سایت آینده یادداشت روزنامه جمهوری اسلامی رادر مورد دفاع بد از ولایت فقیه نقل کرده است. یادداشت سخنان آیت الله مهدوی کنی را با سخنان آیت الله یزدی مقایسه می‌کند که دومی ولی فقیه را معصوم از اشتباه بزرگ می شمارد. سخنان مهدوی کنی هم به شرح زیر است:

«نمی گوئیم كه در رهبری اشكال نیست و ایشان خود نیز ادعای عصمت ندارند اما رهبری داهیانه مقام معظم رهبری در طول 22 سال گذشته توانسته نظامی با اینهمه مشكلات را به جلو ببرد و این كار ساده‌ای نیست«

خب شنیدن این سخنان مایه خوشحالی است. خوشحالم اگر وبلاگ نویسان اصولگرا به سوالاتم درباره تلقی شان از ولایت فقیه پاسخی ندادند شخصیت پرسابقه ای مانند ایشان روشن و شفاف نظرشان را گفت.

شنیدن این سخنان از مهدوی کنی باعث می‌شود به درستی شناختم از او مباهات کنم[1]. شناختی که باعث شد کنار رفتن هاشمی از ریاست خبرگان برایم معنایی پیچیده‌تر از عزل هاشمی توسط تندروها داشته باشد.

در متن این سخنان اگر چه تصریح به اشتباه و عدم عصمت رهبری در برابر ادعاهای بدعت گونه و غلوآمیز امثال یزدی و نیز موفق بودن آقای خامنه ای در از سر گذراندن مشکلات درست است اما به نظرم نقصی هم در آن هست. آنجا که دقت نمی‌کند چقدر از مشکلات «نظامی با اینهمه مشکلات» به دلیل عمل‌کرد آقای خامنه ای است.

یک دلیل انتقادم از رهبری فعلی اعتقاد به این مسأله است که حجم قابل توجهی از مشکلات موجود حکومت و جامعه ما مولود مشی رهبری است.

دخالت در جزئیات و کم توجهی به نظر کارشناسان نظام، عادت به رها گذاشتن زیردستان و منصوبان مستقیم (سپاه، قوه قضاییه، شورای نگهبان، ناجا) در عین دخالت مکرر در عمل‌کرد قوای منتخب. به خصوص مواظبت نکردن بر مستقل و اهل نقدبودن اطرافیان و منصوبان و راندن افراد متملق و مقابله به هنگام با گفتمان غلوآمیز در مورد جایگاه ولی فقیه باعث شده است که مدیریت ایشان آفت های استبداد را به خود بگیرد[2]. و آفت های استبداد برای بیمار بودن یک حکومت و جامعه کافی است.

[1] امیدم نسبت به ایشان را از خاطرات عزت شاهی به دست آوردم آنجا که نقل می‌کرد مهدوی کنی در دهه 60 در کمیته گفته است که ما حکومت را از دست بدهیم بهتر از این است که با سرکوب آن را حفظ کنیم.

[2] تأکید بر مشی رهبری فعلی در بروز انحراف ها به معنی نادیده گرفتن اشکالاتی در ساختار قانونی نیست. به نظرم می شود در قانون اساسی مواردی را اضافه کرد که در عین حفظ کامل ولایت فقیه آن را در برابر استبدادزدگی ایمن تر کرد.

آیت الله امجد

آیت الله امجد

آقای علی شکوهی که راه اندازی سایتشان یکی از دلخوشی های این روزهای من است، مطلبی نوشته‌اند با عنوان آیت‌الله امجد به هدف زد!.

مطلب جالبی بود که استفاده کردم و مرا به یاد نکته‌ای انداخت که در یکی دیگر از سخنان ایشان بود:

۱۰غیر معصوم هر کس بیاید سر قدرت خطرناک است. می خواهد چنگیز باشد یا قذافی یا من یا شما. مگر اینکه موافق و مخالف حق حرف زدن داشته باشند. ”

این به نظر من دست گذاشتن روی نقطه اصلی انحراف است که با نپذیرفتن لوازم حاکم غیرمعصوم، ولایت فقیه را در برابر بیماری استبداد آسیب‌پذیر می کند. خطر استفاده ناحق صاحب قدرت از آن به‌خصوص برای سمتی که محدودیت زمانی ندارد برای همه است و برای فقیه استثناء و تضمین نجات از خطر نیست.

