لیگ برتر فوتبال امسال با عجایبش پایان یافت. اتفاق ناگوار برای من قهرمان نشدن استقلال و سقوط به رده پنجم و محروم ماندن از سهمیه آسیایی بود و اتفاق خوشایندش قهرمانی تیم

جوان و کم خرج فولاد اهواز و مدعی ماندن دیگر تیم جوان و کم خرج یعنی نفت تهران بود.

خوبی قهرمانی دو تیم جوان و کم خرج این است که نشان می‌دهد می‌شود با استعدادسازی و کار کردن به جای جنجال کردن و پول هدر دادن به موفقیت فوتبالی رسید. ظاهراً وزارت ورزش دادن پول به استقلال و پرسپولیس را محدود کرده است و صحبت از خصوصی سازی این دو باشگاه می کند. شاید قسمتی از کم آوردن این دو تیم هم به این علت بوده باشد. در خصوص استقلال ستاره‌های مدعی تعصب و آبی بودن وقتی پول نرسید در میانه راه و حتی یک هفته قبل از دربی تیم را ترک کردند و تیم افت کرد. امیدوارم سال آینده استقلال با توجه به عدم حضورش در آسیا دست به یک جوانگرایی حسابی بزند و نتیجه‌اش را ببیند.

راستش وضعیت فوتبال کشور به نظر من یکی از نمودهای بی عدالتی، ناکارآمدی و شیوه فساد در حکومت ما است. فوتبالیست های معمولی لیگ برتر با حقوق حداقل 5 میلیون در ماه حداقل دو برابر یک جوان تحصیل کرده یا تحصیل نکرده و زحمت کشیده متوسط درآمد دارند. البته من فوتبال را بسیار کم دنبال می‌کنم بنابراین رقم ها را با احتیاط آوردم وگرنه به نظر این نسبت می‌تواند به راحتی تا 10 برابر برسد. خب در بیاورند! مگر بعضی ستاره های کم هنر و خوش چهره سینِما چنین نیستند؟

بله ولی یک فرق مهم هست و آن هم اینکه خرج فیلم‌های ما را مردمی که به سینِما می‌روند یا DVD فیلم را می خرند می‌دهند ولی درصد بالایی از باشگاههای فوتبال ما دولتی هستند و دولت یا شرکت های دولتی مخارجشان را می‌دهد بدون اینکه درآمدس قابل ذکری داشته باشند. معمولاً هر چه رابطه‌شان با دولت مستقیم تر است (مثل اتقلال و پرسپولیس) خاصه خرجی ها و کم عمقی و کوتاه فکری مدیریتی شان بیشتر است. به بیان دیگر دولت ما دارد در کنار نان و سوخت و آب و برق و سابقاً پودر رخت شویی به دست اندرکاران فوتبال به اصطلاح حرفه‌ای مملکت یارانه می دهد. اگر پودر رختشویی ناچیز بود ولی به افراد زیادی داده می‌شد اینجا به تعداد معدودی یارانه های هنگفت داده می شود. اگرمثلا یارانه نان با این توجیه داده می شد که کمک به امنیت غذایی اقشار ضعیف خیلی مهم است حتی اگر هزینه بالایی داشته باشد چاره‌ای از آن نیست، اینجا رقم های بالایی خرج یک موضوع کم اولویت به نام فوتبال قهرمانی (و نه حتی ورزش قهرمانی) می‌شود که حتی به اهدافی مانند کسب مقام های ملی یا باشگاهی خارجی نمی‌رسد در حالی که رشته‌های دیگر و ورزش عمومی و پایه ما گیر مبالغ بسیار کمی می ماند.

