احمدی نژاد اشاره ها و کنایه ها درباره تفسیرش از نقش رییس جمهور را در نامه اخیرش به صراحت رساند. این به خصوص به قول BBC مبارزه طلبی با نهادهای زیرنظر رهبری است که او را مجبور به دخالت می کند.

در اینکه احمدی نژاد طرفدار مظلوم، قانون اساسی و حقوق شهروندی ملت نیست شکی نیست اما نقشی که او بر عهده گرفته است عیان کردن همه تفسیرهای صد من یک غاز، تعلیق های قانون با مصلحت، سلب حقوق شهروندی با توجیهات سیاسی و … است. نقش یک بازی خراب کن.

در این نقش حضور و اعلام وجودش مغتنم است. البته باید مراقب اهداف او تیمش از این قضایا بود. به تازگی او جوری عمل می کند که گویا از برکناریش هم سود می برد. این چیزی است که امثال توکلی آن را دست کم می گیرند.

روش بازی او در برابر آقای خامنه ای به صورت بازی دوگانه امتیاز گرفتن خود-امتیاز دادن رهبری بوده است. او وارد حیطه ای می شود که فراتر از خط قرمز های رهبری است و بی محابا به دیگران می تازد. اگر آقای خامنه ای مانند قضیه اطلاعات دخالت کند هزینه اش را می دهد. برای همه عیان می شود دامنه اختیار و در نتیجه مسئولیت او تا کجاست و از احمدی نژاد سلب مسئولیت می شود. علاوه بر این هر اقدام آقای خامنه ای علیه احمدی نژاد جرعه ای از جام زهر سیاست داخلی است. اگر ساکت بماند او با گذشتن از حدها محدوده خود را بزرگتر کرده است. برای عوام ضدآخوند قهرمان تر می شود در حالی که برای طرفدار حزب اللهی تصویر یگانه یار رهبری که همه اطرافیان و منصوبینش در خفی خلاف خواستش عمل می کنند را می سازد. این تصویری است که برخورد آقای خامنه ای با او را پرهزینه تر می کند چون با آن برخورد و در نتیجه ابراز خشنودی هاشمی، اصولگرایان سنتی و طیف قالیباف و توکلی و … بخشی از قشر حزب اللهی مسئله دار می شود.

مسئله دار شدن قشر حزب اللهی موضوعی است که مدتهاست درباره آن فکر می کنم. به نظر اوضاع آن داخل اصلا خوب نیست. منظورم بریده هایی با گرایش به دموکراسی و رعایت قانون نیست که از امنیتی-استبدادی شدن هر روزه حاکمیت نالان شده اند یا آنها که عملکرد سال 88 نظام در خیابان هوشیارشان کرد (مثل خودم) که باید فکری کرد. منظورم آنهایی است که از ارکان هویت اصولگراییشان کینه از اصلاح طلبان است و مقابله با اعتراضات 88 را حق نظام می شمارند. آنها که اکثر اصولگرایان به خاطر ناخالص و غیرانقلابی بودن از چشمشان افتاده اند ولی اکنون دعوا را بین سپاه و بیت رهبری و احمدی نژاد می بینند. سر و صدا زیاد نیست ولی در درون گیجی و استیصال هست. شاید خیلی ها بگویند برای این طیف رهبری حرف آخر را می زند ولی نکته این است که آیا او می تواند در همه تعارض ها وارد شود آن هم در برابر کسی مثل احمدی نژاد که اگر بخواهد می تواند هر روز یک مسئله بسازد؟ از این گذشته از هر حرف رهبری تفاسیر کاملا متضادی می شود که مبتنی بر 2 تصویر متضاد است. یکی تصویر نشریه همت است که همه به جز احمدی نژاد در خفا یار هاشمی اند و رهبری با این یاران منافق مدارا می کند و حمایتش از احمدی نژاد نظر اصلی اوست. در دیگری احمدی نژاد منحرف شده است رهبری می داند ولی به خاطر مصلحت کشور و شاید عاقبت بخیری او جلو یاران را گرفته است تا او را برکنار نکنند.

