امروز روز جمهوری اسلامی است که نزدیکی اش به پیروزی انقلاب و درصد خیره کننده آرای شرکت کننده و موافقش مایه افتخار طرفداران و دلبستگان جهوری اسلامی است. برای من هم با آن جمله‌هایی که در معرفی خودم نوشته‌ام که جمهوری اسلامی برایم حکومتی ایده‌آل است باید چنین باشد و چنین هست اما با اگر و اماهایی.
سرنوشت دلبستگی من به جمهوری اسلامی مانند سرنوشت خود آن است. حکومت ما هنوز مزایا و خوبی‌های زیادی دارد به‌خصوص اگر آن را با حکومت کشورهای نزدیک به ایران (از نظر جغرافیایی، فرهنگی و بلوغ اقتصادی و اجتماعی) مقایسه کنیم اما ما به علت تجربه مستقیم زندگی تحت این حکومت در کنار خواندن و شنیدن و گاه دیدن حکومت هایی از کشورها و جامعه هایی غیرنزدیک به خودمان بیشتر عیبها و کاستیهای آن را می بینیم. حال من و سالروز تاسیس حکومت ایده آلم هم نزدیک به این است. «جمهوری اسلامی اگر آنی باشد که باید برایم حکومت ایده آلی است» ولی آنکه باید باشد نیست. اعتقاد دارم به نسبت کشورهای هم رده مان هنوز بهتر است ولی در مقایسه با ایده‌آل خودش و خودم خیلی دور است. این وسط دو گروه هستند که با هیچکدامشان هم دل نیستم.

یک دسته همراه با تبلیغات حکومتی و کارمندی از این روز و افتخاراتش که گفتم می‌گویند اما توجه ندارند که خیلی از باورهای خودشان به‌خصوص درباره نقش ولی فقیه اصلاً لزوم انجام رفراندوم را نفی می‌کند و دفاعی که از کارکرد امروز نهادهای انتصابی و محدودیتهای ورودی و خروجی مجلس شورا و خبرگان می‌کنند و توجیهاتی که برای بستن فضای انتقاد و اعتراض میآورند هم اگر در زمان تبلیغات رفراندوم جمهوری اسلامی می‌شد احتمالاً نرخ مشارکت و درصد آرای را بسیار ضعیف‌تر از آنچه در 12 فروردین 58 شد می کرد.

یک دسته دیگر از باور گروه اول به این نتیجه می‌رسند که بنیانگذار جمهوری اسلامی و اصحابش در فروردین 58 مردم را فریب دادند و اگر گزینه دیگری برای انتخاب و آزادی برای تبلیغ آن بود مردم گزینه دیگری انتخاب می کردند. اینان اشتباه بزرگ‌تر را دخالت دین در سیاست می‌دانند و تجرب تاریخی جمهوری اسلامی را مؤید همین نظرشان می گیرند. این‌ها نادیده می‌گیرند که بسیاری از انقلاب‌های غیرمذهبی و حتی ضدمذهبی هم به بیراهه های استبداد جدید رسیده اند. همچنین نفوذ امام خمینی بر مردم و حرفهایی که در توضیح تصورش از حکومت اسلامی در پاریس و عراق زده بود را وا می‌گذارند تا به فریب مردم برسند. امام خمینی به خوبی ابتنای حکومت جدید بر احکام اسلامی، عدم امکان رسیدن به مقامات درجه اول توسط غیرمسلمانان یا مسلمانان غیرعادل را توضیح داده بود. دو مورد اصلی که خلاف آن گفته‌ها و مصاحبه‌ها بود به عهده گرفت مقام حکومتی توسط خود ایشان و آزادی فعالیت گروههای غیر اسلامی بود. تغییر مورد اول با رأی مردم به قانون اساسی 58 مشروعیت یافت و تازه اگر به همان مصاحبه‌ها دقت شود تعبیر ایشان از «در قم نشستن» چیزی شبیه در نجف نشست آیت الله سیستانی (البته با دوز بالاتر و دخالت بیشتر) بود که سمت رسمی حکومتی ندارند ولی بر تصمیمات اساسی مانند مشروعیت و عدم مشروعیت تصمیمات حکومت و خط قرمزهای امری مانند تصویب قانون اساسی تأثیر یگانه‌ای می گذارند. در مورد آزادی گروههای غیراسلامی هم که در صحبتهای امام و حواریونش به آن تصریح شده است، باید به نقش خود این گروهها بیشتر دقت کرد. گروههای مخالفی که یا با شاه مدارا می‌کردند یا از ساواک شکست‌خورده بودند بدون اینکه پشتوانه مردمی بیابند ولی طنین صدایشان و طلبکاریشان از حکومت تازه از همه بیشتر بود چون انقلابی گری و روش علمی مبارزه اگر برایشان پیروزی بر شاه را نیاورده بود دک و پز انقلابی گری و چریک مبارز باسابقه را آورده بود. امروز این انقلابی ها دموکرات شده‌اند و جوری وانمود می‌کنند که گویی آن‌ها نبودند که اول اسلحه کشیدند و آنها نبودند که ترور خیابانی کردند. استفاده یک حکومت منتخب از خشونت علیه یک گروه قیام کرده با سلاح و گروههای مسلح دیگر تجزیه طلب را با سرکوب اعتراض های خیابانی 30 سال بعد شبیه سازی می‌کنند و از فضای امنیتی دهه 60 می نالند بی‌آنکه به نقش خودشان یا موتلفینشان اذعان کنند.

پرچم ایران
من چه می گویم؟ جمهوری اسلامی اشباهاتی داشته است که کم هم نبوده‌اند ولی خوبی‌هایی هم داشته است که سعی می‌کنم خلاصه‌ای از آن‌ها را فهرست کنم.

جمهوری اسلامی حکومت دست نشانده نیست و این بسیار پرارزش است. درست است که آرمان حکومت مردمی و به پرسش گرفتن حاکمان توسط مردم محقق نشده است ولی ما حداقل یک حکومت دوزیست داریم که نمی‌تواند مدت زیادی بدون برگزاری انتخابات رقابتی سرکند.

ولایت فقیه و رهبری امام به‌خصوص در بحرانهای اوایل انقلاب و تصمیمات مهمی مانند عمل به مصلحت (خلاف شریعت) و پایان جنگ و رفع اختلافات راهگشا بود ولی امروز که به تجربه رهبری ایشان و آقای خامنه ای نگاه می‌کنم با خود می‌گویم شاید اگر به همان مدل در قم نشستن و پاسداری از خط قرمزها عمل می‌شد نظر رهبری در برابر نظر مردم و نهادها منتصب به وی در برابر نهادهای منتخبین مردم قرار نمی گرفتند. بحث ولایت مطلقه فقیه اگرچه اختیارات حکومت اسلامی را به گستره اختیارات سایر حکومت ها رساند و راه گریزی از بن‌بست های فقه موجود فراهم آورد ولی ترکیب آن با فردی دیدن این اختیارات (در برابر قراءت دیگری که این‌ها را اختیارات حکومت اسلامی و نه شخص ولی فقیه می شمارد) بستر مناسبی برای تفسیرهای استبدادی و تشکیل دولت موازی فراهم کرده است.