اما یک اثر عمومی یارانه اینجا هم ایجاد شده است ناکارآمدی اقتصادی. در پرتو پول‌های هنگفت فوتبال ما مانند کیکی شده است که تعداد مگس های دور آن هر روز بیشتر می‌شده است. کلی روزنامه و مجله و خبرنگار و سایت فوتبالی ایجاد شده است که در کشورهایی با داغ ترین لیگ های و پرستاره ترین تیم ها هم نظیر نیست. هر روز هم یک فسادی در فوتبال کشف می شود. تبانی، فساد داوری، مافیای دلالان، رسانه‌های تیتر فروش و بازار داغ کن، مربی دلال، لیدر و بوقچی مواجب بگیر، مشکلات اخلاقی بازیکنان و فساد در ترانسفر بازیکن و مربی خارجی و یکی نیست بگوید اول جلوی این حجم پول بادآورده و بی‌صاحب را به فوتبال بگیرید تا این علفه ای هرز آبی برای گسترش نداشته باشند. اگر تیم های ما خصوصی بودند شاهد بمب منفجر کردن مدیران فوتبالی و بدهکاری بالا آوردن سیاسی ها و نظامی های یک شبه فوتبالی شده به خرج بیت المال نبودیم. صاحبان خصوصی تیم ها آنقدری خرج تیم می‌کردند که از تیم در می آمد. هر روز یک پست مثل مدیر فنی، مدیر تیم های فوتبال، جانشین سرپرست نمی تراشیدند که دست یکی از آشناها را بند کنند یا از غر زدن یکی از قدیمی های باشگاه با نک گیر کردنش جلوگیری کنند. اگر تیم های ما خصوصی بودند به جای دادن هزینه هنگفت آوردن بازیکن و مربی خارجی و بیرون کردنشان به دلایل احمقانه و دادن خسارت به فکر در آمدزایی با صادر کردن بازیکن می افتادند. اگر مدیران باشگاه برای پولی که خرج می کردند زحمت کشیده بودند یا حداقل پول زحمت کشیده کس دیگری را تحت نظارتش خرج می کردند، دیگر تیم پایه و مدرسه فوتبال راه انداختن فقط یک کار اخلاقی نبود بلکه روشی برای ثروتمند کردن باشگاه و استعدادها با پرورش و کشف آن‌ها بود.

شاید اقتصاد فوتبال به نسبت هزینه‌های دولتی کشور خیلی بزرگ نباشد ولی همانطور که گفتم نمود ضعفهای ما و حکومت ما است. آقای دکتر نیلی در مصاحبه‌ای گفته‌اند که هر نفر سالی 540 هزار تومان یارانه می‌گیرد و اگر 1000 نفر انصراف دهند می‌شود 540 میلیون که مثلاً در بحث درمان رقم بزرگی است. خب فکر می‌کنم درآمد یک فوتبالیست متوسط در سال می‌تواند کار آن هزار نفر را انجام دهد.

مشکل دیگر فوتبال مدیریت فسادزا است. فلان مسئول فلان اداره و دستگاه دولتی را سمت مدیریتی فوتبالی می‌دهند که پول اداره را به فوتبال بیاورد خب این یعنی تقویت روابط شخصی و زد و بند در خرج کردن بودجه دولتی.

پیشنهاد می‌کنم دولت از شرایط تحریم و کسری بودجه استفاده کند و بودجه فوتبال را مثلاً سالی 25 درصد کم کند و در پایان هم تیم ها به‌خصوص استقلال و پرسپولیس را واگذار کند. چون اکثر تیم ها دولتی هستند قیمت های کاذب می شکنند. بازیکنانی که می‌توانند به خارج می‌روند و لابد چیزهای جدید یاد می‌گیرند و برای کشور و خودشان ارز می آورند، آن‌ها هم که نمی‌توانند مجبورند به کمتر قناعت کنند. اگر هم دولت می‌خواهد پولی خرج کند می‌تواند آن را به موارد توسعه ای و به‌خصوص به صورت وام ارزان در اختیار قرار دهد مثلاً وام مربی خارجی مورد تأیید یا وام ساخت ورزشگاه و زمین تمرین اختصاصی و …

در پایان صعود رقیبمان تیم پرسپولیس به بازیهای آسیایی و حضور این تیم در جمع مدعیان قهرمانی لیگ را به هواداران این تیم که اغلب در حسرت چنین تجاربی می مانند تبریک می گویم**.

🙂

** این پی نوشت نیست اشاره به دو قهرمانی آسیایی استقلال و ستاره‌های روی پیراهن است.

🙂

اگر راهپیمای 25 بهمن قبل از 22 بهمن می بود، تمام راهپیمایان 22 بهمن را مخالفین آن جا می زدند.