اگر صحنه درگیری همین بود خوب بود. دو طرف درگیر بودند و مشکل نقش رهبری بود. رهبر می توانست تصمیمش را بگیرد و ابهام بر طرف شود اما این هم نیست. مرزها مغشوش است. گروه پایداری در کدام سوست؟ حرفهای کوچک زاده درباره مرتضوی را بخوانید. من دوستانی دارم در ادارات فرعی بیت رهبری و در بخش های سیاسی سپاه. وقتی با آنها گفتگو می کنم تصویر هرکدامشان پرتناقض است. یکی می گوید سپاه در قضیه رمالها زیاده روی کرد یکی می گوید رهبری به سپاه گفت در سکوت عمل کند. یک جا احمدی نژاد را آدمی خوب با اخلاقی بد می دانند یکجا او را تحت تسلط مشایی خطرناک. یکجای دیگر این دو را آدمهایی بسیار باهوش که باید کاملا مراقبشان بود. یکجا عملکرد اقتصادی احمدی نژاد را حاصل افسردگی از تهمت ها و ایرادهای خودیها می دانند و یکجا …

صحبت از این نیست که تیم آقای خامنه ای و تیم آقای احمدی نژاد نمی دانند چه خبر است صحبت از ابهام برای بدنه حتی در جاهایی است که ذکر کردم.

اتحاد قشر حزب اللهی و تبعیتشان از آقای خامنه ای بارها و بارها خلاف حق مردم و آزادی و عدالت در جامعه عمل کرده است اما اثر نامحسوسی که این تیرو داشته است حفظ ثبات مملکت با چسب قدرت بوده است. تشدد در این قشر و تردید در آن تبعیت همزمان با یک حادثه مهم می ـواند به هرج و مرج و بحران منجر شود. این در واقعه فتنه واقعی است. باید برای چنان وضعی فکر کرد.

خلاصه نوشته قبلی این بود که ایران چه باید بکند در حالی که قبول پیشنهادهای یک طرفه غرب ممکن است سبب تشویق آن به زیاده خواهی بیشتر شود، مقاومت بر موضع کنونی سبب فشار بیشتر تحریم ها با گذشت زمان گردد و خروج از مذاکرات یا هر اقدام سخت دیگری در برابر زیاده خواهی آمریکا و غرب ممکن است بهانه مورد علاقه حداقل بعضی ها در غرب را به ایشان بدهد.

اول تا یادم نرفته است پیشنهادهایم را بگویم. بسته پیشنهادی بنده شامل یک شوک دیپلماتیک و دو حرکت غیرصریح داخلی و خارجی است.

شوک

اگر غرب به عدم انعطاف در مورد تحریم ها و به رسمیت شناختن حق ایران ادامه داد، ایران باید ضمن ترک مذاکرات اعلام کند برای یک مدت مشخص مثلا 2 تا 4 ماه داوطلبانه غنی سازی 20 درصد را تعلیق می کند. در عین حال باید تصریح کند که غنی سازی به هر شدت و به هر مقدار را با مقاصد صلح آمیز حق خود بر اساس NPT می داند و ان تعلیق محدود فقط فرصتی برای غرب برای انجام اقدامات مورد علاقه ایران است و اگر در پایان این محدوده زمانی امتیازات قابل قبولی توسط طرف غربی اعلام نشود ایران تعلیق را لغو کرده و ادامه عضویت خود در NPT را مورد بررسی مجدد قرار خواهد داد.

حرکت داخلی

جمهوری اسلامی باید حصر رهبران جنبش سبز را کمرنگ کند. در مرحله اول می تواند اجازه ملاقات همیشگی آنها را با خانواده هایشان در منزل خودشان بدهد. در مراحل بعد ضمن هماهنگی با موسوی و کروبی اجازه ملاقات کنترل شده چهره های سیاسی مشخص مانند خاتمی با آنها را بدهد. خاتمی  و در حالت ایده آل و رویاییش شاید موسوی و کروبی می توانند سخنانی در مورد لزوم پایبندی مذاکره کنندگان به حقوق هسته ای  قانونی ملت بیان کنند که در رسانه های مخالف نقل شود.

حرکت خارجی

ایران باید در جهت سست کردن زیر پای حاکمان متحد آمریکا در منطقه اقدام کند. منظورم بیش از اقدامات سخت نوعی دیپلماسی عمومی است. یک راه این سست کردن قابل دفاع کردن سیاست ایران در مورد سوریه است. به نظر به جای تاکید روی بیداری اسلامی بودن باید بر روی حق تعیین سرنوشت مردم در همه جای منطقه و عدم صلاحیت حکام مستبدی مانند حاکمان قطر و عربستان برای دلسوزی مردم منطقه یاد کرد. باید با روسها درباره اینکه با کمک به ایران بر علیه متحدین آمریکا در منطقه در آینده کل منطقه و نه فقط سوریه منفعت بیشتری خواهند داشت صحبت شود. با تظاهرات مخالفان علیه پوتین می توان به او یادآوری کرد که غرب در صورت فراغت از خاورمیانه به سراغ مقابله با او در داخل کشورش خواهد رفت. باید تبلیغات رسانه ای در مورد تنهایی ایران در برابر غرب و نیاز ایران به کمک مسلمانان و نیز خیانت دولتهای متحد غرب بر علیه ایران داشت.

