خجالت بکشید

ژانویه 11, 2012

5 ترور در کمتر از 2 سال در قلب تهران. با هدفهای مرتبط با دانش یا صنعت هسته ای. با اشتراک روش در حداقل 3 مورد.

آقای وزیر اطلاعات خجالت بکش اگر دوباره بیایی در تلویزیون و از بدی و جنایتکاری دشمنان بگویی.

آقای فرمانده سپاه اف بر تو اگر خودت و زیردستانت به جای تامین امنیت انسانهایی که از نظر خودتان مهمترین دستاوردها را داشته اند در مورد حضور و عدم حضور فلان جناح در انتخابات اظهار فضل کنی.

آقای نماینده مجلس از شرکت درانتخابات دور بعد استعفا بده اگر نمی توانی مسئولین پرمدعا و بی عرضه امنیتی را بازخواست کنی.

سیستم درب و داغان دولت جعلی اسرائیل که بعد از فضاحت جنگ با حزب الله یکی یکی دولتمردان و نظامی هایش را بازخواست می کند شرف دارد به شماها که پز پیروزی هایتان برای ملت است اما به جای عذرخواهی و شرمندگی به وقت شکست، برای فحش دادن به دشمن خودتان را جلو می اندازید.

پ.ن: برای مقامات عالیه بزرگتر اینها که گفتم فقط منتظر یک سخنرانی کلیشه ای دیگر هستم.

نوشته مرتبط

Advertisements

انفجار در پادگان سپاه در ملارد کرج از دو حالت کلی خارج نیست: حادثه نظامی یا خرابکاری

قبل از ارائه تحلیل لازم می‌دانم نسبت به شهدای این حادثه ادای احترام کنم. مرگ آن‌ها چه بر اثر سانحه در هنگام انجام ماموریت در حفاظت از کشور در برابر دشمنان و چه به سبب اقدام همان دشمنان باشد از جنس شهادت است. وقتی با نام چنین سردارانی مواجه می‌شوم که بی ادعا به انجام وظیفه اصلیشان مشغولند (برخلاف برخی دیگر از هم لباس هایشان که در میان هر معرکه نامربوط به ماموریتشان میدارندارند) و تا قبل از شهادتشان ما حتی نامشان را نشنیده ایم به یاد سرداران اسطوره ای جنگ مثل همت و باکری و … می افتم. دوست دارم فکر کنم اگر آن‌ها در ظلم ها و خطاها و بی تدبیری های هم لباسان و مافوقشان سکوت کردند، تحت پروپاگاندا به حقیقت نرسیدند یا رسیدند و اهمیت بالا نگه داشتن پرچم دفاع از کشور در برابر دشمن واقعی را بالاتر دانستند.

اول اینکه با توجه به سوابق کارهای ایرانی و به‌خصوص سپاه احتمال اینکه کل این حادثه یک سانحه بوده باشد اصلاً کم نیست. سپاه کم فرماندهان ارشدش را در چنین سوانحی از دست نداده است. در این فرض تبلیغات و شایعات خارجی با هدف ایجاد بار روانی برای مردم یا غیرمطلعین در میان مسئولین و یا افشای اطلاعات حساس است. منظورم از افشای اطلاعات حساس این است که مقامات مسئول برای حفظ اسرار دفاعی نمی‌توانند توضیح معقول و جزئیات این حادثه را فاش کنند و دشمن با طرح ادعایی تحقیرآمیز آن‌ها را تحریک به افشای قسمتی از آن می کند.

اما فرض کنیم منشاء این حادثه خرابکاری یا حمله خارجی است. از امکان خرابکاری انسانی مستقیم (بمب  گذاری) یا غیرمستقیم (ارسال ویروس، مواد و قطعات معیوب در پروژه) تا حمله بوسیله سلاح لیزری (!!؟!!) مطرح شده است. اما سؤال مهم این است که اسرائیل یا آمریکا در برابر سوزاندن جاسوسان بلندپایه یا افشای سلاح های فوق سری خود چه بدست میآوردند. متوقف کردن برنامه موشکی ایران؟ خب توان موجود موشکی فعلی ایران برای مقابله با آمریکا و اسرائیل کافی است. موشک های شهاب و سجیل توان هدف قرار دادن خاک فلسطین اشغالی و بسیاری از پایگاههای منطقه ای اسرائیل را دارد. هدف قرار دادن کشورهای اروپایی یا پایگاه های آمریکا در آنجا در برابر هزینه اجماع سازی علیه ایران، فایده چندانی ندارد.

بیایید نگاهی به این مطلب دیپلماسی ایرانی بیندازیم.

ابتدا به نقل از یدیعوت احرونوت گفته می شود:

«ایالات متحده امریکا از طریق واسطه‌ها به جمهوری اسلامی ایران پیام داده است که اگر به راه حلی بر سر برنامه هسته‌ای‌اش نرسد، کاخ سفید به ریاست باراک اوباما نمی‌تواند اسرائیل را قانع کند که از حمله نظامی به تاسیسات هسته‌ای ایران خودداری کند. به ادعای این روزنامه، بهار آینده یا ابتدای ماه مارس 2012 آخرین فرصت ایران برای حل پرونده هسته‌ای‌اش خواهد بود.»