اگر مانند سال قبل دعوت به 22 یهمن می شد، برخورد بود و انکار حضور منتقدان.

حالا که بعد از 22 بهمن برگزار شده می گویند چرا با مردم در 22 بهمن از مردم منطقه حمایت نکردید.

می گویند آمریکا و اسرائیل در معرض یک زلزله سیاسی هستند و مردم منطقه همه از انقلاب اسلامی الگو گرفته اند. قبلا هم بارها گفته اند که مردم در 9 دی 88 و 22 بهمن نشان دادند که حقیقت را فهمیده اند و سران فتنه آنقدر بی آبرو شده اند که اگر از خانه بیرون بیایند مردم با آنها برخورد می کنند. اما در این اوج قدرت خارجی و داخلی و ضعف دشمنان دعوت مردمی 2 فتنه گر بی آبرو کلی برایشان گران تمام می شود. آنقدر که خیابان را پر از نیرو می کنند.

بقیه را نمی دانم ولی در مورد خودم علی مطهری دقیق ترین جرف را زد. یکسال گفته شد که قضبه تمام شد. مرگ و تشییع جنازه فتنه اعلام شد. از یکسال تبلیغات و تاریخ سازی گذشته برای 9 دی سالگرد هم گرفتند. به سرکوب مردم در کشورهای همسایه هم اعتراض کردند گویا سرکوب سال 88 در کشور دیگری واقع شده است. لازم شد اثبات شود که دروغگو کیست.

 

بعد از 25 بهمن حصر موسوی و کروبی کامل شد. از همان اول معتقد بودم دستگیری این دو بر اساس گذشته پس از انقلاب اتفاق نمی افتد ولی ذهنم متوجه حصر نبود.

از غیرقانونی بودن این اقدام بگذریم که واضح است و حاکمیت هم نشان داده است تقید به قانون را برای مخالفش می خواهد وگرنه برای حفظ حکومت آن را دست و پاگیر می داند.

اما موردی که من نگرانش هستم سرنوشت سبزها پس از حصر موسوی و کروبی است. راهپیمایی 25 بهمن از یک نظر خاص بود و آن اینکه دعوت به آن از طرف موسوی و کروبی و سایتهای اصلی این دو کاملا روشن انجام شد. آن هم در شرایطی که نه سوار بر یک راهپیمایی رسمی مانند روز قدس بود و نه از ابهام درخواست مجوز و سپس سکوت در قبال حضور هواداران (مانند 25 و 30 خرداد 88) استفاده شد. در دعوت مردم برای راهپیمایی پس از عدم صدور مجوز، بیانیه ای با نام «شورای هماهنگی راه سبز امید» در سایتهای رسمی موسوی و کروبی منتشر شد. پس از حصر آن دو این شورا دعوت به راهپیمایی 1 اسفند کرد و در آخرین مورد از مقاومت مدنی، تحصن و اعتصاب استقبال کرده است.

از هویت اعضای این شورا اطلاعاتی در دست نیست و به همین دلیل قابل سوء استفاده است. اتفاقی که قبلا راجع به رنگ سبز هم افتاد و تروریست های وطنی هم خود را سبز نامیدند.

از برخی قرائن به نظر می رسد که اردشیر امیرارجمند و مجتبی واحدی از اعضای این شورا باشند. اولی را از سخنرانیش در دانشگاه UCL شناختم که سخنرانی محکم و همگنی بود. سخنران هم بر سخنرانی و پرسش و پاسخ مسلط بود و هم ناسازگاری در افکارش (صرف نظر از درست یا غلط بودن آنها) نداشت.  از معدود اظهار نظرهای شفاف میرحسین و مشاورانش بود که در آن هم عناصری برای موافقت و هم نکاتی برای مخالفت با جنبش سبز یافتم. درباره اش تحقیق کردم او در دهه اول انقلاب تحصیلاتش را در حقوق و در فرانسه انجام داده است و در ایران کرسی حقوق بشر یونسکو در دانشگاه شهید بهشتی را داشته است. بر خلاف سخنرانی این سابقه و نشانه های کوچک دیگر من را نسبت به او محتاط کرد.