دفاع از پیشنهاد

قسمت شوک می خواهد فضای رسانه ای آماده برای خطرناک جلوه دادن ایران و صادق نبودن آن در مذاکرات را بشکند. از طرف دیگر اگر یکی از مشکلات در انجام معامله بی اعتمادی طرفین به یکدیگر و ریسک نکردن برای انجام گام نخست باشد این پیشنهاد با انجام گام اول بازی را با ابتکار عمل ایران یک مرحله به پیش می برد. ممکن است تصور شود این یک امتیاز مفت و مجانی به طرف مقابل است ولی چنین نیست. اولا به نظر من امکان هیچ گونه معامله ای بدون لغو غنی سازی 20 درصد وجود ندارد. از طرف دیگر غربی ها مانند تفسیر غلطی که از توافق سعدآباد و ژنو ارائه دادند تمایل دارند تصمبم ایران به صرف نظر داوطلبانه از حقوقش در توافقات سیاسی دوجانبه را به تعهدات حقوقی کشورمان تبدیل کنند در حالی که اعلام یکطرفه ایران چنین نیست. در حال حاضر غرب می خواهد تعهد تعلیق غنی سازی 20 درصدی را بدون لغو تحریم ها و حتی بدون تضمین غنی ساری زیر 20 درصد را از ایران بگیرد و همزمان تفسیرهایی از NPT را منتشر می کند که به غلط حق غنی سازی را انکار می کند. تعلیق بدون مذاکره حتی می تواند موجب شکاف در بین طرف مقابل شود. نکته دیگر این است اگر غرب با دیدن عقب نشینی ایران تا پایان مهلت تعیین شده امتیازی نداد ایران با پیش دستی در عقب نشینی می  تواند مشروعیت اخلاقی اقدامات پیش روانه را به دست بیاورد. آخرین حسن چنین تاکتیکی دادن فرصت به اوباما برای نمایش یک پیروزی در برابر ایران در تبلیغات انتخاباتیش است. می توان این لطف را آگاهانه به اطلاع خود او هم رساند تا شاید در نرم تر شدن موضع شخصیش موثر باشد.

کمرنگ کردن حصر رهبران سبز هم نوعی سیگنال خلاف انتظار به فضای رسانه ای و طرف های دیگر است. میزان مانور ایران در مورد مذاکرات هسته ای و تحریم ها حد مشخصی دارد که به نظر می رسد طرف مقابل به خوبی آماده رویارویی با آن است اما انعطاف در برابر منتقدین داخلی آخرین اقدامی است که آنها انتظارش را دارند و بنابراین می تواند باعث تغییر جو رسانه ای شود. این حرکت این پیام ناگفته را دارد که ایران در برابر فشار راه حل های متنوع تری از آنچه غرب فکر می کند دارد. به شخصه فکر می کنم اگر به درستی و بدون کبر و فریب با موسوی و کروبی صحبت شود آنها حاضرند برای رفع خطر از کشور در چارچوب اصولشان با حاکمیت همکاری کنند.

حرکت داخلی مکمل حرکت ایران در خارج است. نرم تر شدن حاکمیت با منتقدین داخلی صلاحیت اخلاقی بیشتری به آن برای نقد متحدین غرب در منطقه می دهد. هدف اصلی در این میان عربستان است. عربستان با تامین نفت ارزان برای غرب هزینه فشار بر ایران را می پردازد و از طرف دیر سعی می کند با فشار بر دولت سوریه و تاثیرگذاری بر کشورهای در حال تحول نفوذ منطقه ای ایران و خطر سرایت انقلاب به داخل قلمرواش را کم کند. وضع استبدادی عربستان، کهولت حاکمان آن و تکیه زیاد غرب به آن در فشار بر ایران آن را به نقطه آسیب پذیر آمریکا و غرب تبدیل کرده است. اگر ایران بتواند در شروع انقلاب در عربستان موثر باشد کل استراتژی غرب فرو می ریزد. مبنای این کار می تواند این باشد که به جای تاکید بر قدرت منطقه ای ایران بر مقابله غرب به ایران و لزوم کمک مسلمانان به ایران و خائنانه بودن همدستی حکام عرب با کفار غرب بر علیه ایران باشد. دیپلماسی فعال ایران باید همه جا از اجلاس احتمالی در روسیه درباره سوریه گرفته تا مصاحبه مقامات و … بی صلاحیتی پادشاهان مطلقه برای جهت دهی به انقلابهای مردمی بگویند. از طرفی ایران باید بیش از پیش در تعامل با کشورهای تازه انقلاب کرده قرار گیرد. برخی معتقدند تنش بالا با عربستان ریشه خیلی از مشکلات ماست ولی نکته این است که سعودی ها از روی ترس سرنگونی به رویارویی با ایران می پردازند و ما نمی توانیم این ترسشان را بهبود ببخشیم. شاید هم بتوان در پیش رو لبخند بیشتری به عربستان زد و پیامهای فوق را قسمتهای کمتر رسمی منتشر کنند. برای فشار بر عربستان حرکت شیعیان بحرین و خود عربستان مهم است فقط باید در دام بازی های شیعه و سنی نیفتاد. در مورد سایر کشورها بخصوص کشورهای انقلاب کرده باید دیپلماسی فشرده و شخصی را در پیش بگیریم و همه جا بر حق تعیین سرنوشت مردم و خوشحال نبودن آمریکا از انقلابها تکیه کرد. از طرف دیگر ما باید سعیمان را برای گسترده شدن دیپلماسی روسیه برای حفظ نفوذش در منطقه انجام دهیم. نباید اجازه دهیم ایران را در ازای سوریه به غرب بفروشد. باید خطر غرب برای حکومت پوتین را به وی گوشزد کرد.