اما منظور از حل پرونده هسته ای چیست؟

«واشنگتن آمادگی دارد آژانس بین‌المللی انرژی اتمی را قانع کند که از شدت نتایج گزارش‌هایش بر سر برنامه‌های هسته‌ای ایران بکاهد و آن را تحویل شورای امنیت ندهد به شرطی که ایران سه شرط را عملی کند. اول از همه، غنی‌سازی با غلظت 20 درصد را فورا متوقف کند و به غنی‌سازی 5 درصدی اکتفا کند. دوم این که 80 کیلوگرم از اورانیوم غنی‌شده‌ای که تا کنون تهیه کرده است را به کشور سومی منتقل کند. و شرط سوم این که تمامی فعالیت‌های جاری در کوره‌های متعلق به تاسیسات هسته‌ای موجود در مکانی در نزدیکی قم را متوقف کند.

روزنامه نیویورک پست، گزارش داده است که شرط سوم برای غرب به طور کلی و برای ایالات متحده به طور ویژه خط قرمزی است که نمی‌توانند به آسانی از کنار آن عبور کنند.»

خب به نظر معامله بدی نمی رسد. حفظ قسمت اصلی غنی سازی، حذف غنی سازی 20 درصد را هم می‌توان با مطالبه سوخت از خارج حل و فصل کرد. اما چرا آمریکا برای این معالمله خوب اولتیماتوم می گذارد؟ به نظر من که بستن پرونده هسته ای بیشتر به نفع ایران است تا آمریکا.

 

«این روزنامه همچنین به گزارش‌های سازمان‌های امنیتی امریکایی در گذشته و حال اشاره می‌کند و می‌نویسد: حمله به تاسیسات هسته‌ای ایران فقط از طریق جنگنده‌های تهاجی نخواهد بود. بلکه شامل ضربه زدن به تاسیسات برق، تلفن همراه، اینترنت، امواج فوق‌العاده دستگاه‌های بی‌سیم و ارتباطی پلیس و آتش‌نشانی نیز خواهد شد.

بنا به این گزارش عملیات حمله الکترونیکی از طریق جنگنده‌های بدون سرنشینی انجام خواهد گرفت که در حال حاضر در اختیار نیروی هوای اسرائیل قرار دارد و می‌توانند به طور مداوم 20 ساعت عملیات تخریبی انجام دهند. در این گزارش همچنین به نوع دیگری از جنگنده‌های بدون سرنشین اسرائیلی اشاره شده که توانایی انجام این کار را تا 45 ساعت متوالی، بدون توقف دارند.

به گفته این گزارش این جنگنده‌ها در عملیات بمباران تاسیسات هسته‌ای سوریه در دیر الزور به کار گرفته شدند و توانستند رادارهای سوری را از کار بیندازند بدون آن که سوری‌ها بتوانند عوامل ایجاد پارازیت را شناسایی کنند. این جنگنده‌ها بر روی صفحه‌های رادارهای سوریه صدها جنگنده را نشان دادند که بر فراز آسمان این کشور در پروازند.»

باز هم لو دادن سلاح ها قبل از استفاده نهایی. اگر هدف اصلی اتفاده از این سلاح ها و اختلال در شبکه موبایل و … است چرا بر خلاف مورد سوریه به جای استفاده آن را ابزار تهدید و الزام به مذاکره می کنند؟

روز گذشته آمریکا تحریم بانک مرکزی ایران را درخواست کرد و اوباما در صحبت هایش به مناسبت این رویداد از «اگر ایران پرونده هسته ایش را حل و فصل نکند» سخن گفت.

از طرف دیگر قضیه داستان ترور سفیر عربستان به یک قطع نامه مجمع عمومی انجامید. همچنین یک قطع نامه حقوق بشری که تعدد اقدامات روانی علیه ایران را کامل کرد. بله صرف نظر از تحریم بانک مرکزی من سایر اقدامات را روانی می دانم. اگر کسی در این قضیه شک دارد به تاثیر این اقدامات مشابه در ظرف چندسال گذشته و امکان تاثیرشان در چند سال آینده نگاه کند.

خب آمریکا می خواهد از این همه تهدید و جو روانی چه نتیجه ای بگیرد؟ مذاکره؟ مذاکره ای که پیشنهاد آمریکا در آن ادامه غنی سازی 5 درصدی است که در قطع نامه های قبلی شورای امنیت توقف آن را خواسته بود؟ به نظر من هدف این اقدامات قطعا این نیست. پس سعی می کنم چند حدس بزنم:

1-     ممکن است هدف نفس مذاکره باشد تا بر سر میز مذاکره آمریکا حرفش را عوض کند و چیزهای دیگری بخواهد. البته احتمال این گزینه کم است. بعید است آمریکا نداند نماینده نظام در چنین مذاکره ای از سوی رهبر انتخاب می شود و بعیدتر است که به روحیه واکنشی آقای خامنه ای در برابر تهدید آشنا نباشند.

2-     ممکن است هدف تشدید فشار و در عین حال وعده مذاکره (آن هم با شرایط جالب) باشد تا دو دستگی میان مسئولان رخ دهد، به خصوص که شکاف میان تیم احمدی نژاد و حامیان آقای خامنه ای از پرده برون افتاده است و این دو قطب تا قبل از مهلت بهار یک نبرد سنگین انتخاباتی را هم در پیش رو دارند.