آنچه امام خمینی در مورد شباهت یا یکی بودن ولایت فقیه و ولایت معصومین ع گفته است حداکثر مربوط به دامنه اختیارات در امر حکومت است نه لزوم نظارت و حق انتقاد از ولی فقیه (مانند هر حاکم غیر معصومی) و حق توضیح خواستن از حاکم اسلامی.

سال نو مبارک.

با خودم قرارم بود در نوروز هرچه پست فرو خورده و جامانده و … داشتم بنویسم یا منتشر کنم. به لطف دسترس نبودن اینترنت و قدر ندانستن فرصت های کوتاه دسترسی و الویت دادن امر معاش میسر نشد که نشد.

برای اینکه اینجا خیلی بوی کهنگی نگیرد دو پیوند از مطالب دیگران می گذارم (فعلا وبلاگ نویسی ما در حد وب ما قبل 2 بوده و از google reader و friend feed و … بی بهره است. بگذریم که آنها هم همگی فیل تر شده اند.)

 

هر دوی این مطالب در راستای جمهوری اسلامی خواهی هستند. با لیبرال-دموکراسی و تحجر-استبداد مرزبندی می کنند. از ذاتی های جمهوری اسلامی دفاع می کنند و فرم ها و ساختارها قابل تغییر و پیرایه ها را بایسته تغییر می شمارند.

دیکتاتورنامه

فوریه 12, 2011

این جملات رو در مورد دیکتاتوری دوست دارم:

از کیبرد آزاد:

اصولا آدم خوب نمی تونه دیکتاتور بشه و هیچ سیستم دیکتاتوری هم نمی تونه خوب باشه.

چیزی به اسم دیکتاتور خوب یا حکومتی تحت عنوان دیکتاتوری خوب وجود نداره. هر دیکتاتوری فاسد می‌شه و هر سیستم غیردموکراتیک نرم‌افزار کشور رو خراب می‌کنه، حتی اگر دائما براش سخت افزار بخره.

اینم از خودم:

هر جا دیدی کسی که قدرت رو در دست داره در هیچ خرابکاری ای به کمترین اشتباه خودش اشاره نمی کنه استبداد  رو بو بکش حتی اگه نمی تونی ببینیش.

 

مطلبی که آگهی ش کردم تا 22 بهمن آماده نشد. یک مطلب هم راجع به 22 بهمن داشتم که سوخت. گویا سرطان ما دوباره عود کرده.

امسال22 بهمن 26 دی مصریها شد. مبارکشون رفت مبارکشون باشه. البته تا پیروزی کامل هنوز راه دارند.

دغدغه این روزهایم جمهوری اسلامی خواهی است. یعنی نظامی مبتنی بر خواست مردم و درچارچوب قوانین اسلام. در دو سوی این مفهوم یکی جمهوری خواهی لیبرال وجود دارد که مبتنی بر خواست مردم است ولی حقوق بنیادین خود را اعلامیه حقوق بشر (یا چیزی نزدیک به آن) می شمارد و دیگری جمهوری اسلامی موجود و تلقی حاکمیت از حکومت ولایی که زمینه های دچار شدن به مرض استبداد را دارد و به مرور ارتباطش با خواست مردم و حتی قرائت دینی موردپسند مردم (و گاه حتی علمای اسلام) قطع شده است.

اصلاح طلبان به تدریج رودربایستی و تعارفات را کنار گذاشته اند و رویکرد اول را با این تکمله که خودشان مسلمان هستند و اعتقاد دارند چنان حکومتی بیشتر به نفع اسلام است (ترکیه را مثال می زنند) توصیه می کنند. این معنا در سخنرانی امیرارجمند در UCL و نامه تاجزاده به مطهری روشن است.

اصولگرایان هم که اصولا چندان به گفتگو وارد نمی شوند و سکوت و تاییدشان از اقدامات غیرقابل دفاع چیزی جز یک اصل (اطاعت از ولی فقیه) برایشان نگذاشته است.

بااطمینان می دانم که جمهوری اسلامی موجود را نمی خواهم ولی به نظر می رسد رویکرد اول هم عملا حکومتی اسلامی نیست و در عمل هم نمی تواند همه اسلام را اجرا کند (اسلام سکولار یا لیبرال). اصولی از اسلام اجرا می شود که با اعلامیه حقوق بشر تضاد نداشته باشد و این اسلام مشروط با فهم من از مسلمانی هم خوان نیست.