خلاصه پیشنهاد من ابتکار عمل در دادن یک امتیاز به غرب برای مدت محدود، کمی گشایش در فضای داخلی و فعالیت شدید رسانه ای و دیپلماتیک در تحولات منطقه در همان زمان است.

البته اینها همه حساب و کتاب بود. حسابها ممکن است غلط از آب دربیاید. از طرف دیگر وقتی همه جا تاریک است ممکن است اتفاقاتی بیفتد و خدا گشایشی بفرستد. پس ناامید نباشیم نترسیم و با انصاف و عدل و صداقت نسبت به مردم خودمان نظر رحمت خدا را شامل حال خود کنیم.

حاشیه: تازگی ها این وبلاگ در عربستان هم خواننده دارد. التماس دعای ویژه.

آرما-گ-دون

فوریه 1, 2012

من چندجایی این استدلال را آورده ام که حمله نظامی آمریکا به ایران به علت تبعات سنگین و غیرقابل اجتنابش بسیار بعید است. آن حرفها را می توانید اینجا و اینجا ببینید اما این استدلال تبصره ای داشت که روی آن تکیه نمی کردم. اینکه غرب بخواهد با شروع یک جنگ بسیار گسترده یک تغییر بسیار رادیکال بوجود بیاورد. یک جنگ جهانی که بر خلاف گذشته دو طرف اصلیش در غرب نیستند و نبرد مرگ و زندگی تمدن غرب خواهد بود.

در چنین جنگی است که کشوری نگران قیمت نفت یا سقوط بورس یا مصوبه سازمان ملل … نیست چون همه چیز بر اساس شرایط جنگی سازماندهی داده می شود.

حالا هنری کیسینجر مصاحبه ای کرده است و دقیقا چنین شرایطی را توصیف کرده است (متن انگلیسی، ترجمه فارسی).

چه خبر است؟ آرماگدون!؟

چه زود رسید!

نه آدم سطح پایینی است و نه دهن لق. اگر اشتباه نکنم جزء جمهوریخواه های واقع گرا دسته بندی می شود نه نئوکان ها.

نکند سایتش مشکل دارد. نه!

این چیه؟ ACCURATE SATIRE؟؟

ای لعنت به این انگلیسی درب و داغون من؟

ای لعنت به گاف رسانه ای؟

ای لعنت به بازت… ولش کن!

فقط می خوام بدونم «بازتاب امروز» به روح اعتقاد دارد یا نه!

مقدمه:مطلبی به نام «صورت بندی مسئله هسته ای» در ایمایان منتشر شد و من هم نظراتی پایین آن مطلب نوشتم که ناخواسته طولانی شد. پس از آن با خود می گفتم کاش به جای نوشتن چند کامنت پی در پی در پای وبلاگ دیگران موضعم را به صورت یک مطلب در اینجا می نوشتم اما هم از تکرار اکراه داشتم و هم تبدیل آن نظرات حاشیه گونه به یک مطلب مستقل و کامل بیش از فرصت و توان این روزهایم بود. خواست جناب ایماگر برای انتشار مستقل آن نظرات اکراه را رفع کرد و غلبه بر مشکل فرصت هم با تدوین این پست با سیاق حاشیه ای بر نوشته ایشان ممکن گردید.