مجتبی واحدی را نمی شناختم اما از سرمقاله های متعادل و منطقی روزنامه آفتاب یزد (که یک سالی توفیق اجباری مطالعه  تقریبا هر روزش را یافتم) لذت می بردم. قضیه اشاره رامین به سردبیری آفتاب یزد از لندن و استعفای او پیش آمد، کمی تعجب کردم ولی سخت نگرفتم که رامین تابناک و … را هم صهیونیستی می خواند. اما حضور یکباره آقای سرمقاله نویس معتدل در VOA و تندشدن یکباره مواضعش برایم مشکوک بود. ماهواره ندارم . نمی توانستم پیگیر مواضعش باشم ولی معمولا به تغییر موضع های یکباره مشکوکم.

گذشته از مشخص نبودن اعضای شورای هماهنگی راه سبز و احتیاط من نسبت به 2 نفری که احتمالا از اعضای شورا هستند، نگرانی دیگر خارج نسین بودن این دو است و تجربه نشان می دهد جدایی از جو داخلی برای نیروهای سیاسی خطای دید می آورد. هرچند امیرارجمند فهم خوبی از این آفت دارد ولی تکیه یکباره بر اعتصاب، تحصن  و مقاومت مدنی در برابر صبر و استقامت و آگاهی بخشی که میرحسین موسوی هوادارانش را به آن توصیه می کرد نشان از تغییر رویکردی می دهد که شاید نشانه شبیه سازی شرایط ایران با کشورهای منظقه باشد. تجربه سال 88 نشان داده است که اقدامات اینچنینی هم در نهایت حدی از اثربخشی را دارند و مانند هر اسلحه ای استفاده بیش از حد از آنها باعث کندیشان می شود.

از سوی دیگر شرایط ایران با تونس، مصر و لیبی متفاوت است. به نظر من آنچه جمهوری اسلامی را تاکنون حفظ کرده است نه سرنیزه سرکوبگران که اعتقاد بخشی از مردم به آن است (خواه به صورت ایجابی که حکومت خوبی است یا به صورت سلبی که اگر شرایط فعلی تغییر کند اسلام در خطر است).  مورد دیگر استقلال جمهوری اسلامی است که باعث می شود قدرت بالاسری نباشد که ترتیب یک نوع face off را برایی مهار اعتراضات بدهد. پیچیدن نسخه مصر برای ایران احتمالا فقط اوضاع را پیچیده تر می کند.

پ.ن: ایم مطلب را در نیمه شب 6 بهمن نوشتم و برای ساعت  انتشار در ساهت 20 امروز زمانبندی کردم ولی با توجه به بیانیه شماره 4 شورای مذکور زودتر منتشر می کنم.

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم این نوشته به تاخیر افتاد برای همین با وجود تکمیل نشدن (پی نوشت ها و بند آخر) آن  را منتشر می کنم تا اندکی نظم حفظ شود.

لازم می دانم شمه ای از دید خودم از صحنه جهانی را شرح دهم. راستش من به هیپوجه نسبت به دموکراسی خواهی و احترام به آزادی و دلسوزی حقوق بشردر نزد حکومت آمریکا و بسیاری از حکومتهای اروپای غربی خوش بین نیستم. علت این قضیه هم تجارب تاریخ گذشته و معاصر است. این حکومتها هرجا نفعشان بوده است از حکومت های استبدادی حمایت کرده اند[1]، منتخبین مردمی را که ساز مخالف آنها را می نواخته اند سرنگون کرده اند[2]. به تناوب بر حسب نفعشان در مورد کشورهای مختلف در مورد حقوق بشر واقع گرایی [3] یا آرمانگرایی [4] نشان داده اند. زندگی آزادی و کرامت انسانها را به راحتی قربانی اهدافشان کرده اند[5]. رسانه هایشان بنا بر منطق قدرت آماده اند تا با بزرگ و کوچک کردن واقعیات با ادعای اطلاع رسانی صحیح و بدون گفتن حتی یک دروغ افکار عمومی را در جهت خواست قدرتمندان فریب دهند. قوانین بین المللی برای دوستان و دشمنان قدرتمندان کاملا به دو شکل متفاوت اجرا می شود [6] و این تازه گذشته از قوانینی است که رسما و عملا تبعیض آمیز است [7] (مانند حق وتو و NPT). به عبارت دیگر منطق کلوپ قدرتمندان آمریکایی و اروپایی منطق قدرت است و غیر از آن هرچه هست ابزار قدرت است.  البته این حکومت ها در داخل کشورهای خود به دموکراسی، آزادی بیان و حقوق بشر ملتزم هستند که آن هم با این فلسفه است که ثبات حکومتهایشان را حفظ کنند. آنها با تجربه دریافته اند احساس آزادی و کرامت در مردم و پاسخگویی حکومت به دوام آن می انجامد. البته منظور از التزام این نیست که از نقاط ضعف هر یک از اینها استفاده نمی کنند.