در زمینه آزادی بیان و آزادی گروههای غیراسلامی هرچند می‌توان عذرهایی مانند آنچه در بالا آوردم آورد ولی به مرور ما دچار این شدیم که محدودیت آزادی بیان مطالب غیراسلامی به محدودیت در انتقاد از عالمان یا سنت‌های دینداران و فروع مورد اختلاف در حوزه ها و حتی سیاست‌های عرفی حکومت کشیده شد. برخوردهای امنیتی که با شورش های مسلحانه آغاز شد وضعیت فوق‌العاده اعلام نشده‌ای برقرار کرد که اجازه نقض حقوق شهروندی مخالفان حکومت و بلکه منتقدان آن را صادر کرد. در پایان جنگ ما فرصت داشتیم که با عادی شدن اوضاع آن وضع فوق‌العاده را لغو کنیم ولی ترکیب اختلافهای درونی جناح ها و شخصیت‌ها و حاکم شدن امنیتی ها و احتمالاً اطلاع برخی از بیماری امام این شد که به خیال خودشان تصمیم گرفتند از فرصت حمله منافقین به میهن استفاده کنند و بدنه فعال گروههای غیراسلامی و التقاطی در زندان را حذف کنند. نتیجه اما خونی است که با وجود پنهانکاریها به جای اینکه با‌گذشت زمان پاک شود با ظهور اینترنت و ماهواره بیشتر علنی شده است و تروریستهایی که مسئول خون اعضای گروه خود و قربانی هایشان هستند امروز مدعی حقوق بشر حکومت شده اند.
حذف از گروههای مسلح شروع شد و به گروههای غیر اسلامی مسالمت جو هم رسید. بعدها تلاش شد چپ اسلامی حذف و سپس راست هایی مثل کارگزاران حذف شوند و امروز قسمتهایی از اصولگرایان بی بصیرت و ناخالص خوانده می شوند. اما این خالص سازی ها به اسلامی شدن هرچه بیشتر حکومت و جامعه منجر نشده است. بسیاری از کسانی که به نیت خالص سازی طرفدار حذف دیگران بودند امروز خود بسیار تغییر کرده‌اند و اختلافشان با برخی کسانی که حذفشان کرده‌اند ناچیز است. در بین خالصینِ هنوز طرفدار حذف هم فضا به رغم ادعاها، آن فضای اسلامی که به این همه کشاکش بیرزد نیست.

بسیاری از عیب ها و مفاسد به بهانه سوء‌استفاده دشمن مسکوت گذاشته شده که سکوت مانع اثرگذاری آن‌ها نشده است. برخلاف ادعاها حذف جریان سیاسی غیراسلامی یا منتقد و محدودیت و سانسور فرهنگی این جریانها به تقویت جریانهای اسلامی یا اسلامی شدن جامعه نینجامیده است. الگو و اسطوره حزب اللهی ها و اصولگراها هنوز کسانی هستند که در فضای نظام شاهنشاهی بدون حمایت حکومتی برای اثبات فکر خود تلاش کرده‌اند. از مخالف خود یاد گرفته‌اند و یاد داده‌اند و گوهر وجودشان صیقل خورده است. از مطهری و بهشتی بگیر تا سرداران جنگ و چمران و …
از طرف دیگر جریان فرهنگی حزب اللهی و اصولگرا و حتی جریان فرهنگی حامی انقلاب فراتر از آن‌ها، با وجود این حمایت ها به تدریج نفوذش را از دست می دهد. می‌توان برای آن قضیه شاهدهایی هم آورد. ما باید مطابق قانون اساسیمان با همان برداشتی که در دو سه سال اول انقلاب از آن داشتیم اجازه فعالیت فرهنگی و سیاسی به گروههای غیر اسلامی را بدهیم. این هم وفای به عهدی است که با ملت بسته ایم، هم به تقویت جریان فکری اسلامی کمک می‌کند و هم به جوان ما حق تصمیم گیری و انتخاب مختارانه می دهد.
در زمینه سیاست خارجی ایران امروز یک قدرت منطقه ای است که قدرتش واقعی است نه به اتکای حمایت قدرتهای جهانی از یک حکومت ضعیف که برخی همسایگان ما چنینند وگروهی حسرتشان را می خورند. قدرت ذاتی ایران پس از انقلاب احیا شده است. ما امروز قدرت دفاع از خود در برابر قدرت‌های هم‌سطح منطقه ای را داریم و برای قدرتهای بزرگ‌تر چالش بزرگی هستیم. یک نقطه ضعف ما اما محدود شدنمان به حمایت از حرکتهای نظامی است. حمایت ما از مجاهدین افغان، حزب الله لبنان، حماس و حتی گروههای عراقی مشروع بود و آرمانگرایی بود که نفوذ بعدی ما را در عراق و افغانستان و سوریه و لبنان و فلسطین موجب شد ولی به نظر من برای یکی از کم تلفات ترین انقلاب‌ها که رهبرش هیچ‌گاه اجازه اقدام مسلحانه را نداد و با وجود محدویت ها هنوز شاخص مردمسالاری اش از بیشتر کشورهای منطقه بهتر است غفلت از تکیه بر وجه مردمسالارانه خود که پایه‌های حکومت های سلطنتی و جمهوری های موروثی را به لرزه درآورد اشتباه بزرگی است.