خلاصه مطلب اصلی: مطلب ایمایان از نظر من دارای 3 محور اصلی است:

الف. پررنگ کردن احتمال اینکه ایران بمب هسته ای داشته باشد و حواشی آن (اطلاع غرب از این قضیه و ترجیح علنی کردن یا نکردن آن و …)

ب. تکرار این موضع که مسئله هسته ای بهانه نیست و ضررش در مقطع فعلی بیش از سود آن است پس با صرف نظر از تکنولوژی هسته ای می توان تهدیدات غرب زا رفع کرد و زمینه توسعه پایدار کشور را فراهم کرد در حالی که در آینده و در زمان مناسب تر امکان شروع دوباره فعالیت های هسته ای هست.

ج. پیش بینی آینده برخورد ایران و غرب (اول تحریم، بعد اخطار عملی، حمله محدود به تاسیسات اتمی و در نهایت نابود کردن نیروی هوایی و دریایی ایران در چند روز)

الف:

به نظرم ایماگر قضیه بمب را بی جهت بزرگ کرده است. اگر تاکید نظام روی عبارت «حرمت استفاده از بمب اتمی» به معنی استفاده از آن حرام، ساختش مباح و انگیزه ساخت هم رعب دشمنان باشد با اعلام حرمت استفاده چه رعبی می ماند. اگر بگوییم حرمت استفاده دروغ مصلحتی است خب چرا در مورد ساخت دروغ نمی گویند.

فرستادن شمخانی برای خرید بمب اتمی از پاکستان قابل تکیه به نظر نمی رسد. گذشته از اعتبار منبع (احتمالا ویکی لیکس) بعید است آقای خامنه ای ایران نداند که چنین خبر مهمی حتما از ارتش پاکستان با آن ارتباطاطش با آمریکا درز خواهد کرد. هم در این مورد و هم در مورد وارد کردن کلاهک اتمی از آسیای میانه باید تلاش رسانه ای غرب برای متهم کردن ایران را در اعتبارسنجی خبر در نظر گرفت به خصوص حالا که دروغ بودن حرفهایی مانند ارتباط صدام و القاعده که دستاویز حمله به عراق شد روشن شده است.

تنها مورد قابل تکیه برای احتمال داشتن یا ساختن بمب به نظر من روحیه نظامیگری و اصالت دادن به قدرت نظانی در نزد رهبر و نظامیان ایران است (به خصوص با سابقه نامه محسن رضایی). اما این نیز به نظرم کافی نیست. کل راهبرد جنگی ایران نامتقارن و دفاعی است. منظورم شعار و تبلیغات دیپلماتیک نیست.  نامتقارن است چون به نظرم تصور آقای خامنه ای از پیروزی ایران در جنگ با آمریکا چیزی مانند جنگ 33 روزه است. با خسارات پشیمان کننده برای حمله کننده و خسارات بیشتر از آن برای ایران. در این راهبرد سلاح اتمی بیشتر بهانه می دهد تا پشیمان کند و به نظرم مقامات متوجه این بهانه ندادن هستند. می توان به رفتار ایران دقت کرد که حتی یک بار علیه همسایگان ضعیف و توظئه گرش به قدرت نظامیش اشاره نکرده است. تازه همین سلاحهای متعارف هم برای جلوگیری از عملی شدن تهدیدات آمریکا به رخ کشیده می شوند.

در نهایت حداکثر ارتباطی که بین ایران و بمب به نظرم معقول است گزارش نهادهای اطلاعاتی آمریکاست. یعنی تلاشی که از سال 2003 متوقف شده است.

باقی قضایا مانند عدم آزمایش و اعلام یا اطلاع غرب و … بر پایه سست وجود بمب بنا شده است که به نظرم حجم زیادی از صورتبندی ایماگر را به بیراهه کشانده است.

ب:

جناب ایماگر مسئله هسته ای  را دلیل اصلی برخورد غرب می داند و در عین حال در جای دیگر یک راه داشتن بمب و رهیدن از برخورد آمریکا را همراهی با آن کشور می شمارد (مورد پاکستان). اگر مسئله هسته ای اصل است و بهانه نیست چرا اعلام بمب احتمالی و همراهی با آمریکا راه نجات است؟

تحلیلی که مسئله هسته ای را اصل در برخورد می شمارد و بر اساس رویکرد هزینه-فایده تعلیق فعالیت هسته ای را توصیه می کند به نظر من دچار خطای اعتماد به غرب به رغم وجود سوابق منفی گذشته است. قبل از سال 2003 که تلاش ایران برای غنی سازی کشف نشده بود غربی ها داشتن راکتور آب سبک را هم برای ما لازم نمی دانستند. کارهایی که برای قوی کردن ایران در ده سال تعلیق فعالیت های هسته ای (شامل فرستادن گاز به کشورهای مختلف و عبور لوله های نفتی کشورهای دیگر از ایران) پیشنهاد می شود همه قبل از 2003 با مخالفت و کارشکنی آمریکا به مانع برخورده بود. اما مشکل دیگر این توصیه اینست که بدون ایجاد این وابستکی های راهبردی دیگر کشورها به ایران، ده سال بعد چه چیز باعث می شود غرب برخورد دیگری با توسعه تکنولوژی هسته ای در ایران داشته باشد.