دغدغه این روزهایم جمهوری اسلامی خواهی است. می خوانم، فکر می کنم  و نیاز زیادی به سوال و گفتگو دارم (اگر امور روزمزه بگذارد).

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم این نوشته به تاخیر افتاد برای همین با وجود تکمیل نشدن (پی نوشت ها و بند آخر) آن  را منتشر می کنم تا اندکی نظم حفظ شود.

لازم می دانم شمه ای از دید خودم از صحنه جهانی را شرح دهم. راستش من به هیپوجه نسبت به دموکراسی خواهی و احترام به آزادی و دلسوزی حقوق بشردر نزد حکومت آمریکا و بسیاری از حکومتهای اروپای غربی خوش بین نیستم. علت این قضیه هم تجارب تاریخ گذشته و معاصر است. این حکومتها هرجا نفعشان بوده است از حکومت های استبدادی حمایت کرده اند[1]، منتخبین مردمی را که ساز مخالف آنها را می نواخته اند سرنگون کرده اند[2]. به تناوب بر حسب نفعشان در مورد کشورهای مختلف در مورد حقوق بشر واقع گرایی [3] یا آرمانگرایی [4] نشان داده اند. زندگی آزادی و کرامت انسانها را به راحتی قربانی اهدافشان کرده اند[5]. رسانه هایشان بنا بر منطق قدرت آماده اند تا با بزرگ و کوچک کردن واقعیات با ادعای اطلاع رسانی صحیح و بدون گفتن حتی یک دروغ افکار عمومی را در جهت خواست قدرتمندان فریب دهند. قوانین بین المللی برای دوستان و دشمنان قدرتمندان کاملا به دو شکل متفاوت اجرا می شود [6] و این تازه گذشته از قوانینی است که رسما و عملا تبعیض آمیز است [7] (مانند حق وتو و NPT). به عبارت دیگر منطق کلوپ قدرتمندان آمریکایی و اروپایی منطق قدرت است و غیر از آن هرچه هست ابزار قدرت است.  البته این حکومت ها در داخل کشورهای خود به دموکراسی، آزادی بیان و حقوق بشر ملتزم هستند که آن هم با این فلسفه است که ثبات حکومتهایشان را حفظ کنند. آنها با تجربه دریافته اند احساس آزادی و کرامت در مردم و پاسخگویی حکومت به دوام آن می انجامد. البته منظور از التزام این نیست که از نقاط ضعف هر یک از اینها استفاده نمی کنند.

اگر کسی چنین دیدی به  نسبت به صحنه جهانی داشته باشد خودبخود نسبت به نیت چنین حکومتهایی بدبین می شود و استقلال برایش مهم می شود.

تلقی من از میرحسین موسوی و تاحدی مهدی کروبی (با وجود روحیه عملگرایانه اش) داشتن چنین دیدی از صحنه جهانی و عمل قدرت های بزرگ بود.

جمهوری اسلامی ایران به نظر من حکومت مستقلی است. درد این حکومت به نظرم استبدادزدگی و عدم کارایی است و نه استقلالش. سناریویی که برای کشور ما پس از انقلاب روی داده و می دهد آشناست. یک حکومت وابسته به استعمار و مستبد توسط انقلابیونی با شعار استقلال از خارجی و آزادی و عدالت داخلی سرنگون می شود اوایل شور و شوق زیادی حاکم است اما با گذر زمان به بهانه درگیری با ضدانقلاب و دشمنان خارجی (که واقعی است) آزادی محدود می شود. با کاهش نظارت مردمی و بیداری رفاه طلبی انقلابیون سابق، عدالت به نفع مقامات کمرنگ می شود.  حال فقط استقلال می ماند برای آبروداری حاکمان. پس هر روز بر آن بیشتر تاکید می کنند. توجیه و بهانه همه نابسامانی ها توطئه خارجی می شود. فلسفه هر کاری حتی انتخاب حاکمان و … زدن مشت محکم به دهان ایشان! به تدریج حاکمان چنان خود را متخصص مبارزه با استعمار می یابند که راضی نمی شوند صندلی را به دیگری بدهند.