3-     و آخرین سناریو این است که این همه یک عملیات ایذایی برای بر هم زدن تمرکز و انجام اقدام اصلی باشد. با توجه به خارجی بودن تهدیدات من در داخل به دنبال اقدام اصلی می گردم و با توجه به مهلت بهار و نزدیکی آن به انتخابات مجلس، شاید هدف فرستادن گروهی که تمایل خود را به رابطه با آمریکا بارها نشان داده اند باشد. از این جهت اگر خرابکاری در پادگان سپاه روی داده باشد می شود هدف آن را مشغول کردن نیروی اصلی رصدکننده تیم دولت دانست (به هرحال وقتی یک نهاد همزمان بازوی مسلح و غیرمسلح و بازیگر میدان اقتصاد و سیاست و جنگ می شود این اشکالات هم وجود دارد).

 

پیش فرض ها

  • من تاکید آمریکا و اسرائیل بر خطر دستیابی ایران به سلاح هسته ای را تبلیغات و نه اعتقاد واقعی آنان ارزیابی می کنم.
  • احتمال سوم متضمن همکاری و هماهنگی تیم احمدی نژاد با طرفهای خارجی است که اتهام سنگینی است اما به علت رفتارهای به شدت شک برانگیز آنها همیشه به عنوان یک احتمال، آن را در نظر می گیرم.
  • من بر اساس توضیحات نوشته های قبلی امکان حمله مستقیم (حتی محدود) به ایران را بسیار کم ارزیابی می کنم.

جای خالی توئیتر

نوامبر 22, 2011

آزادی خوبه برای همسایه؟

*

جنبش مردمی خوبه برای نیویورک؟

*
مدارا با شورشی آتشین خوبه توی لندن؟

***
میگه اسرائیلیا بودن که با لیزر پادگان سپاه رو زدن، اونوقت این خوشحاله!

*

میگه یه موشک بزنن پاستور یکی فلسطین، حله! می خوای اختلاس رو هم بدیم دادگاه لاهه بررسی کنه؟

***

می گم میکروبلاگینگ وقتی اختراع شد که رئیس بلاگرها ناراضی بود.

***
ایماگر را دریاب! ایمایان مسدود شدنیست.

نتانیاهو در نطق سازمان ملل هشدار داده است که از طریق قطعنامه ای در این سازمان نمی توان بین اسرائیل و فلسطینیان صلح برقرار کرد.

طنز تاریخی است که نخست وزیر رژیمی که تشکیلش بر اساس قطع نامه سازمان ملل بوده است حالا اعتبار همان سازمان را برای تشکیل کشور فلسطینی به بهانه  اینکه با قطع نامه نمی توان صلح برگزار کرد زیر سوال می برد. جالب تر اینکه همان قطع نامه که مبنای مشروعیت اسرائیل است، همزمان تشکیل کشور فلسطینی در کنار آن را همان 64 سال پیش نیز تصویب کرده است. حالا کشورها و گروههای فلسطینی که در قضیه فلسطین همیشه راه حل دوکشور را راه حل واقع بینانه ای می دانستند که مخالف نظم بین المللی هم نیست، باید برای اعتبار نیمی از قطع نامه ای تلاش کنند که 64 سال پیش تصویب شده است و نیمه دیگر آن در چنان حدی از اعتبار است که زیرسوال بردن آن مساوی است با جنگ طلب معرفی شدن گوینده اش در همه رسانه های بزرگ بین المللی.

اما به نظر من بی اعتباری آن قطع نامه مبنای درستی برای حل مسئله فلسطین است. آنجا که بر خلاف همه ادعاها برای سرزمینی که از عثمانی جدا شده بود به جای مردمش و حتی آن یهودیان مهاجرت داده شده  یا حتی روسای عرب و صهیونیست، قدرتهای بزرگ در سازمان ملل سرنوشت تعیین کنند. امروز هم چاره همان است با این تفاوت که ادامه روند مهاجرت مصنوعی یهودیان به این سرزمین و همچنین بیرون کردن فلسطینی ها در طول این سالها توسط دولت نامشروع حاصل از قطع نامه اجرای آن را پیچیده تر کرده است.

بله این همان پیشنهاد قدیمی و تکراری جمهوری اسلامی است. تکراری بودن آن مانع اعتبارش نیست. قدیمی بودنش هم باعث نشده است که حتی برخی مسئولان ارشد همین نظام عمق آن را درک کنند که این پیشنهادی نرمی است که غرب را خلع سلاح می کند. اگر درک کرده بودند در مجامع بین المللی می گفتند اسرائیل نامشروع است چون بر مردمی حکومت می کند (فلسطینی ها) که انتخابش نکرده اند. و می گفتند اسرائیل از بین خواهد رفت همانطور که هر رژیمی که حق مردم تحت حکومتش را ادا نکند دیر یا زود چنین خواهد شد.

موانع آن یکی زیاده خواهی غربی و صهیونیست هاست و دیگری کمبود اعتبار اخلاقی در نزد حامیان فلسطین و فلسطینی هاست.

نمی شود به مشروعیت اسرائیل ایراد مردم سالارانه گرفت ولی صحبت در مورد رفراندوم در داخل کشور را تهدید امنیت ملی معنا کرد. نمی شود اصلاح قانون اساسی را علیرغم خواست روشن جامعه 20 سال به تعویق انداخت حتی وقتی در مورد اصل 44 مجبور به تفسیر 180 درجه خلاف متن می شوی و در عین حال انتظار داشت صهیونیست ها با آن همه سرمایه گذاری اقتصادی و سیاسی و فرهنگی تبلیغی فورا تن به رفراندوم تعیین سرنوشت بدهند. نمی شود نظام تک حزبی راه انداخت و مردم خود را در هر اعتراضی طعمه ارتش و نیروهای امنیتی کرد و همزمان در جنگ نرم با نظام ساختگی غاصبی پیروز شد که به شهروندان درجه اولش برای انتخابات و نظام چندحزبی و محاکمه سیاستمداران فاسد متعهد است.