نقطه ضعف دیگر ما محدود شدن رابطه‌ های ویژه مان با حکومت/جنبش های شیعه است. انقلاب اسلامی برای آن‌ها که می‌دانند، ایران را یک مرحله از شیعه گری (به معنای روشی در شیعه که در برابر دیگر مسلمانان بیشتر بر تمایزاتش تکیه می کند) به وحدت اسلامی نزدیک کرد. امام به جای مذهب رسمی از اسلام ناب محمدی ص گفت و یاران او نزد برخی محافل سنتی مذهبی به وهابی گری متهم بودند چون شیعه گری نمی کردند. در ابتدای انقلاب بسیاری از پیرایه‌ها از مسلمانی ما برداشته شد، قرآن و نهج‌البلاغه و صحیفه قدر یافتند. اما به مرور در داخل برخی از رویکردهای قدیمی زنده شد و در خارج دیگر مسلمانان را از شیعه ترساندند. تحلیل محافظه کارانه هم این بود که ایران غیرعرب شیعه مذهب با حکومت های غیرمذهبی بهتر کار خواهد کرد. این در کوتاه مدت درست است ولی در بلندمدت می‌تواند کاملاً اثر عکس داشته باشد و همانطور که اخیراً شده است ما را به یک سوی یک نزاع فرقه ای بکشاند. پیش نیاز این قضیه دور شدن از شیعه گری در داخل و ایجاد رابطه سازنده و احترام آمیز با اهل سنت خودمان است.
در زمینه اقتصاد ما رشد داشته‌ایم و این رشد به نظرم از خیلی از جهات پایدارتر از خیلی کشورهای دیگر است ولی در عین حال ما از یک نزاع مداوم بین جناح ها درباره اقتصاد رنج می بریم. از اختلاف چپ و راست در دهه شصت بگیر تا اختلاف راست و کارگزاران در دهه 70 و ایرادگیری های اقتصادی از رقیب سیاسی در دهه های بعد و تکروری های احمدی نژاد در سالهای اخیر که مخالفانی از جناح های مختلف داشت. آقای خامنه ای در سالهای اخیر کوشیده است با ابلاغ سیاست‌های کلی و به راه اندازی گفتمان هایی مثل جبش نرم افزاری، نهضت تولید علم، مبارزه با مفاسد اقتصادی، دهه عدالت و پیشرفت و این اواخر اقتصاد مقاومتی دولتها را به حرکت در یک راه مشخص سوق دهد ولی آن قدری که من اطلاع دارم چون حرفهای ایشان جایگزین بحث‌های بین نخبگان برای رسیدن به اجماع نسبی درباره سیاست‌های بلندمدت است بیشتر کارکرد ارائه فصل الخطاب از یک طرف علیه طرف دیگر را دارد که ضدبحث و ضداجماع است.
مشکل دیگر ما آن است که به جای اینکه اقتصادمان به آرمانهایمان کمک کند، آرمانهایمان را جوری تفسیر کرده‌ایم که سد پیشرفت اقتصادیمان شود. بعضی هم این وسط بحث از اقتصاد و معیشت را تحقیر می‌کنند و دنیازدگی می‌شمارند. البته یک سر این قضیه به محدودیت‌هایی بر می‌گردد که دشمنانمان برای ما گذاشته‌اند اما می‌شود هنگام تصمیم گیری به این هم اندیشید که مصلحت گرایی اگر با حفظ توان کشور و روحیه مردم باعث شود در آینده ما حریف سخت تری برای دشمنان باشیم دوراندیشی در پیگیری آرمانهاست.
آخرین مورد کارنامه قوه قضاییه است. با اینکه مبارزان مسلمان هم به ناکارمدی و هم به سیاست زدگی و ناعادلانه بودن دادگستری زمان شاه می تاختند و قضای اسلامی را سریع و عادلانه می خوانندند، امروز ما در هر دو زمینه کارنامه خوبی نداریم. در پرونده های غیرسیاسی کندی، دوباره کاری و فساد بسیار بیش از انتظار از یک حکومت سی و چند ساله است. در پرونده های سیاسی و یا پرونده هایی که قدرتمندان یا وابستگانشان درگیرند، فساد، مصلحت سنجی بیجا و تضییع حقوق مخالف سیاسی و در یک کلام ضعیف کشی بسیار است. عدم رضایت از قوه قضاییه از جهات مختلف بین جناح های مختلف و اقشار مختلف وجود دارد. اگر دقت کنید در این قسمت من به هیچ نکته مثبتی اشاره نکردم و این با توجه به اشتغال تقریباً همه مناصب کلیدی این قوه توسط معممین و فقه خواندگان و انتصاب مستقیم رئیس قوه توسط رهبری محل تأمل جدی است. نظر شخصی من این است که مثل سایر ارکان حکومت قوه قضاییه هم به جز دانش تخصصی (فقه و حقوق) به تدبیر و دانش و مهارت مدیریتی برای سازماندهی و اداره نیاز دارد. همانطور که بخش بهداشت فقط با سپردن کار به پزشکان متبحر اصلاح نمی شود. قرارگیری قوه قضاییه تحت اشراف مستقیم رهبر این قوه را از دو قوه دیگر مستقل کرده است ولی با ملحق شدن آن به تعدادی از نهادهای انتصابی که با تغییر تدریجی تفسیر از ولایت فقیه قطب بزرگی از قدرت را تشکیل داده اند استقلال و بی طرفی آن را از جهت دیگر کمرنگ کرده است در حالی که انتقاد از آن هم به علت انتساب به رهبر سخت ترشده است.

Advertisements

من سعی می کنم یک منتقد مسلمان جمهوری اسلامی باشم. سعی می کنم در عین اعتقاد به آرمان آن واقعیت موجودش را نقد کنم. در این نقادی سعی می کنم تابو نداشته باشم و مصلحت سنجی ام را هم کم کنم.

خب!

اخیر می بینم افراد مختلف به خصوص افرادی با گرایش نزدیک به خودم در بحث از وضع فعلی مرتب موضع «دیدین چی شد؟» و «همونجوری که می گفتیم اوضاع بسیار خرابه» گرفته اند.

این حرفها لازم است. اصلا یک نوع نهی از منکر است. اما ایرادی که دارد این است که زیاده روی در آن اثر منفی دارد. یعنی تغییر جهت را برای طرف مقابل حیثیتی می کند و در نتیجه احتمالش را کم. نهی از منکر جای خود امر به معروف هم لازم است.

پس علاوه بر «دیدین چی شد؟»  به «حالا چیکار کنیم؟» مستتر در ضمیر طرف مقابل پاسخ دهیم.

تازه برای طرف مقابل (با شرایط موجودش و روحیات خودش) راه حل بدهیم نه برای حاکمیت ایده آل خودمان. این به زبان کسب و کار ما یعنی به جای  Vision خالی، Migration Plan ارائه بدهیم. این را به طور خاص در مورد قضیه هسته ای، وضع اقتصادی و رابطه حکومت و مردم می گویم.

از انگ خوردن به خاطر راه حلتان نترسید. احتمالا یک عده می گویند شماها آخرش سمت نظام غش می کنید و طرفداران حاکمیت هم با اندک شباهتی می گویند شما دارید حرفهای استکبار جهانی را تکرار می کنید. هر چند اگر پاراگراف قبلی رعایت شود صحت و استحکام این انگ ها ناچیز خواهد شد.

بر خلاف دوستی دیگر من فکر می کنم این تیم ماست حتی اگر مربی و کاپیتان و رییس فدراسیونش مورد تایید ما نباشند. توی آمار قهرمانان جام جهانی تیم هایی که اگر مربی حسابی داشتند قهرمان می شدند را قید نمی کنند. درست است وقتی کار دست کارنابلد است خرابی به بار آوردن طبیعی است ولی به نظرم خرابی که به بار آمد درست کردن آن راحت نیست پس به راه حل فکر کنیم. در موردش بحث کنیم.