داستان فیدل کاسترو در کوبا یا موگابه در زیمبابوه و شاید اسدها در سوریه.

به داستان خودمان برگردیم. در مقابله با چنین سیستمی اگر بخواهید وضع را به دوران استبداد وابسته قبل از انقلاب یا صورت بزک کرده شبه دموکرات آن برگردانید کارتان آسان است چون نیروی خارجی برای منافعش از شما حمایت می کند. استبداد داخلی  را با رسانه هایش دیو سیاه می کند و شما را شوالیه سفید. با سیاست هایشان مشکلات کشور و مردم را بیشتر می کنند و چنین می نمایانند که مشکل تماما در حاکمان است. استقلال را سنجاق استبداد می کنند و به عنوان معایب حاکمان می شمرند. از طرف دیگر چنین سیاستی تا حدی زمینه ای هم در افکار عمومی دارد همانجا که برخی از مردم آنقدر سوء استفاده از اسم استقلال را برای منفعت طلبی داخلی دیده اند که در اصل آن هم تردید کرده اند.

اما اگر بخواهید در عین حفظ استقلال از بیگانه وضع را اصلاح کنید کار سختی در پیش دارید. استبداد داخلی شما را باز هم به وابسته بودن و عامل بیگانه بودن متهم می کند. نیروی خارجی مایل به قدرت گرفتن شما نیست به خصوص اگر انتخاب دیگری داشته باشد. به خاطر زمینه منفی شعار استقلال (به علت سوء استفاده حاکمان) ممکن است وسوسه شوید در مورد آن سکوت کنید به خصوص که ذکر اینکه حکام فعلی در کنار عیوب خود هنوز مستقل از بیگانه اند آن صحنه سیاه و سفیدی را که در فضای افکار عمومی لازم دارید کمرنگ می کند. در حالی که در فشار و محدوددیت حکومت رسانه ای هم برای شما نمی ماند و شاید بخواهید از رسانه های خارجی برخوردار شوید. در فضای یکطرفه داخلی مخالفین مورد حمایت قدرتهای استعمارگر به صورت دوپیگی بزرگ  می شوند و شما مایل می شوید که با آنها درگیر نشوید تا نیروها در برابر استبداد تقسیم و تضعیف نشوند.

به نظرم موسوی و کروبی در وقایع سال 88 و اصلاح طلبان در وقایعی مانند تحصن مجلس ششم و یا برخورد با پرونده هسته ای بعد از سال 84  کم و بیش به این وسوسه تن داده اند.

به دلایل مختلف به نظر من پیروی از این وسوسه غلط است و هم در موفقیت جنبش ضداستبداد و هم در فردای پیروزی آن مشکل ایجاد می کند.  پیروزی را عقب می اندازد چون پرچم استقلال را در دست حکومت باقی می گذارد تا همچنان با دلخوشی دادن به اقشار حامی خود ضعف هایش را بپوشاند تا با نشانه های پیروی از وسوسه آنها را عامل بیگانه معرفی کند. در صورت پیروزی هم عوامل واقعی بیگانه موج سواری خواهند کرد، مدعی سهم خواهند شد و مانع ایجاد یک کشور آزاد و مستقل خواهند گشت.

راه درست به نظر من یک جنبش استقلال طلب ضداستبدادی است. جنبشی که فقط زبان به طعن و نقد استبداد ندارد بلکه به علت ماهیت غیرحاکم خود زبان آزادی در انتقاد از سلطه طلبی نیروی خارجی (حتی آزادتر از حاکمیت) دارد. چنین حرکتی آبروی یافته از مبارزه با استبداد و ظلم داخلی را صرف وجاهت اهمیت استقلال و دفاع از کشور خود می کند و به همین دلیل چالشی نه فقط برای خودکامگان داخلی که برای اقتدارگرایان بین المللی هست. اگر به اجبار با رسانه خصم صحبت می کند یادی هم از خطاهای قدرتمندان پشت رسانه کرده اند می کند تا چنین مصاحبه ای قطعه ای از پازل رسانه ابزار قدرت نشود.

حمایت از مواضع درست کشورش را حتی وقتی دایه ها بر آن حکم می رانند را به حکم کدورت مبارزه با دایه ها سانسور نمی کند و این حمایت خلاف احساسات را راهی برای بازگشت حاکمیت از کژراهه استبداد و تردیدی در ذهن هواداران حاکمیت که جنبش ضداستبداد را از چشم رسانه های قدرت داخلی شناخته اند قرار می دهد.