حرکت در جریان آب و هم رنگی با جماعت همیشه هزینه کمتری دارد. گاهی چنین همرنگی هایی مخالف اخلاق و اصول اساسی است اما در عجبم چرا نباید در چیزی مثل اتکا به رای مردم خود و آزادی و کرامت آنان که هم رسم این زمانه است و هم مطابق عقل و اسلام باید درنگ کرد.

رسانه های غربی خبر از کشته شدن چندصد نفر در ناآرامی های سوریه می دهند. آنها با وجود یمن و بحرین که مشابه سوریه هستند مدام بر تعداد کشته شدگان در سوریه تاکید می کنند. مقامات اروپایی و آمریکایی هم دست به تحریم و اظهار نگرانی مکرر نسبت به وضعیت آن کشور زده اند، در حالی که تاکید بر بحرین بسیار کمتر است و در یمن هم مانند مصر به دنبال راه حل میانه اند. خب از آنها جز این هم انتظار نمی رفت به قول خانم شیرین هانتر در میزگرد BBC درباره بحرین غرب حقوق بشر را به عنوان تنبیهی برای دشمانش می خواهد.

اما نکته ای که برای من عجیب است این است که چرا حکومت سوریه چنین می کند. مگر نمی داند که چون دوست غرب نیست با استاندارد دوگانه غربی طرف است. اخلاق، عدالت، حقوق بشر و دموکرات منشی به کنار عقل مصلحت اندیش هم اقتضا می کرد که کمتر بهانه بدست دشمانش بدهد و از سرکوب نرم استفاده کند. حداقل آمار کشته ها را بالا نبرد[1].

مدتی قبل فکرم مشغول سوریه بود. با خودم می گفتم چرا حزب الله لبنان با جنگ چریکی خاکش را آزاد می کند حتی با وجود اینکه مقدار ناچیزی از خاک لبنان در دست اسرائیل هست هنگامی که اسرائیل به کشتار فلسطینیان در نوار غزه مشغول بود با اسیرگیری جبهه جدید را علیه ش گشود ولی سوریه که دولتی با ارتش کامل است سالهاست حتی برای پس گرفتن خاک جولان اقدام نمی کند. حتی اگر ایجاد جنگ کلاسیک با اسرائیل را موفقیت آمیز ندانیم چرا سوریه یک جنبش مقاومت مانند حزب الله ندارد.  در مجموع به نظرم سوریه کشور ضعیفی است که فقط حرفهای خوبی می زند و از اقدام عملی عاجز است. شاید بتوان او را به پاکستان در میان متحدان آمریکا تشبیه کرد.

سال 2005 عبدالحلیم خدام که مدتها معاون حافظ اسد بود پس از اینکه ابتدا خانواده خود را به فرانسه فرستاد و خود نیز به آنها ملحق شد و شروع به انتقاد از بشار اسد کرد. رسانه های غربی هم به طور گسترده این قضیه را پوشش دادند. سابقه ای از درگیری میان بشار اسد و خدام نبود. پس چگونه شخصی که در زمان حافظ اسد یکی از افراد حلقه اول قدرت بوده است ناگهان به فرانسه مهاجرت می کند و ادعای دموکراسی خواهی می کند. چنین فردی یا از ابتدا عقاید دیگری داشته است یا در یک فرایند توسط کسانی به این تغییر یکباره از قدرت به اپوزیسیون مایل شده است. ضمن اینکه فرآیند خارج شدن به همراه خانواده برای او در کشور بسته ای مانند سوریه خود علامت سوال بیشتری ایجاد می کند.

سال 2008 عماد مغنیه در خاک سوریه توسط اسرائیل ترور شد. او بیش از 20 سال تحت تعقیب سرویس های جاسوسی مختلف بود و همیشه گریخته بود. رسانه ها نوشتند این عملیات با کمک کشورهایی مثل عربستان (و اردن؟) انجام شده است. برایم عجیب بود. اگر این مسئله در لبنان که کشوری با هویت چندپاره است یا در امارات که دولتی وابسته دارد انجام می شد تعجبی نداشت اما در سوریه که سالهاست میزبان گروههای مقاومت فلسطینی است و دولت باثباتی دارد چطور اطلاعات دقیق زمان و مکان حضور شخصی مانند مغنیه بدست اسرائیل یا حتی عربستان رسیده است؟ به نظرم آمد باید به دنبال نفوذی در حکومت و به خصوص دستگاه امنیتی سوریه گشت[2].

از موضوع دور افتادم. گفته می شود که حوادث درعا یک اعتراض با مطالبات محلی و جزئی بوده است که کشتار ماموران امنیتی در آن باعث خشم مردم سوریه شده است. برخی برای فهم این قضیه به اینکه دیکتاتورها همیشه همان اشتباه را می کنند اکتفا می کنند. دیکتاتورها هم فکر می کنند به خصوص وقتی در از قبل آمادگی قیام مردمی را داشته باشند. گذشته از این به نظرم وضع سوریه از خیلی کشورهای عربی بهتر است. موضع ضداسرائیلی سوریه باعث می شود مردم کشور کمتر احساس خفت کنند. بشار اسد در مقایسه با مبارک و علی عبدالله صالح و بن علی مدت کمی است که حاکم است[3]. مخالفین چندبار سعی کردند در دمشق تجمع برگزار کنند ولی با استقبال چندانی مواجه نشدند. می شود گفت کشتار مردم درعا کمک خوبی برای استقبال مردم از تظاهرات بوده است. خب چرا نیروی امنیتی چنین کمکی را می دهد. به نظرم باز هم باید دنبال نفوذی گشت.