فکر می کنم اگر «توقّف در همین مرحله» ممکن باشد معامله خوبی است و نیاز به این همه فشار ندارد. منظور از «دادن تضمینهای لازم برای غیرنظامی بودن بقیّه‌ی فعّالیّتها و مسکوت گذاشتن اصل موضوع» برایم روشن نیست. در حال حاضر تمام قسمتهای شناخته شده برنامه هسته ای زیر نظر آژانس است. چه تضمین دیگری می شود داد. مشکل اجازه بازرسی گسترده دادن هم این است که همه مراکز نظامی را در معرض جاسوسان قرار خواهد داد. طرف مقابل بازرسی ها را بی پایان خواهد کرد. در نهایت هم ممکن است آتش تهیه یک بازی تبلیغاتی مقدمه حمله شود. موردی که برای عراق هم اتفاق افتاد.

به نظرم مشکل اصلی عدم توانایی انعطاف مقامات ایران در مسایل حیثیتی است. امام خمینی این انعطاف را در حیثیتی ترین مورد زندگیش داشت. آقای خامنه ای قاطعیت امام را می خواهد ولی آن انعطاف را ندارد. در ضمن با طرد امثال هاشمی و جدا شدن لاریجانی از قضیه هسته ای که روحیه بده بستان و بازیگری سیاسی را دارند مشکل گره خوردن قضیه حادتر شده است.
درسی که ما از جنگ می توانستیم بگیریم این بود که اگرچه حق داشته باشیم یا با پیشروی و اراده مان دنیا را متحیر کنیم، اما جایی می رسد که همه ساختار قدرت دنیا از ما احساس خطر خواهد کرد و هزینه را بالا خواهد برد، پس بهتر است قبل از آن نقطه با یک معامله کار را فیصله دهیم. به نظر من آن نقطه  بهینه حول و هوش برکناری لاریجانی بود.

به نظر من مسئله هسته ای بهانه است شاید در ابتدای کار هم نقطه مقاومت خوبی (از بین 3 مورد گفته شده) بود ولی با حاد شدن کار ما باید در نقطه بهینه فیصله اش می دادیم در حال حاضر با کش پیدا کردن آن آمریکا به طور همزمان پروژهای اتهامهای تروریتی و تضعیف متحدان ایران و حتی حقوق بشر را پیش می برد.

بسیاری از مختصات مسئله هسته ای ایران مسئله جلوگیری قدرتمندان دیگر از ایجاد قدرت جدید است که برای بسیاری از قدرتهای فعلی هم اتفاق افتاده است و جمهوری اسلامی 2 نکته را باید برای برد در این فرآیند رعایت کند. تنوع تاکتیک و اتکا به قدرت نرم داخلی (رضایت مردم، ، قوی خواستن مردم).

ج:

در پیش بینی مراحل کار تفسیر ایماگر درباره ترورها به عنوان اخطار جالب بود اما مشکلات غرب برای جنگ با ایران را در بررسی نکرده است. جمهوری اسلامی درگیر بحران است ولی غرب هم هست. جنگ با ایران در شرایط عادی هم پیش بینی ناپذیر بود چه برسد در شرایط فعلی اقتصادی غرب. علت این عقیده ام این است که ایران از 2003 دارد به جنگ فکر می کند. تکیه ایران مدتهاست از نیرو هوایی کلاسیک که قابل بمباران است به نیروی موشکی دوربرد تغییر کرده است. به علت حیثیتی شدن قضیه جنگ محدودی با ایران اتفاق نخواهد افتاد. چون هر حمله محدود پاسخی خواهد داشت و پاسخ پاسخی و یا اینکه با یک حمله گسترده توان پاسخ ایران در همان اول باید نابود شود که دیگر اسمش حمله محدود نیست.