نگویید کو گوش شنوا؟ وقتی راه حل به اندازه کافی برای خودمان روشن باشد گوش شنوا هم پیدا خواهد شد.

این ترانه سیاوش قیمشی همیشه در روحم خوانده می شود:

بگو اگرچه به جایی نمی رسد فریاد

کلام حق دم شمیر می شود گاهی

پ.ن 1: ببخشید یک کم گارد رهنمود دادن گرفتم.

پ.ن 2: بقیه ترانه هم خیلی زبان حال است: هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی …  مگو چنین و چنان ، دیر می شود گاهی …

من خیلی سعی می‌کنم رویدادها رو بفهمم اما گاهی در مورد بعضی وقایع هیچ توجیه منطقی و محکم و یکپارچه ای به نظرم نمی رسد. مثلا:

  • چرا روسیه و چین قطع نامه علیه سوریه را وتو می‌کنند ولی در مورد ایران حتی رأی ممتنعشان هم همیشگی نیست؟

آیا موضوع اجاره پایگاه دریایی به روسیه است؟ پس چین را چه کنیم؟

آیا موضوع این است که ایران خودش می‌تواند گلیم خودش را از آب بکشد پس چرا آن‌ها هزینه بدهند؟

آیا آن‌ها می‌دانند که ایران در نهایت برای آن‌ها هم مانند آمریکا لقمه گلوگیری است؟

  • چرا آمریکا و غرب اینقدر به ایران اهمیت می دهند؟ تحریم ایران، جنگ علیه ایران، دموکراسی و حقوق بشر در ایران.

ایران کشور قوی‌ای هست ولی غرب با کشورهای قوی تری مانند چین و هند رابطه دارد.

چون ایران دموکرات نیست؟ غرب و آمریکا با عربستان، لیبی، چین و روسیه رابطه مسالمت آمیزی دارند.

پاسخ نفوذ منطقه ای ایران است؟ مگر خیلی‌ها نمی‌گویند که مسلمانهای منطقه از جمهوری اسلامی بیزارند و مثلاً به مدل ترکیه گرایش دارند. یا به ناکارآمدی جمهوری اسلامی در اقتصاد و عدالت و تزلزل اخلاقی و اجتماعی جامعه و نیز شکاف بین مردم و حکومت و مهاجرت نخبگان و … اشاره می کنند. خب چنین کشوری که خودش نسخه خودش را پیچیده است چرا مسأله مهمی برای غرب و آمریکا است؟

موضوع سلاح های ایران است؟ پاکستان ناپایدار و روسیه الیگارشیک سلاح های خطرناک تری دارند.

موضوع ایدئولوژی غیر مادی رهبران ایران است؟ ولی سابقه ایران نشان می‌دهد رفتار ایران همیشه بسیار عقلانی تر از امثال صدام و قذافی بوده است که در ابتدا یا انتهای دوران خود با غرب همکاری کرده اند.

  • چرا کسانی که سابقه اطلاعاتی دارند وقتی بازداشت می‌شوند خیلی بیشتر از دیگران تن به اعتراف ساختگی و معامله می دهند؟

ترس از شکنجه است؟ریسک برخورد خشونتآمیز با آن‌ها کم است.

در نهایت هم پس معامله چیز زیادی بدست نمیآورند جز اینکه مثلاً 5 سال بیرون زندان ولی کاملاً تحت نظر و بدون فعالیت سیاسیاجتماعی باشند.

آیا رازهایی دارند؟ چه رازی است که راز آن‌ها هست ولی راز حکومت نیست؟

شما جوابی برای سؤال‌های من ندارید؟

ابرایدئولوژی

ژوئیه 27, 2011

در هر سیستمی صحبت از آزادی هست باید دنبال یک ابرایدئولوژی گشت چه رسما از آن صحبت شود و چه نشود.

آزادی نامحدود وجود ندارد. پس برای اینکه منظورمان را از عینی کنیم باید حد آزادی را مشخص کنیم. افراد و افکار و مکاتب مختلف حدود متفاوتی را در این باره مشخص می کنند. بنده فکر و ایدئولوژی که حد آزادی را در یک سیستم تعیین می‌کند ابر ایدئولوژی می نامم.

در چارچوب هر سیستمی افکار و ایدئولوژی‌های مختلفی آزادند که فعالیت کنند ولی باید حدود ابرایدئولوژی را رعایت کنند تا سیستم پایدار بماند.

ممکن است خیلی جاها به عمد یا به سهو به حد آزادی تصریح نشود ولی در هر صورت آزادی ممکن محدود است.

ممکن است خیلی سیستم ها به ابرایدئولوژی تصریح نشود یا حتی وجود آن انکار شود ولی می‌توان از کنار هم قرار دادن حدودی را که در آن سیستم برای آزادی وضع می‌شود و ملزومات فکری و شناختی آن حدود، ابرایدئولوژی را شناخت.

به عنوان مثال در تمدن لیبرال امروز غرب همواره بر آزادی تصریح می‌شود و حدود آن تنها آزادی دیگران قید می‌شود که اگر بخواهیم آن را دقیق معنا کنیم حد آزادی را محدود نکردن آزادی دیگران در استفاده از حقوق پایه است. به نظر این یک تعریف فراایدئولوژی و خنثی است اما اگر بخواهیم حقوق پایه را تعریف کنیم ناگزیر آن را مبتنی بر یک شناخت و ایدئولوژی تعریف خواهیم کرد.

اگر در ابرایدئولوژی همه چیز تعیین تکلیف شود عملاً دامنه تکثر در آن جامعه گسترده نمی‌شود و در‌واقع پیشوند ابر بی‌معنی می شود. اگر خیلی باز باشد جامعه در تعارض نیروهایی با ایدئولوژی‌های با تفاوت زیاد رنگ ثبات نخواهد دید چون در‌واقع هیچ ایدئولوژی مبنایی وجود ندارد.

خب غرض از این بحث شبه فلسفی چه بود؟ من سعی کردم صرف نظر از اینکه کدام ایدئولوژی درست و کدام نادرست است شرایط ثبات یک جامعه را بیان کنم. به نظر من یکی از دلایل عدم ثبات در جمهوری اسلامی با‌گذشت سالها از تاسیس آن تلاش دو جناح درونی آن برای تغییر ابرایدئولوژی این نظام است. این است که رقابت‌ها را به جنگ مرگ و زندگی تبدیل کرده است.

البته فراایدئولوژی جامعه هم می‌تواند تغییر کند اما برای تغییر آن نیاز به حمایت مردم و نخبگان بیش از اکثریت انتخاباتی هست. اکثریتی نزدیک به اجماع.