«نفوذی، نفوذی. آقای محترم این توجیه ها را بس کنید. حکومت ایران هم خیلی از جنایات پس از انتخابات نیروهای خودش را کار نفوذی ها در بسیج و … اعلام می کند.»

انتظار دارم خواننده ام یک چنین نظری در مورد این نوشته داشته باشد اما با کمال احترام بنده در حوادث پس از انتخابات ایران هم دست نفوذی ها را می بینم با این تفاوت که نفوذی را نه در آن لباس شخصی که مردم را کتک می زند یا بسیجی که از روی بام مسجد شلیک می کند که در لایه هایی بسیار بالاتر از حکومت جستجو می کنم[4]. آنجایی که کسی که ماموریتش حفظ حکومت است خود بیشترین هزینه را تحمیل می کند و مخالفسازی می کند. آن که باید حقایق را اطلاع مقامات برساند دید پارانوییدی را در آنها تقویت می کند تا از ترس تصمیم های غیرعاقلانه بگیرند.آن که همه تندرویش را از شدت اعتقاد و احساس علاقه اش به نظام می دانند، احساساتی نشده بلکه دارد آبروی نظام را می برد تا سرنگونیش برای طرف دیگر آسانتر باشد.

[1] این قضیه سرکوب نرم را مقامات جمهوری اسلامی غیر از چند مورد به کار گرفتند و نمود آن هم تعداد کشته شدگان است که حتی در روایت مخالفان هم زیر صد نفر است. البته روشن است که منظور بی اشکال دانستن این نوع سرکوب نیست.

[2] نمی دانستم ولی گویا دیگران هم احتمالاتی را در مورد نقش کسانی از داخل سوریه در ترور عمادمغنیه مطرح کرده اند.

[3] البته اینها همه دید ما از بیرون است که با توجه به جانبداری مثبت و منفی رسانه های رسمی داخلی و رسانه های غربی ممکن است خطای زیادی داشته باشد. ممکن است برخی مردم سوریه مانند برخی مردم ایران و بر خلاف بیشتر مردم کشوری مانند مصر فکر کنند سیاست ها ضداسرائیلی بشار و پدرش به ضرر آنها بوده است. ممکن است حتی دوره کوتاه اسد را ادامه حکومت پدر بدانند. من فقط دید خودم را می گویم.

[4] برای این منظور مطالعه مطلب آخر عبدالله شهبازی و سایر مطالب مرتبط وی که در وبگاهش موجود است را توصیه می کنم.

از نظر من آمریکا، اسرائیل و برخی   قدرتهای اروپایی (دارای سابقه استعماری) بر خلاف ادعاهایشان استادان توطئه و جنایت هستند و اگر آداب دموکراسی را رعایت می کنند برای مردم خودشان است نه مردم کشورهایی مانند ایران. اگر مدارکی برای نقش آنها در ترورهای 2 دانشمند ایرانی هم پیدا نمی شد قضاوت کلی ام نسبت به آنها همین بود.

دستگیری و مجازات قاتلان شهروندان ایرانی خواه قاتلان سرباز وظیفه ربوده شده در بلوچستان باشد یا ترورکنندگان اساتید دانشگاه خوشحالم می کند و آن را نشانه ای بر قدرت دستگاههای حافظ امنیت در جهت درست دفاع از مردم می دانم که در برابر بیراهه ترساندن مردم و محدود کردن صاحبان اصلی کشور قرار دارد.

و البته تمام اینها باعث نمی شود نظارت مردمی بر اذعاهای دستگاههای امنیتی را از خاطر ببریم.

از دو سه روز قبل که دستگیری عامل ترور شهید علیمحمدی اعلام شد دستگاههای رسمی اطلاعات مختلفی را ارائه داده اند که برخی ابهام ها برای من در آنها وجود دارد:

  • نکته ای که BBC  گرفت که نوعی اختلاف بین صحبتهای وزیر اطلاعات و فرد دستگیر شده بود. وزیر می گفت که شبکه ترور موساد سلول بوده است و افراد مختلف درگیر در ترور همدیگر را نمی شناخته اند و در اعترافات اینگونه بیان شد که در مرحله نهایی آموزش در اسرائیل همه کسانی که در این کار مشارکت داشتند حاضر بوذند.
  • برای من بسیار عجیب است که چرا موساد عامل ترور را پس از عملیات موفق تا یکسال از ایران خارج نکرده است؟ مگر عملیات ترور در تهران برای موساد یک عملیات ساده است و عاملی که به قول خودش یکی از معدود جاسوسان ایرانی موساد است که فرصت سفر به اسرائیل را پیدا کرده است مهره کم ارزشی بوده است.
  • هیچ جا از انگیزه فرد دستگیر شده برای جاسوسی برای اسرائیل و اقدام برای ترور توضیحی داده نشده است.
  • سایر افراد مرتبط با ترور که هرکدام کاری را انجام داده اند کجایند؟ نکند تاکید بر سلولی بودن و چندلایه بودن شبکه موساد به معنی این است که ما چهره دیگری را نخواهیم دید.
  • تا آنجا که خاطرم می آید از ابتدای ترور در مورد اینکه دکتر علیمحمدی دانشمند هسته بوده اند یا نه توسط خانواده، دستگاههای رسمی و مخالفان حکومت اظهار نظرهای متفاوتی شده است اما الان همه با صراحت یا ضمنی ایشان را دانشمند هسته ای می نامند. در مورد شهرام امیری هم چنین مسئله وجود داشت.
  • صحبتهای فرد دستگیر شده و مستند ویندوز قرمز مملو از جزئیات اطلاعاتی بود. دادن آدرس پادگان در اسرائیل و فنسهای دور آن و نمایش تصویر هوایی آن، صحبت در مورد سوزنها و فیوزهای بمب، صحبت در مورد نرم افزار ارتباطی امن، نمایش عکسهای شخصی متهم در دوبی و تایلند و تاکید چندباره بر چندلایه بودن و سلولی بودن شبکه موساد و نفوذ در سیستم های این سرویس که ظاهرا باید ما را اقناع کند اما من را بیشتر مشکوک کرد که این همه جزئیات خنثی و غیرقابل ارزیابی برای چیست. ذهنم به سراغ «حفره اطلاعاتی» می افتد و آرزو می کنم حافظان امنیت واقعا گامی برای امنیت مردم و نخبگان آنها برداشته باشند و نه برپایی نمایشی برای توجیه ضعف خود در یکسال اخیر.

.

پ.ن 1: مشروح صحبتهای مجید جمالی فشی.

پ.ن 2: لذتی داشت وقتی کارشناس امنیتی مدعو در BBC می گفت توان اطلاعاتی ایران به هیچوقت کم نیست.

بسیار می شنوم یا می خوانم که سیاست جمهوری اسلامی ایران در مورد فلسطین مورد انتقاد قرار می گیرد. در این انتقادها فراتر از اینکه در تاکسی گفته می شود یا در میزگرد بی بی سی فارسی برای روز قدس می توان نکات مشترکی را یافت که به نظرم قابل پاسخگویی مستدل و منطقی هست.

متاسفانه حاکمان با کوتاه فکری و برتری دادن منافع خود به آرمانهای انقلاب در داخل یک فضای یکطرفه مصنوعی در اجبار به حمایت از موضع رسمی درباره فلسطین ایجاد کرده اند در حالی که به نظرم موضع راهبردی ایران در قبال فلسطین موضع درستی است که در فضای بحث آزاد قابلیت اثبات حقانیت خود و اقناع مخاطب را دارد و ساکت کردن مخالفین و منتقدین موضع رسمی تنها نوعی حقانیت ناشی از مظلومین به آنها می بخشد. البته درد کمرنگ و کم اقبال کردن حرفهای حق با تنگ نظری و عدم اعتماد به مردم و آزادی بیان محدود به این قضیه نیست. سعی می کنم در حد فهم خودم پاسخی به برخی از این انتقادها داشته باشم.

موضع ایران چیست؟

ایران اسرائیل را به عنوان یک کشور به رسمیت نمی شناسد. هرگونه راه حل برای حل مسئله فلسطین بدون در نظر گرفتن حق ملت فلسطین محکوم به شکست است. پیشنهاد نهایی ایران برگزاری رفراندوم در کل سرزمین فلسطین با شرکت یهودیان مسیحیان و مسلمانان در مورد سرنوشت آن سرزمین است. ایران آوارگان فلسطینی را دارای کلیه حقوق ساکنان فلسطین (از جمله حق بازگشت و حق شرکت در رفراندوم پیشنهادی) می داند. ایران مقاومت را حق فلسطینیان به عنوان ساکنان یک سرزمین تحت اشغال می داند.

ایران از تروریسم در فلسطین حمایت می کند.

مقاومت مسلحانه ساکنان یک سرزمین تحت اشغال تروریسم نیست. چنین مقاومتی در طول تاریخ بارها به عنوان حق و حماسه مورد تقدیر بوده است (الجزایر) و حتی مورد حمایت دولتهای اروپایی پایه گذار اسرائیل (جنبش مقاومت فرانسه در برابر اشغال نازی ها) قرار گرفته است. برخی حرکتها علیه غیرنظامیان اسرائیل هم تنها به علت اضطرار و بیچارگی فلسطینی ها در گرفتن حق شان از یک رژیم مسلح مورد حمایت قدرتهای جهانی است.

وجود اسرائیل یک واقعیت است و انکار این واقعیت 65 ساله واقع بینانه نیست.

ایران تشکیل اسرائیل و تعیین سرنوشت برای مردم فلسطین بدون حق رای آنها توسط یک مرجع بین المللی (سازمان ملل) را مشروع نمی داند. لازم به ذکر است که غربیها تا سالها چین کمونیست را به عنوان نماینده کشور چین به رسمیت نمی شناختند و این حق را به دولت تایپه می دادند. همین حالا هم در مورد تبت که 50 سالها قبل به خاک چین ملحق شده است واقعیت را قبول نمی کنند. صرف نظر از حقانیت نامشروع بودن تشکیل اسرائیل، تکیه بر این مسئله اجازه گرفتن امتیازات واقعی از صهیونیست ها و حامیانشان را می دهد. هیچ طرفی نتوانسته است در عین به رسمیت شناختن اسرائیل امتیاز قابل توجهی از آن بگیرد.