جنبشی که بازی جنگ روانی دشمن علیه کشورش را هم مانند بازی سازش و سکوت و مصلحت خودکامه داخلی بر هم می زند.

سکوت بیشتر اصلاح طلبان و موسوی و کروبی در برابر حمایت ابزاری قدرتمندان جهانی از جنبش سبز و معیار نکردن عدم وابستگی به نیروی خارجی برای همراهی جنبش سبز و تمرکز بر علیت ضعف و «ماجراجویی» حاکمیت در مشکلات پرونده هسته ای به جای تقبیح سلطه طلبی خارجی و برخورد سیاسی و تبعیض در اجرای قوانین بین المملی در مورد ایران یا باعث شده است من همچنان در حسرت یک جنبش ضداستبدادی استقلال طلب بمانم.

سخنان حساسیت زای اسفندیار مشایی همواره دو ویژگی دارد.

  • اینکه صحبتهایی که می کند و کلماتی که انتخاب می کند تابوشکنانه است.
  • اینکه این سخنان هر یک به نحوی قابل توجیه است.

الگوی کار به این صورت است که وی ابتدا عبارات تابوشکنانه را به کار می برد (دوستی با مردم اسرائیل، ضعف مدیریت انبیا، مکتب ایران به جای مکتب اسلام، محور وحدت نبودن خدا) بعد که منتقدان شروع به انتقاد کردند او توجیه قابل قبول سخنان خود را بیان می کند و از برخورد متعصبانه یا قضاوت زودهنگام منتقدین (که اغلب از روحانیون معروف و نظامیان و سیاسیان اقتدارگرا یا اصولگرا هستند) می نالد.

با خود فکر می کردم که انگیزه این کار چیست؟ او ممکن است آینده سیاسی خود را بر سر این حرفها تباه کند، پس چرا چنین می کند؟ به نظرم این کار 3 فایده دارد.

  • اول مطرح شدن در رسانه ها (چنین کاری را احمدی نژاد با ادعاهای عجیب در رسانه های جهانی انجام داده است شاید با توصیه خود او)
  • دوم بی اعتبار کردن منتقدان (با همان بازی عبارات تابوشکن و توجیه معقول) که احتمالا رقبای آتی سیاسی او هستند.
  • سوم حساسیت زدایی از گفته هایش. وقتی هربار در پس جنجال کلمات او یک توجیه آبرومند موجود باشد به مرور شاید حساسیت روی حرف زدن او کاهش یابد. آنوقت است که شاید حرفهای جدیدتری برای گفتن داشته باشد.

احمدی نژاد در تازه ترین مدعای خود برخی مصوبات مجمع تشخیص مصلحت را قانون ندانسته است. البته قبلا هم به صورت تلویحی برخی از قوانین گذشته از صافی شورای نگهبان را هم خلاف قانون اساسی دانسته بود.

برایم جالب است که ولایتمدارانی که به خاطر یک اظهارنظر رهبری در مورد قانون بودن مصوبات شورای انقلاب فرهنگی و تصویب قانونی در مجلس در رابطه با یکی از مصوبات آن شورا، رییس و نمایندگان را ولایت ناپذیر می دانستند کجا هستند؟ دقت کنید که مجلس می تواند به راحتی مصوباتی بر خلاف شرع و قانون اساسی داشته باشد ولی چون شورای نگهبانی باید آنها را تایید کند مورد غیرعادی بوجود نمی آید.

بله برای برخی مدعیان ولایی به بازی گرفتن نص قانون اساسی  بسیار سهل تر است از متعرض شدن  به یکی از فرمانهای رهبری. چنین است که قانون بودن عرضی مصوبات شورای انقلاب فرهنگی مهمتر است از قانون بودن مصوبات مجمع تشخیص مصلحت نظام بر طبق قانون اساسی.

ضعف استبداد در این است که همه چیز را به یک نقطه گره می زند و برای سرنگونی، زدن همان یک نقطه کافی است.  شاید روزی برسد که «عزت مستدام» پایان بخش نامه استعفایی باشد در اعتراض به رد صلاحیت مشایی. آن روز نمی دانم آن یک نقطه تاب میآورد یا نه.