تلاش دارم در آینده در این مورد مصداقی تر صحبت کنم.

سال نو مبارک.

با خودم قرارم بود در نوروز هرچه پست فرو خورده و جامانده و … داشتم بنویسم یا منتشر کنم. به لطف دسترس نبودن اینترنت و قدر ندانستن فرصت های کوتاه دسترسی و الویت دادن امر معاش میسر نشد که نشد.

برای اینکه اینجا خیلی بوی کهنگی نگیرد دو پیوند از مطالب دیگران می گذارم (فعلا وبلاگ نویسی ما در حد وب ما قبل 2 بوده و از google reader و friend feed و … بی بهره است. بگذریم که آنها هم همگی فیل تر شده اند.)

 

هر دوی این مطالب در راستای جمهوری اسلامی خواهی هستند. با لیبرال-دموکراسی و تحجر-استبداد مرزبندی می کنند. از ذاتی های جمهوری اسلامی دفاع می کنند و فرم ها و ساختارها قابل تغییر و پیرایه ها را بایسته تغییر می شمارند.

اگر راهپیمای 25 بهمن قبل از 22 بهمن می بود، تمام راهپیمایان 22 بهمن را مخالفین آن جا می زدند.

اگر مانند سال قبل دعوت به 22 یهمن می شد، برخورد بود و انکار حضور منتقدان.

حالا که بعد از 22 بهمن برگزار شده می گویند چرا با مردم در 22 بهمن از مردم منطقه حمایت نکردید.

می گویند آمریکا و اسرائیل در معرض یک زلزله سیاسی هستند و مردم منطقه همه از انقلاب اسلامی الگو گرفته اند. قبلا هم بارها گفته اند که مردم در 9 دی 88 و 22 بهمن نشان دادند که حقیقت را فهمیده اند و سران فتنه آنقدر بی آبرو شده اند که اگر از خانه بیرون بیایند مردم با آنها برخورد می کنند. اما در این اوج قدرت خارجی و داخلی و ضعف دشمنان دعوت مردمی 2 فتنه گر بی آبرو کلی برایشان گران تمام می شود. آنقدر که خیابان را پر از نیرو می کنند.

بقیه را نمی دانم ولی در مورد خودم علی مطهری دقیق ترین جرف را زد. یکسال گفته شد که قضبه تمام شد. مرگ و تشییع جنازه فتنه اعلام شد. از یکسال تبلیغات و تاریخ سازی گذشته برای 9 دی سالگرد هم گرفتند. به سرکوب مردم در کشورهای همسایه هم اعتراض کردند گویا سرکوب سال 88 در کشور دیگری واقع شده است. لازم شد اثبات شود که دروغگو کیست.

 

بعد از 25 بهمن حصر موسوی و کروبی کامل شد. از همان اول معتقد بودم دستگیری این دو بر اساس گذشته پس از انقلاب اتفاق نمی افتد ولی ذهنم متوجه حصر نبود.

از غیرقانونی بودن این اقدام بگذریم که واضح است و حاکمیت هم نشان داده است تقید به قانون را برای مخالفش می خواهد وگرنه برای حفظ حکومت آن را دست و پاگیر می داند.

اما موردی که من نگرانش هستم سرنوشت سبزها پس از حصر موسوی و کروبی است. راهپیمایی 25 بهمن از یک نظر خاص بود و آن اینکه دعوت به آن از طرف موسوی و کروبی و سایتهای اصلی این دو کاملا روشن انجام شد. آن هم در شرایطی که نه سوار بر یک راهپیمایی رسمی مانند روز قدس بود و نه از ابهام درخواست مجوز و سپس سکوت در قبال حضور هواداران (مانند 25 و 30 خرداد 88) استفاده شد. در دعوت مردم برای راهپیمایی پس از عدم صدور مجوز، بیانیه ای با نام «شورای هماهنگی راه سبز امید» در سایتهای رسمی موسوی و کروبی منتشر شد. پس از حصر آن دو این شورا دعوت به راهپیمایی 1 اسفند کرد و در آخرین مورد از مقاومت مدنی، تحصن و اعتصاب استقبال کرده است.

از هویت اعضای این شورا اطلاعاتی در دست نیست و به همین دلیل قابل سوء استفاده است. اتفاقی که قبلا راجع به رنگ سبز هم افتاد و تروریست های وطنی هم خود را سبز نامیدند.

از برخی قرائن به نظر می رسد که اردشیر امیرارجمند و مجتبی واحدی از اعضای این شورا باشند. اولی را از سخنرانیش در دانشگاه UCL شناختم که سخنرانی محکم و همگنی بود. سخنران هم بر سخنرانی و پرسش و پاسخ مسلط بود و هم ناسازگاری در افکارش (صرف نظر از درست یا غلط بودن آنها) نداشت.  از معدود اظهار نظرهای شفاف میرحسین و مشاورانش بود که در آن هم عناصری برای موافقت و هم نکاتی برای مخالفت با جنبش سبز یافتم. درباره اش تحقیق کردم او در دهه اول انقلاب تحصیلاتش را در حقوق و در فرانسه انجام داده است و در ایران کرسی حقوق بشر یونسکو در دانشگاه شهید بهشتی را داشته است. بر خلاف سخنرانی این سابقه و نشانه های کوچک دیگر من را نسبت به او محتاط کرد.

مجتبی واحدی را نمی شناختم اما از سرمقاله های متعادل و منطقی روزنامه آفتاب یزد (که یک سالی توفیق اجباری مطالعه  تقریبا هر روزش را یافتم) لذت می بردم. قضیه اشاره رامین به سردبیری آفتاب یزد از لندن و استعفای او پیش آمد، کمی تعجب کردم ولی سخت نگرفتم که رامین تابناک و … را هم صهیونیستی می خواند. اما حضور یکباره آقای سرمقاله نویس معتدل در VOA و تندشدن یکباره مواضعش برایم مشکوک بود. ماهواره ندارم . نمی توانستم پیگیر مواضعش باشم ولی معمولا به تغییر موضع های یکباره مشکوکم.

گذشته از مشخص نبودن اعضای شورای هماهنگی راه سبز و احتیاط من نسبت به 2 نفری که احتمالا از اعضای شورا هستند، نگرانی دیگر خارج نسین بودن این دو است و تجربه نشان می دهد جدایی از جو داخلی برای نیروهای سیاسی خطای دید می آورد. هرچند امیرارجمند فهم خوبی از این آفت دارد ولی تکیه یکباره بر اعتصاب، تحصن  و مقاومت مدنی در برابر صبر و استقامت و آگاهی بخشی که میرحسین موسوی هوادارانش را به آن توصیه می کرد نشان از تغییر رویکردی می دهد که شاید نشانه شبیه سازی شرایط ایران با کشورهای منظقه باشد. تجربه سال 88 نشان داده است که اقدامات اینچنینی هم در نهایت حدی از اثربخشی را دارند و مانند هر اسلحه ای استفاده بیش از حد از آنها باعث کندیشان می شود.