ایران از خود فلسطینی ها فلسطینی تر است.

ایران هیچگاه مدعی نشده است که توافقی را که فلسطینی به آن برسند نقض خواهد کرد. البته بدیهی است که ایران حق بیان موضع خود را خواهد داشت. نکته این است که اسرائیل و حامیانش همواره تمایل دارند تا یک الیت طرفدار غرب و سازشکار را به جای کل فلسطینیان جا بزنند. فتح از وقتی که اسرائیل را به رسمیت شناخت نماینده فلسطینیان در مذاکره شد. تا قبل از آخرین انتخابات، انتخابات تشکیلات خودگردان همواره تک جزبی و غیررقابتی بودند. در اولین انتخابات چندحزبی حماس پیروز شد و از آن پس موضع اسرائیل و حامیانش بایکوت این دولت و موضع آن الیت مورد حمایت غرب عدم همکاری بوده است. غرب حتی عرفات را که سعی داشت با بازی دوگانه و استفاده از فشار مقاومت از اسرائیل امتیاز بگیرد منزوی کرد. پس اولا ایران حق دارد در برابر دخالت غرب برای نماینده سازی برای فلسطین بر مراجعه به آرای عمومی در هر توافقی و احترام به دولت قانونی تکیه کند.

ایران با حمایت از گروههایی مانند حماس باعث اختلاف میان فلسطینیان شده است.

حمایت ایران از حماس مانند حمایتی هست که سایر کشورهای عربی از گروههای دیگر فلسطینی و آمریکا و غرب از اسرائیل می کنند ضمن اینکه موضع رسمی ایران همواره دعوت فلسطینیان به وحدت بوده است. اما اختلاف بین فلسطینیان از جایی شروع شد که فتح به پشتوانه دولتهای عربی و غرب حاضر به دادن اختیارات قانونی به دولت منتخب فلسطین و مجلسی که حماس اکثریت آن را داشت نشد. اکنون در کرانه باختری نخست وزیری بر سرکار است که رای اعتماد مجلس را نگرفته است و رییس جمهوری که پس از اتمام دوره قانونیش بدون انتخابات بر قدرت باقی مانده است. غرب و اسرائیل صرف نطر ار رای فلسطینی ها صدایی را که خود می خواهند از فلسطینی ها بشنوند تقویت می کنند تا یک الیت از نیروهای فتح بر خلاف قانون تشکیلات خودگردان نتیجه انتخابات را نپذیرند و این مبنای اختلاف است.

سیاست خارجی ایران به خصوص در قضیه فلسطین مبتنی بر ایدئولوژی است نه منافع ملی.

اینکه منافع ملی یک کشور چیست بستگی به نگاه و باورها دارد. ایدئولوژی است که چیزی را منفعت یا چیزی را ضرر می نمایاند یا به منافع الویت می دهد. حتی عملکرد کشورهایی مانند آمریکا در ادعای حمایت از حقوق بشر و گسترش دموکراسی و … مبتنی بر ایدئولوژی است. اگر ایدئولوزیک بودن را به معنای عدم توجه به منافع مادی بگیریم هم می بینیم که آمریکا گاهی در حمایت از اسرائیل منافع مادی خویش را زیر پا می گذارد. از دیگر سو سیاست های ایدئولوژیک ایران در مقومت در جنگ، حمایت از مجاهدان افغان، حمایت از معارضین عراقی و مقومت لبنان امروز ایران را به یک قدرت منطقه ای تبدیل کرده است.

ایران مانع توافق و پیشرفت صلح خاورمیانه می شود.

ایران هیچ عامل عینی برای اخلال در سازش کشورهای عربی و فلسطینی ها ندارد. ایران می تواند طرف های مقابل اسرائیل را به موضعی تشویق کند کاری که غربی ها بسیار بیشتر و با انواع مشوق ها و تنبیه های اقتصادی و دیپلماتیک در جهت دیگر می کنند. اما مهمترین علت شکست روند سازش حمایت یک طرفه حامیان اسرائیل از آن و عهدشکنی و زیاده خواهی اسرائیل است. دولت اسرائیل به طور مرتب هر توافقی را با فلسطینی ها نقض کرده  و طرف های مذاکره خود را بی اعتبار و ناامید و حتی پشیمان کرده است. آیا خطر اعلام موضع ایران (رفراندوم، بازگشت آوارگان، نامشروع بودن اسرائیل) برای صلح خاورمیانه بیشتر است یا اینکه هر از چندی دولتی در اسرائیل بر سر کار بیاید که اصول مورد حمایت آمریکا، مذاکره کنندگان تشکیلات خودگردان مانند تشکیل دو کشور را انکار کند و با شهرک سازی در زمین های تحت توافق قبلی عملا توافقات قبلی را نقض کند؟

ایران با حمایت از گروههای تندرو فلسطینی به خاطر منفعت خود مانع از به نتیجه رسیدن مسئله فلسطین می شود.