من خیلی سعی می‌کنم رویدادها رو بفهمم اما گاهی در مورد بعضی وقایع هیچ توجیه منطقی و محکم و یکپارچه ای به نظرم نمی رسد. مثلا:

  • چرا روسیه و چین قطع نامه علیه سوریه را وتو می‌کنند ولی در مورد ایران حتی رأی ممتنعشان هم همیشگی نیست؟

آیا موضوع اجاره پایگاه دریایی به روسیه است؟ پس چین را چه کنیم؟

آیا موضوع این است که ایران خودش می‌تواند گلیم خودش را از آب بکشد پس چرا آن‌ها هزینه بدهند؟

آیا آن‌ها می‌دانند که ایران در نهایت برای آن‌ها هم مانند آمریکا لقمه گلوگیری است؟

  • چرا آمریکا و غرب اینقدر به ایران اهمیت می دهند؟ تحریم ایران، جنگ علیه ایران، دموکراسی و حقوق بشر در ایران.

ایران کشور قوی‌ای هست ولی غرب با کشورهای قوی تری مانند چین و هند رابطه دارد.

چون ایران دموکرات نیست؟ غرب و آمریکا با عربستان، لیبی، چین و روسیه رابطه مسالمت آمیزی دارند.

پاسخ نفوذ منطقه ای ایران است؟ مگر خیلی‌ها نمی‌گویند که مسلمانهای منطقه از جمهوری اسلامی بیزارند و مثلاً به مدل ترکیه گرایش دارند. یا به ناکارآمدی جمهوری اسلامی در اقتصاد و عدالت و تزلزل اخلاقی و اجتماعی جامعه و نیز شکاف بین مردم و حکومت و مهاجرت نخبگان و … اشاره می کنند. خب چنین کشوری که خودش نسخه خودش را پیچیده است چرا مسأله مهمی برای غرب و آمریکا است؟

موضوع سلاح های ایران است؟ پاکستان ناپایدار و روسیه الیگارشیک سلاح های خطرناک تری دارند.

موضوع ایدئولوژی غیر مادی رهبران ایران است؟ ولی سابقه ایران نشان می‌دهد رفتار ایران همیشه بسیار عقلانی تر از امثال صدام و قذافی بوده است که در ابتدا یا انتهای دوران خود با غرب همکاری کرده اند.

  • چرا کسانی که سابقه اطلاعاتی دارند وقتی بازداشت می‌شوند خیلی بیشتر از دیگران تن به اعتراف ساختگی و معامله می دهند؟

ترس از شکنجه است؟ریسک برخورد خشونتآمیز با آن‌ها کم است.

در نهایت هم پس معامله چیز زیادی بدست نمیآورند جز اینکه مثلاً 5 سال بیرون زندان ولی کاملاً تحت نظر و بدون فعالیت سیاسیاجتماعی باشند.

آیا رازهایی دارند؟ چه رازی است که راز آن‌ها هست ولی راز حکومت نیست؟

شما جوابی برای سؤال‌های من ندارید؟

انفجار در پادگان سپاه در ملارد کرج از دو حالت کلی خارج نیست: حادثه نظامی یا خرابکاری

قبل از ارائه تحلیل لازم می‌دانم نسبت به شهدای این حادثه ادای احترام کنم. مرگ آن‌ها چه بر اثر سانحه در هنگام انجام ماموریت در حفاظت از کشور در برابر دشمنان و چه به سبب اقدام همان دشمنان باشد از جنس شهادت است. وقتی با نام چنین سردارانی مواجه می‌شوم که بی ادعا به انجام وظیفه اصلیشان مشغولند (برخلاف برخی دیگر از هم لباس هایشان که در میان هر معرکه نامربوط به ماموریتشان میدارندارند) و تا قبل از شهادتشان ما حتی نامشان را نشنیده ایم به یاد سرداران اسطوره ای جنگ مثل همت و باکری و … می افتم. دوست دارم فکر کنم اگر آن‌ها در ظلم ها و خطاها و بی تدبیری های هم لباسان و مافوقشان سکوت کردند، تحت پروپاگاندا به حقیقت نرسیدند یا رسیدند و اهمیت بالا نگه داشتن پرچم دفاع از کشور در برابر دشمن واقعی را بالاتر دانستند.

اول اینکه با توجه به سوابق کارهای ایرانی و به‌خصوص سپاه احتمال اینکه کل این حادثه یک سانحه بوده باشد اصلاً کم نیست. سپاه کم فرماندهان ارشدش را در چنین سوانحی از دست نداده است. در این فرض تبلیغات و شایعات خارجی با هدف ایجاد بار روانی برای مردم یا غیرمطلعین در میان مسئولین و یا افشای اطلاعات حساس است. منظورم از افشای اطلاعات حساس این است که مقامات مسئول برای حفظ اسرار دفاعی نمی‌توانند توضیح معقول و جزئیات این حادثه را فاش کنند و دشمن با طرح ادعایی تحقیرآمیز آن‌ها را تحریک به افشای قسمتی از آن می کند.