اگر کسی چنین دیدی به  نسبت به صحنه جهانی داشته باشد خودبخود نسبت به نیت چنین حکومتهایی بدبین می شود و استقلال برایش مهم می شود.

تلقی من از میرحسین موسوی و تاحدی مهدی کروبی (با وجود روحیه عملگرایانه اش) داشتن چنین دیدی از صحنه جهانی و عمل قدرت های بزرگ بود.

جمهوری اسلامی ایران به نظر من حکومت مستقلی است. درد این حکومت به نظرم استبدادزدگی و عدم کارایی است و نه استقلالش. سناریویی که برای کشور ما پس از انقلاب روی داده و می دهد آشناست. یک حکومت وابسته به استعمار و مستبد توسط انقلابیونی با شعار استقلال از خارجی و آزادی و عدالت داخلی سرنگون می شود اوایل شور و شوق زیادی حاکم است اما با گذر زمان به بهانه درگیری با ضدانقلاب و دشمنان خارجی (که واقعی است) آزادی محدود می شود. با کاهش نظارت مردمی و بیداری رفاه طلبی انقلابیون سابق، عدالت به نفع مقامات کمرنگ می شود.  حال فقط استقلال می ماند برای آبروداری حاکمان. پس هر روز بر آن بیشتر تاکید می کنند. توجیه و بهانه همه نابسامانی ها توطئه خارجی می شود. فلسفه هر کاری حتی انتخاب حاکمان و … زدن مشت محکم به دهان ایشان! به تدریج حاکمان چنان خود را متخصص مبارزه با استعمار می یابند که راضی نمی شوند صندلی را به دیگری بدهند.

داستان فیدل کاسترو در کوبا یا موگابه در زیمبابوه و شاید اسدها در سوریه.

به داستان خودمان برگردیم. در مقابله با چنین سیستمی اگر بخواهید وضع را به دوران استبداد وابسته قبل از انقلاب یا صورت بزک کرده شبه دموکرات آن برگردانید کارتان آسان است چون نیروی خارجی برای منافعش از شما حمایت می کند. استبداد داخلی  را با رسانه هایش دیو سیاه می کند و شما را شوالیه سفید. با سیاست هایشان مشکلات کشور و مردم را بیشتر می کنند و چنین می نمایانند که مشکل تماما در حاکمان است. استقلال را سنجاق استبداد می کنند و به عنوان معایب حاکمان می شمرند. از طرف دیگر چنین سیاستی تا حدی زمینه ای هم در افکار عمومی دارد همانجا که برخی از مردم آنقدر سوء استفاده از اسم استقلال را برای منفعت طلبی داخلی دیده اند که در اصل آن هم تردید کرده اند.