به نظر من قضیه برعکس است. ایران نمی تواند هیچ گروه فلسطینی را به کاری مجبور کند. آنچه باعث نفوذ ایران در بین گروههای مقاومت و نفوذ گروههای مقاومت در بین مردم (انتخاب حماس) می شود شکست راه حلهای سازش آمیز است. اسرائیلی ها با نقض تعهدات مکرر خود و در عوض عقب نشینی در برابر مقاومت و بالا بردن هزینه اشغال (مانند عقب نشینی از لبنان و غزه) نشان داده اند که زبان زور را می فهمند. اگر مذاکره ای با اسرائیل بخواهد به نتیجه برسد وقتی است که زور و مقاومت پشتیبان آن باشد (آزادی اسرای لبنانی در برابر تحویل اجساد سربازان اسرائیل).

ایران در قضیه فلسطین شعار می دهد و به دنبال استفاده تبلیغاتی از موضع خود در بین مردم منطقه است.

علت این که موضع ایران در میان برخی مردم منطقه با اقبال روبرو است احساس ضعف آنها از عقب نشینی دولتهایشان در قضیه فلسطین است. اگر آمریکا و غرب در مذاکرات سازش برتری همه جانبه اسرائیل را اصل نمی گرفتند و حاضر به اعمال فشار واقعی به این رژیم برای انجام تعهداتش بودند موضع ایران در میان مردم منطقه حامی کمتری داشت.

ایران در قضیه فلسطین فقط شعار می دهد در حالی که دولت ترکیه اقدامات موثری مانند ناوگان آزادی و موضع اردوغان در برابر شیمون پرز داشته است.

البته موضع حمایت آمیز ترکیه و به خصوص ضرافت هایی که رعایت می کند باعث خوشحالی است اما این مواضع جایگزینی برای مواضع ایران نیست. موضع رسمی ترکیه انتقاد از دولتهای اسرائیل(اولمرت و نتانیاهو) است. شاید حاکمان امروز ترکیه در دل بیش از این هم داشته باشند اما به علت روابط عمیق دو کشور و حتی احتمال سرنگومی داخلی آن را ابراز نمی کنند. این موضع محدودیت های خود را دارد همانطور که موضع ایران محدودیت هایی دارد. به عنوان مثال اگر ایران سعی می کرد کشتی به غزه ارسال کند احتمالا اسرائیل بهانه های بهتری (مانند احتمال ارسال سلاح برای حماس) برای حمله به کشتی می یافت. در نهایت موضع ایران و ترکیه می تواند مکمل هم و نه رقیب هم باشد.

پ.ن. 1: این یادداشت را برای جبران جا ماندنم از راهپیمایی قدس امسال می  نویسم.

پ.ن. 2: هر چند کلمات دقیق هستند و من از استراتژی جمهوری اسلامی دفاع کرده ام و نه تاکتیک های فردی حاکمان یا اقدامات بخشی نهادهای آن و نیز در مورد سیاست خارجی در مورد فلسطین نوشته ام و نه سیاست داخلی اما چون برخی عادت کرده اند به جای خواندن متن به محض دیدن شباهت آن با مثلا موضع صدا و سیما آن را با دیگر مواضع چنان جایی یکی به پندارند توضیحاتی بدهم.

به نظر من نقطه ضعف استراتژی ما در سیاست منطقه ای ما و از جمله قضیه فلسطین تکیه نکردن بر آزادی و دموکراسی است. ما باید در داخل فضای آزادی در همه موارد و از جمله درباره حمایت و عدم حمایت از فلسطین و چگونگی آن داشته باشیم تا به استحکام موضع ما و تصحیح آن کمک کند. اهمیت دادن حکومت ما به حق انتخاب مردم و رعایت قانون، عدالت و سعه صدر با مردم و به خصوص مخالفین و منتقدین حکومت باعث می شود تا مردم منطقه خاورمیانه علاوه بر استقلال، در آزادی و مردمسالاری هم بیشتر شرایط نامناسبی که حکومتهای عربی وابسته به غرب برایشان ایجاد کرده اند را لمس کنند. اگر ما اصل 27 قانون اساسی را اجرا کنیم مصر نمی تواند از راهپیمایی حمایت از غزه جلوگیری کند. اگر ما منتقدان سیاسی را بی دلیل قانونی زندانی نکنیم و دادگاه غیرعلنی و بدون هیات منصفه نداشته باشیم به جای این که رسانه های حکومت پادشاهی عربستان از ما ایراد دموکراسی بگیرند حکومت آن کشور به جای توطئه در عراق و لبنان و قربانی کردن منافع فلسطینی ها باید پاسخ جوان عربستانی را بدهد. حتی در راه حلهایی که برای فلسطین می دهیم باید بر دموکراتیک نبودن تشکیل اسرائیل (نپرسیدن نظر مردم فلسطین) و ادامه آن (حکومت بر فلسطینیان غزه و کرانه باختری که به آن رای نداده اند) و نقض حقوق بشر توسط آن تاکید کنیم.

البته وقتی می توانیم صلاحیت اخلاقی چنین کاری و در نتیجه قدرت نرم اقناع مخاطب را بیابیم که خود به صورت واقعی چنین مسائلی را برای مردم خود رعایت کنیم. البته منظورم پیاده سازی حقوق بشر و مردمسالاری با قرائت غربی نیست  بلکه رعایت قانون اساسی آرمانها و وعده های اول انقلاب و حقوق بشر از دید اسلام است. هر وجدان بیدار و منصفی به روشنی فرق بین اعتقاد واقعی به مردمسالاری دینی و حقوق بشر از دید اسلام و اجرای آن را با فروکاستن این مفاهیم به یک ادعای توخالی برای مصاحبه های خارجی و پروپاگاندا را درک خواهد کرد.