلاح کنید کار سختی در پیش دارید. استبداد داخلی شما را باز هم به وابسته بودن و عامل بیگانه بودن متهم می کند. نیروی خارجی مایل به قدرت گرفتن شما نیست به خصوص اگر انتخاب دیگری داشته باشد. به خاطر زمینه منفی شعار استقلال (به علت سوء استفاده حاکمان) ممکن است وسوسه شوید در مورد آن سکوت کنید به خصوص که ذکر اینکه حکام فعلی در کنار عیوب خود هنوز مستقل از بیگانه اند آن صحنه سیاه و سفیدی را که در فضای افکار عمومی لازم دارید کمرنگ می کند. در حالی که در فشار و محدوددیت حکومت رسانه ای هم برای شما نمی ماند و شاید بخواهید از رسانه های خارجی برخوردار شوید. در فضای یکطرفه داخلی مخالفین مورد حمایت قدرتهای استعمارگر به صورت دوپیگی بزرگ  می شوند و شما مایل می شوید که با آنها درگیر نشوید تا نیروها در برابر استبداد تقسیم و تضعیف نشوند.

به نظرم موسوی و کروبی در وقایع سال 88 و اصلاح طلبان در وقایعی مانند تحصن مجلس ششم و یا برخورد با پرونده هسته ای بعد از سال 84  کم و بیش به این وسوسه تن داده اند.

به دلایل مختلف به نظر من پیروی از این وسوسه غلط است و هم در موفقیت جنبش ضداستبداد و هم در فردای پیروزی آن مشکل ایجاد می کند.  پیروزی را عقب می اندازد چون پرچم استقلال را در دست حکومت باقی می گذارد تا همچنان با دلخوشی دادن به اقشار حامی خود ضعف هایش را بپوشاند تا با نشانه های پیروی از وسوسه آنها را عامل بیگانه معرفی کند. در صورت پیروزی هم عوامل واقعی بیگانه موج سواری خواهند کرد، مدعی سهم خواهند شد و مانع ایجاد یک کشور آزاد و مستقل خواهند گشت.

راه درست به نظر من یک جنبش استقلال طلب ضداستبدادی است. جنبشی که فقط زبان به طعن و نقد استبداد ندارد بلکه به علت ماهیت غیرحاکم خود زبان آزادی در انتقاد از سلطه طلبی نیروی خارجی (حتی آزادتر از حاکمیت) دارد. چنین حرکتی آبروی یافته از مبارزه با استبداد و ظلم داخلی را صرف وجاهت اهمیت استقلال و دفاع از کشور خود می کند و به همین دلیل چالشی نه فقط برای خودکامگان داخلی که برای اقتدارگرایان بین المللی هست. اگر به اجبار با رسانه خصم صحبت می کند یادی هم از خطاهای قدرتمندان پشت رسانه کرده اند می کند تا چنین مصاحبه ای قطعه ای از پازل رسانه ابزار قدرت نشود.

حمایت از مواضع درست کشورش را حتی وقتی دایه ها بر آن حکم می رانند را به حکم کدورت مبارزه با دایه ها سانسور نمی کند و این حمایت خلاف احساسات را راهی برای بازگشت حاکمیت از کژراهه استبداد و تردیدی در ذهن هواداران حاکمیت که جنبش ضداستبداد را از چشم رسانه های قدرت داخلی شناخته اند قرار می دهد.

جنبشی که بازی جنگ روانی دشمن علیه کشورش را هم مانند بازی سازش و سکوت و مصلحت خودکامه داخلی بر هم می زند.

سکوت بیشتر اصلاح طلبان و موسوی و کروبی در برابر حمایت ابزاری قدرتمندان جهانی از جنبش سبز و معیار نکردن عدم وابستگی به نیروی خارجی برای همراهی جنبش سبز و تمرکز بر علیت ضعف و «ماجراجویی» حاکمیت در مشکلات پرونده هسته ای به جای تقبیح سلطه طلبی خارجی و برخورد سیاسی و تبعیض در اجرای قوانین بین المملی در مورد ایران یا باعث شده است من همچنان در حسرت یک جنبش ضداستبدادی استقلال طلب بمانم.