از سوی دیگر شرایط ایران با تونس، مصر و لیبی متفاوت است. به نظر من آنچه جمهوری اسلامی را تاکنون حفظ کرده است نه سرنیزه سرکوبگران که اعتقاد بخشی از مردم به آن است (خواه به صورت ایجابی که حکومت خوبی است یا به صورت سلبی که اگر شرایط فعلی تغییر کند اسلام در خطر است).  مورد دیگر استقلال جمهوری اسلامی است که باعث می شود قدرت بالاسری نباشد که ترتیب یک نوع face off را برایی مهار اعتراضات بدهد. پیچیدن نسخه مصر برای ایران احتمالا فقط اوضاع را پیچیده تر می کند.

پ.ن: ایم مطلب را در نیمه شب 6 بهمن نوشتم و برای ساعت  انتشار در ساهت 20 امروز زمانبندی کردم ولی با توجه به بیانیه شماره 4 شورای مذکور زودتر منتشر می کنم.

دغدغه این روزهایم جمهوری اسلامی خواهی است. یعنی نظامی مبتنی بر خواست مردم و درچارچوب قوانین اسلام. در دو سوی این مفهوم یکی جمهوری خواهی لیبرال وجود دارد که مبتنی بر خواست مردم است ولی حقوق بنیادین خود را اعلامیه حقوق بشر (یا چیزی نزدیک به آن) می شمارد و دیگری جمهوری اسلامی موجود و تلقی حاکمیت از حکومت ولایی که زمینه های دچار شدن به مرض استبداد را دارد و به مرور ارتباطش با خواست مردم و حتی قرائت دینی موردپسند مردم (و گاه حتی علمای اسلام) قطع شده است.

اصلاح طلبان به تدریج رودربایستی و تعارفات را کنار گذاشته اند و رویکرد اول را با این تکمله که خودشان مسلمان هستند و اعتقاد دارند چنان حکومتی بیشتر به نفع اسلام است (ترکیه را مثال می زنند) توصیه می کنند. این معنا در سخنرانی امیرارجمند در UCL و نامه تاجزاده به مطهری روشن است.

اصولگرایان هم که اصولا چندان به گفتگو وارد نمی شوند و سکوت و تاییدشان از اقدامات غیرقابل دفاع چیزی جز یک اصل (اطاعت از ولی فقیه) برایشان نگذاشته است.

بااطمینان می دانم که جمهوری اسلامی موجود را نمی خواهم ولی به نظر می رسد رویکرد اول هم عملا حکومتی اسلامی نیست و در عمل هم نمی تواند همه اسلام را اجرا کند (اسلام سکولار یا لیبرال). اصولی از اسلام اجرا می شود که با اعلامیه حقوق بشر تضاد نداشته باشد و این اسلام مشروط با فهم من از مسلمانی هم خوان نیست.

دغدغه این روزهایم جمهوری اسلامی خواهی است. می خوانم، فکر می کنم  و نیاز زیادی به سوال و گفتگو دارم (اگر امور روزمزه بگذارد).

از مدتها پیش به این نتیجه رسیده ام که کلید رفع اشکالات جمهوری اسلامی ایران در باز کردن چشم طرفداران صادق حاکمیت بر این اشکالات است. اشکالات و انحرافهایی که اغلب آنها قابل ترجمه منکرهای دینی هستند. این نتیجه گیری صرفه نظر از علاقه و اعتقاد شخصی خودم به اسلام و وجوب برپایی حکومت اسلامی برای مسلمانان در جاهایی که شرایط آن فراهم است مبتنی بر این انگاره است که برخلاف حکومت شاه و صدام و … جمهوری اسلامی از پشتیبانی یک اقلیت مردمی معتقد برخوردار است.

این اقلیت به گمان من نه اقلیتی در برابر اکثریت، که یکی از چند نیروی غیراکثریت موجود در جامعه ایران است. حاکمیت همواره سعی کرده است با یکی کردن سرنوشت خود و جمهوری اسلامی و اسلام این اقلیت را به میدان دفاع از خود بکشاند.

آنکه به خاطر منافعشان از این حاکمیت و اشکالاتش دفاع می کند، نظامی  و لباس شخصی و بازجو و تبلیغاتچی و … (برخلاف آنچه شاید خیال می کنند) نمی توانستند وضع موجود را حفظ کنند اگر قدرت نرم باور این اقلیت نبود. راز تاریخ نویسی های رسانه ملی و کیهان و مقامات مربوطه برای حوادث سال 88 هم برای اقناع این دسته از مردم است.

از نگاه من اکثر افراد این اقلیت با انگیزه صادقانه از حاکمیت دفاع می کند بنابراین آنها را ساندیس خور و چماق بدست و امل و … نمی دانم و نمی خوانم، هرچند به نادرستی برخی باورهای سیاسی و دینی آنها معتقدم.

قصد این نوشته و قسمتهای بعدی آن نقد 3 باور و استدلال این گروه برای چشم بستن بر ظلم مقامات و ناراستی آنها و دفاع از آنها است:

1-کلام رهبر فصل الخطاب است و اطاعت از رهبری واجب و معیار حقانیت و هدایت افراد و گروههاست.

2-حفظ نظام اوجب واجبات است و اشکالات جزئی در برابر حفظ نظام مسئله فرعی است.

3- تعریف و حمایت دشمن دلیل انحراف منتقدان و مخالفان است.

 

قبل از اینکه در قسمتهای بعدی به نقد این گزاره ها بپردازم باید بگویم که این 3 گزاره از یک نظر شبیه هستند و آن اینکه گزاره های باطلی نیستند. هر سه اینها نکات درستی هستند اما انحراف در مطلق و نامحدود کردن آنهاست.

 

ادامه دارد …

بسیار می شنوم یا می خوانم که سیاست جمهوری اسلامی ایران در مورد فلسطین مورد انتقاد قرار می گیرد. در این انتقادها فراتر از اینکه در تاکسی گفته می شود یا در میزگرد بی بی سی فارسی برای روز قدس می توان نکات مشترکی را یافت که به نظرم قابل پاسخگویی مستدل و منطقی هست.