اما اگر بخواهید در عین حفظ استقلال از بیگانه وضع را اصلاح کنید کار سختی در پیش دارید. استبداد داخلی شما را باز هم به وابسته بودن و عامل بیگانه بودن متهم می کند. نیروی خارجی مایل به قدرت گرفتن شما نیست به خصوص اگر انتخاب دیگری داشته باشد. به خاطر زمینه منفی شعار استقلال (به علت سوء استفاده حاکمان) ممکن است وسوسه شوید در مورد آن سکوت کنید به خصوص که ذکر اینکه حکام فعلی در کنار عیوب خود هنوز مستقل از بیگانه اند آن صحنه سیاه و سفیدی را که در فضای افکار عمومی لازم دارید کمرنگ می کند. در حالی که در فشار و محدوددیت حکومت رسانه ای هم برای شما نمی ماند و شاید بخواهید از رسانه های خارجی برخوردار شوید. در فضای یکطرفه داخلی مخالفین مورد حمایت قدرتهای استعمارگر به صورت دوپیگی بزرگ  می شوند و شما مایل می شوید که با آنها درگیر نشوید تا نیروها در برابر استبداد تقسیم و تضعیف نشوند.

به نظرم موسوی و کروبی در وقایع سال 88 و اصلاح طلبان در وقایعی مانند تحصن مجلس ششم و یا برخورد با پرونده هسته ای بعد از سال 84  کم و بیش به این وسوسه تن داده اند.

به دلایل مختلف به نظر من پیروی از این وسوسه غلط است و هم در موفقیت جنبش ضداستبداد و هم در فردای پیروزی آن مشکل ایجاد می کند.  پیروزی را عقب می اندازد چون پرچم استقلال را در دست حکومت باقی می گذارد تا همچنان با دلخوشی دادن به اقشار حامی خود ضعف هایش را بپوشاند تا با نشانه های پیروی از وسوسه آنها را عامل بیگانه معرفی کند. در صورت پیروزی هم عوامل واقعی بیگانه موج سواری خواهند کرد، مدعی سهم خواهند شد و مانع ایجاد یک کشور آزاد و مستقل خواهند گشت.

راه درست به نظر من یک جنبش استقلال طلب ضداستبدادی است. جنبشی که فقط زبان به طعن و نقد استبداد ندارد بلکه به علت ماهیت غیرحاکم خود زبان آزادی در انتقاد از سلطه طلبی نیروی خارجی (حتی آزادتر از حاکمیت) دارد. چنین حرکتی آبروی یافته از مبارزه با استبداد و ظلم داخلی را صرف وجاهت اهمیت استقلال و دفاع از کشور خود می کند و به همین دلیل چالشی نه فقط برای خودکامگان داخلی که برای اقتدارگرایان بین المللی هست. اگر به اجبار با رسانه خصم صحبت می کند یادی هم از خطاهای قدرتمندان پشت رسانه کرده اند می کند تا چنین مصاحبه ای قطعه ای از پازل رسانه ابزار قدرت نشود.

حمایت از مواضع درست کشورش را حتی وقتی دایه ها بر آن حکم می رانند را به حکم کدورت مبارزه با دایه ها سانسور نمی کند و این حمایت خلاف احساسات را راهی برای بازگشت حاکمیت از کژراهه استبداد و تردیدی در ذهن هواداران حاکمیت که جنبش ضداستبداد را از چشم رسانه های قدرت داخلی شناخته اند قرار می دهد.

جنبشی که بازی جنگ روانی دشمن علیه کشورش را هم مانند بازی سازش و سکوت و مصلحت خودکامه داخلی بر هم می زند.

سکوت بیشتر اصلاح طلبان و موسوی و کروبی در برابر حمایت ابزاری قدرتمندان جهانی از جنبش سبز و معیار نکردن عدم وابستگی به نیروی خارجی برای همراهی جنبش سبز و تمرکز بر علیت ضعف و «ماجراجویی» حاکمیت در مشکلات پرونده هسته ای به جای تقبیح سلطه طلبی خارجی و برخورد سیاسی و تبعیض در اجرای قوانین بین المملی در مورد ایران یا باعث شده است من همچنان در حسرت یک جنبش ضداستبدادی استقلال طلب بمانم.

مدتهاست می خواهم نقدی بر عملکرد میرحسین موسوی بگذارم. مثل همه کارهایم وسواس دارم که دقیق باشد. می خواهم طوری بنویسم که آنچه از او یاد گرفته ام و تحسین می کنم هم جایی پیدا باشد مثلا دو پست انتقاد و ستایش که به هم لینک هم داشته باشند. اما گویا سنگی بزرگ است و کار و زندگی و دخل و خرج فرصت آن را نمی دهد. پس عجالتا نقدی نکته ای را که به تازگی آزارم می دهد می نویسم.