متاسفانه حاکمان با کوتاه فکری و برتری دادن منافع خود به آرمانهای انقلاب در داخل یک فضای یکطرفه مصنوعی در اجبار به حمایت از موضع رسمی درباره فلسطین ایجاد کرده اند در حالی که به نظرم موضع راهبردی ایران در قبال فلسطین موضع درستی است که در فضای بحث آزاد قابلیت اثبات حقانیت خود و اقناع مخاطب را دارد و ساکت کردن مخالفین و منتقدین موضع رسمی تنها نوعی حقانیت ناشی از مظلومین به آنها می بخشد. البته درد کمرنگ و کم اقبال کردن حرفهای حق با تنگ نظری و عدم اعتماد به مردم و آزادی بیان محدود به این قضیه نیست. سعی می کنم در حد فهم خودم پاسخی به برخی از این انتقادها داشته باشم.

موضع ایران چیست؟

ایران اسرائیل را به عنوان یک کشور به رسمیت نمی شناسد. هرگونه راه حل برای حل مسئله فلسطین بدون در نظر گرفتن حق ملت فلسطین محکوم به شکست است. پیشنهاد نهایی ایران برگزاری رفراندوم در کل سرزمین فلسطین با شرکت یهودیان مسیحیان و مسلمانان در مورد سرنوشت آن سرزمین است. ایران آوارگان فلسطینی را دارای کلیه حقوق ساکنان فلسطین (از جمله حق بازگشت و حق شرکت در رفراندوم پیشنهادی) می داند. ایران مقاومت را حق فلسطینیان به عنوان ساکنان یک سرزمین تحت اشغال می داند.

ایران از تروریسم در فلسطین حمایت می کند.

مقاومت مسلحانه ساکنان یک سرزمین تحت اشغال تروریسم نیست. چنین مقاومتی در طول تاریخ بارها به عنوان حق و حماسه مورد تقدیر بوده است (الجزایر) و حتی مورد حمایت دولتهای اروپایی پایه گذار اسرائیل (جنبش مقاومت فرانسه در برابر اشغال نازی ها) قرار گرفته است. برخی حرکتها علیه غیرنظامیان اسرائیل هم تنها به علت اضطرار و بیچارگی فلسطینی ها در گرفتن حق شان از یک رژیم مسلح مورد حمایت قدرتهای جهانی است.

وجود اسرائیل یک واقعیت است و انکار این واقعیت 65 ساله واقع بینانه نیست.

ایران تشکیل اسرائیل و تعیین سرنوشت برای مردم فلسطین بدون حق رای آنها توسط یک مرجع بین المللی (سازمان ملل) را مشروع نمی داند. لازم به ذکر است که غربیها تا سالها چین کمونیست را به عنوان نماینده کشور چین به رسمیت نمی شناختند و این حق را به دولت تایپه می دادند. همین حالا هم در مورد تبت که 50 سالها قبل به خاک چین ملحق شده است واقعیت را قبول نمی کنند. صرف نظر از حقانیت نامشروع بودن تشکیل اسرائیل، تکیه بر این مسئله اجازه گرفتن امتیازات واقعی از صهیونیست ها و حامیانشان را می دهد. هیچ طرفی نتوانسته است در عین به رسمیت شناختن اسرائیل امتیاز قابل توجهی از آن بگیرد.

ایران از خود فلسطینی ها فلسطینی تر است.

ایران هیچگاه مدعی نشده است که توافقی را که فلسطینی به آن برسند نقض خواهد کرد. البته بدیهی است که ایران حق بیان موضع خود را خواهد داشت. نکته این است که اسرائیل و حامیانش همواره تمایل دارند تا یک الیت طرفدار غرب و سازشکار را به جای کل فلسطینیان جا بزنند. فتح از وقتی که اسرائیل را به رسمیت شناخت نماینده فلسطینیان در مذاکره شد. تا قبل از آخرین انتخابات، انتخابات تشکیلات خودگردان همواره تک جزبی و غیررقابتی بودند. در اولین انتخابات چندحزبی حماس پیروز شد و از آن پس موضع اسرائیل و حامیانش بایکوت این دولت و موضع آن الیت مورد حمایت غرب عدم همکاری بوده است. غرب حتی عرفات را که سعی داشت با بازی دوگانه و استفاده از فشار مقاومت از اسرائیل امتیاز بگیرد منزوی کرد. پس اولا ایران حق دارد در برابر دخالت غرب برای نماینده سازی برای فلسطین بر مراجعه به آرای عمومی در هر توافقی و احترام به دولت قانونی تکیه کند.

ایران با حمایت از گروههایی مانند حماس باعث اختلاف میان فلسطینیان شده است.

حمایت ایران از حماس مانند حمایتی هست که سایر کشورهای عربی از گروههای دیگر فلسطینی و آمریکا و غرب از اسرائیل می کنند ضمن اینکه موضع رسمی ایران همواره دعوت فلسطینیان به وحدت بوده است. اما اختلاف بین فلسطینیان از جایی شروع شد که فتح به پشتوانه دولتهای عربی و غرب حاضر به دادن اختیارات قانونی به دولت منتخب فلسطین و مجلسی که حماس اکثریت آن را داشت نشد. اکنون در کرانه باختری نخست وزیری بر سرکار است که رای اعتماد مجلس را نگرفته است و رییس جمهوری که پس از اتمام دوره قانونیش بدون انتخابات بر قدرت باقی مانده است. غرب و اسرائیل صرف نطر ار رای فلسطینی ها صدایی را که خود می خواهند از فلسطینی ها بشنوند تقویت می کنند تا یک الیت از نیروهای فتح بر خلاف قانون تشکیلات خودگردان نتیجه انتخابات را نپذیرند و این مبنای اختلاف است.

سیاست خارجی ایران به خصوص در قضیه فلسطین مبتنی بر ایدئولوژی است نه منافع ملی.

اینکه منافع ملی یک کشور چیست بستگی به نگاه و باورها دارد. ایدئولوژی است که چیزی را منفعت یا چیزی را ضرر می نمایاند یا به منافع الویت می دهد. حتی عملکرد کشورهایی مانند آمریکا در ادعای حمایت از حقوق بشر و گسترش دموکراسی و … مبتنی بر ایدئولوژی است. اگر ایدئولوزیک بودن را به معنای عدم توجه به منافع مادی بگیریم هم می بینیم که آمریکا گاهی در حمایت از اسرائیل منافع مادی خویش را زیر پا می گذارد. از دیگر سو سیاست های ایدئولوژیک ایران در مقومت در جنگ، حمایت از مجاهدان افغان، حمایت از معارضین عراقی و مقومت لبنان امروز ایران را به یک قدرت منطقه ای تبدیل کرده است.

ایران مانع توافق و پیشرفت صلح خاورمیانه می شود.

ایران هیچ عامل عینی برای اخلال در سازش کشورهای عربی و فلسطینی ها ندارد. ایران می تواند طرف های مقابل اسرائیل را به موضعی تشویق کند کاری که غربی ها بسیار بیشتر و با انواع مشوق ها و تنبیه های اقتصادی و دیپلماتیک در جهت دیگر می کنند. اما مهمترین علت شکست روند سازش حمایت یک طرفه حامیان اسرائیل از آن و عهدشکنی و زیاده خواهی اسرائیل است. دولت اسرائیل به طور مرتب هر توافقی را با فلسطینی ها نقض کرده  و طرف های مذاکره خود را بی اعتبار و ناامید و حتی پشیمان کرده است. آیا خطر اعلام موضع ایران (رفراندوم، بازگشت آوارگان، نامشروع بودن اسرائیل) برای صلح خاورمیانه بیشتر است یا اینکه هر از چندی دولتی در اسرائیل بر سر کار بیاید که اصول مورد حمایت آمریکا، مذاکره کنندگان تشکیلات خودگردان مانند تشکیل دو کشور را انکار کند و با شهرک سازی در زمین های تحت توافق قبلی عملا توافقات قبلی را نقض کند؟

ایران با حمایت از گروههای تندرو فلسطینی به خاطر منفعت خود مانع از به نتیجه رسیدن مسئله فلسطین می شود.

به نظر من قضیه برعکس است. ایران نمی تواند هیچ گروه فلسطینی را به کاری مجبور کند. آنچه باعث نفوذ ایران در بین گروههای مقاومت و نفوذ گروههای مقاومت در بین مردم (انتخاب حماس) می شود شکست راه حلهای سازش آمیز است. اسرائیلی ها با نقض تعهدات مکرر خود و در عوض عقب نشینی در برابر مقاومت و بالا بردن هزینه اشغال (مانند عقب نشینی از لبنان و غزه) نشان داده اند که زبان زور را می فهمند. اگر مذاکره ای با اسرائیل بخواهد به نتیجه برسد وقتی است که زور و مقاومت پشتیبان آن باشد (آزادی اسرای لبنانی در برابر تحویل اجساد سربازان اسرائیل).

ایران در قضیه فلسطین شعار می دهد و به دنبال استفاده تبلیغاتی از موضع خود در بین مردم منطقه است.

علت این که موضع ایران در میان برخی مردم منطقه با اقبال روبرو است احساس ضعف آنها از عقب نشینی دولتهایشان در قضیه فلسطین است. اگر آمریکا و غرب در مذاکرات سازش برتری همه جانبه اسرائیل را اصل نمی گرفتند و حاضر به اعمال فشار واقعی به این رژیم برای انجام تعهداتش بودند موضع ایران در میان مردم منطقه حامی کمتری داشت.

ایران در قضیه فلسطین فقط شعار می دهد در حالی که دولت ترکیه اقدامات موثری مانند ناوگان آزادی و موضع اردوغان در برابر شیمون پرز داشته است.

البته موضع حمایت آمیز ترکیه و به خصوص ضرافت هایی که رعایت می کند باعث خوشحالی است اما این مواضع جایگزینی برای مواضع ایران نیست. موضع رسمی ترکیه انتقاد از دولتهای اسرائیل(اولمرت و نتانیاهو) است. شاید حاکمان امروز ترکیه در دل بیش از این هم داشته باشند اما به علت روابط عمیق دو کشور و حتی احتمال سرنگومی داخلی آن را ابراز نمی کنند. این موضع محدودیت های خود را دارد همانطور که موضع ایران محدودیت هایی دارد. به عنوان مثال اگر ایران سعی می کرد کشتی به غزه ارسال کند احتمالا اسرائیل بهانه های بهتری (مانند احتمال ارسال سلاح برای حماس) برای حمله به کشتی می یافت. در نهایت موضع ایران و ترکیه می تواند مکمل هم و نه رقیب هم باشد.

پ.ن. 1: این یادداشت را برای جبران جا ماندنم از راهپیمایی قدس امسال می  نویسم.

پ.ن. 2: هر چند کلمات دقیق هستند و من از استراتژی جمهوری اسلامی دفاع کرده ام و نه تاکتیک های فردی حاکمان یا اقدامات بخشی نهادهای آن و نیز در مورد سیاست خارجی در مورد فلسطین نوشته ام و نه سیاست داخلی اما چون برخی عادت کرده اند به جای خواندن متن به محض دیدن شباهت آن با مثلا موضع صدا و سیما آن را با دیگر مواضع چنان جایی یکی به پندارند توضیحاتی بدهم.

به نظر من نقطه ضعف استراتژی ما در سیاست منطقه ای ما و از جمله قضیه فلسطین تکیه نکردن بر آزادی و دموکراسی است. ما باید در داخل فضای آزادی در همه موارد و از جمله درباره حمایت و عدم حمایت از فلسطین و چگونگی آن داشته باشیم تا به استحکام موضع ما و تصحیح آن کمک کند. اهمیت دادن حکومت ما به حق انتخاب مردم و رعایت قانون، عدالت و سعه صدر با مردم و به خصوص مخالفین و منتقدین حکومت باعث می شود تا مردم منطقه خاورمیانه علاوه بر استقلال، در آزادی و مردمسالاری هم بیشتر شرایط نامناسبی که حکومتهای عربی وابسته به غرب برایشان ایجاد کرده اند را لمس کنند. اگر ما اصل 27 قانون اساسی را اجرا کنیم مصر نمی تواند از راهپیمایی حمایت از غزه جلوگیری کند. اگر ما منتقدان سیاسی را بی دلیل قانونی زندانی نکنیم و دادگاه غیرعلنی و بدون هیات منصفه نداشته باشیم به جای این که رسانه های حکومت پادشاهی عربستان از ما ایراد دموکراسی بگیرند حکومت آن کشور به جای توطئه در عراق و لبنان و قربانی کردن منافع فلسطینی ها باید پاسخ جوان عربستانی را بدهد. حتی در راه حلهایی که برای فلسطین می دهیم باید بر دموکراتیک نبودن تشکیل اسرائیل (نپرسیدن نظر مردم فلسطین) و ادامه آن (حکومت بر فلسطینیان غزه و کرانه باختری که به آن رای نداده اند) و نقض حقوق بشر توسط آن تاکید کنیم.

البته وقتی می توانیم صلاحیت اخلاقی چنین کاری و در نتیجه قدرت نرم اقناع مخاطب را بیابیم که خود به صورت واقعی چنین مسائلی را برای مردم خود رعایت کنیم. البته منظورم پیاده سازی حقوق بشر و مردمسالاری با قرائت غربی نیست  بلکه رعایت قانون اساسی آرمانها و وعده های اول انقلاب و حقوق بشر از دید اسلام است. هر وجدان بیدار و منصفی به روشنی فرق بین اعتقاد واقعی به مردمسالاری دینی و حقوق بشر از دید اسلام و اجرای آن را با فروکاستن این مفاهیم به یک ادعای توخالی برای مصاحبه های خارجی و پروپاگاندا را درک خواهد کرد.