در موضع گیری های میرحسین موسوی پس از انتخابات نکته ای که مرا آزار می داد عدم تاکید بر استقلال طلبی از بیگانگان و اشاره نکردن به خیرخواه نبودن آنان برای ایران بود. دقت کنید می گویم عدم تاکید و نه عدم اعتقاد یا سکوت.

در بیانیه های پیاپی موسوی در کنار نقد و محکومیت اقدانات سرکوبگرانه حکومت و در حالی که مقامات آمریکایی و اروپایی برای سرکوب معترضان اشک تمساح می ریختند اشاره ای به اینکه آنها دورویی می کنند و با حکومت هایی با رفتارهایی به شدت سرکوبگرانه تر از آنچه حکومت ایران پس از انتخابات کرد روابط عمیق سیاسی افتصادی و امنیتی دارند، نمی شد. اشاره نمی شد که ما در گزارش های رسانه های عربی متعلق به شاهزاده های حکومت های استبدادی در مورد حوادث ایران صداقت نمی بینیم و آنها بهتر است به همین مشکلات در کشور خود بپردازند.

در کنار درخواست ها و توصیه ها به مسئولین حکومت توصیه ای به مقامات خارجی گفته نمی شد که شما اگر واقعا خیرخواه ملت ایران هستید حق هسته ای ما را به رسمیت بشناسید. تحریم های مختلف این 30 سال را برچینید تحریم هایی مثل تحریم قطعات هواپیماهای غیرنظامی که فقط جان مردم عادی را می گیرد. چرا از تروریست ها بر علیه ایران حمایت می کنید؟

حداکثر گفته می شد که ما نه انگلیسی هستیم و نه آمریکایی! تازه همینجا هم کنایه ای به رفتار احمدی نژاد زده می شد.

از نمودهای دیگر این اشکال تاکید بیشتر بر علیت رفتار به اصطلاح ماجراجویانه احمدی نژاد در مشکلاتی که آمریکا و متحدانش برای ایران بوجود می آورند است در حالی که تاریخ سی ساله انقلاب خلاف این را می گوید. اقدامات هاشمی که در مقطعی آمریکا را بزرگترین شریک خارجی ایران کرد با وتوی قرارداد یک میلیاردی کمپانی نفتی کونوکو توسط کلینتون مواجه شد و تنش زدایی و گفتگوی تمدنهای خاتمی با محور شرارت خواندن ایران. همکاری ایران در سرنگونی طالبان و لابی دیپلمات های ایران نزد مجاهدین برای امتیاز دادن به متحدان آمریکا چون کرزای هم پاداشی بیشتر از اتهام همکاری با الفاعده نگرفت. سیاست همکاری و مذاکره حسن روحانی با سه کشور اروپایی هم جابجا با خیانت و بهانه جویی آنان مواجه شد.

احمدی نژاد با طرح نادقیق مسئله هولوکاست، نادیده گرفتن نظرات کارشناسان و دیپلماتها و اقدامات نمایشی چون فرستادن نامه و عدم دقت در انتخاب کلمات برای کشور هزینه ایجاد کرده است اما دشمنی آمریکا و متحدین غربی اش از زمان او آغاز نشده است و بیش از آنکه واکنشی به روش احمدی نژاد باشد سوء استفاده از ضعف او برای ادامه و تشدید دشمنی سی ساله شان است.

به نظر من کمک گرفتن از نیروهای خارجی حامی ظلم و استبداد که از دموکراسی و حقوق بشر به عنوان ابزار سیاسی استفاده می کنند مانند خون آلوده به هر جنبش ضداستبدادی و آزادیخواهی لطمه می زند حتی اگر این کمک گرفتن در سکوت نسبت به نیروی خارجی و نقد غیرمنصفانه حاکمیت استبدادزده در کشمکش با نیروی خارجی باشد. چنین جنبشی به یک ایران آزاد و مستقل نخواهد انجامید.

قسمت دوم