اما فرض کنیم منشاء این حادثه خرابکاری یا حمله خارجی است. از امکان خرابکاری انسانی مستقیم (بمب  گذاری) یا غیرمستقیم (ارسال ویروس، مواد و قطعات معیوب در پروژه) تا حمله بوسیله سلاح لیزری (!!؟!!) مطرح شده است. اما سؤال مهم این است که اسرائیل یا آمریکا در برابر سوزاندن جاسوسان بلندپایه یا افشای سلاح های فوق سری خود چه بدست میآوردند. متوقف کردن برنامه موشکی ایران؟ خب توان موجود موشکی فعلی ایران برای مقابله با آمریکا و اسرائیل کافی است. موشک های شهاب و سجیل توان هدف قرار دادن خاک فلسطین اشغالی و بسیاری از پایگاههای منطقه ای اسرائیل را دارد. هدف قرار دادن کشورهای اروپایی یا پایگاه های آمریکا در آنجا در برابر هزینه اجماع سازی علیه ایران، فایده چندانی ندارد.

بیایید نگاهی به این مطلب دیپلماسی ایرانی بیندازیم.

ابتدا به نقل از یدیعوت احرونوت گفته می شود:

«ایالات متحده امریکا از طریق واسطه‌ها به جمهوری اسلامی ایران پیام داده است که اگر به راه حلی بر سر برنامه هسته‌ای‌اش نرسد، کاخ سفید به ریاست باراک اوباما نمی‌تواند اسرائیل را قانع کند که از حمله نظامی به تاسیسات هسته‌ای ایران خودداری کند. به ادعای این روزنامه، بهار آینده یا ابتدای ماه مارس 2012 آخرین فرصت ایران برای حل پرونده هسته‌ای‌اش خواهد بود.»

اما منظور از حل پرونده هسته ای چیست؟

«واشنگتن آمادگی دارد آژانس بین‌المللی انرژی اتمی را قانع کند که از شدت نتایج گزارش‌هایش بر سر برنامه‌های هسته‌ای ایران بکاهد و آن را تحویل شورای امنیت ندهد به شرطی که ایران سه شرط را عملی کند. اول از همه، غنی‌سازی با غلظت 20 درصد را فورا متوقف کند و به غنی‌سازی 5 درصدی اکتفا کند. دوم این که 80 کیلوگرم از اورانیوم غنی‌شده‌ای که تا کنون تهیه کرده است را به کشور سومی منتقل کند. و شرط سوم این که تمامی فعالیت‌های جاری در کوره‌های متعلق به تاسیسات هسته‌ای موجود در مکانی در نزدیکی قم را متوقف کند.

روزنامه نیویورک پست، گزارش داده است که شرط سوم برای غرب به طور کلی و برای ایالات متحده به طور ویژه خط قرمزی است که نمی‌توانند به آسانی از کنار آن عبور کنند.»

خب به نظر معامله بدی نمی رسد. حفظ قسمت اصلی غنی سازی، حذف غنی سازی 20 درصد را هم می‌توان با مطالبه سوخت از خارج حل و فصل کرد. اما چرا آمریکا برای این معالمله خوب اولتیماتوم می گذارد؟ به نظر من که بستن پرونده هسته ای بیشتر به نفع ایران است تا آمریکا.

 

«این روزنامه همچنین به گزارش‌های سازمان‌های امنیتی امریکایی در گذشته و حال اشاره می‌کند و می‌نویسد: حمله به تاسیسات هسته‌ای ایران فقط از طریق جنگنده‌های تهاجی نخواهد بود. بلکه شامل ضربه زدن به تاسیسات برق، تلفن همراه، اینترنت، امواج فوق‌العاده دستگاه‌های بی‌سیم و ارتباطی پلیس و آتش‌نشانی نیز خواهد شد.

بنا به این گزارش عملیات حمله الکترونیکی از طریق جنگنده‌های بدون سرنشینی انجام خواهد گرفت که در حال حاضر در اختیار نیروی هوای اسرائیل قرار دارد و می‌توانند به طور مداوم 20 ساعت عملیات تخریبی انجام دهند. در این گزارش همچنین به نوع دیگری از جنگنده‌های بدون سرنشین اسرائیلی اشاره شده که توانایی انجام این کار را تا 45 ساعت متوالی، بدون توقف دارند.

به گفته این گزارش این جنگنده‌ها در عملیات بمباران تاسیسات هسته‌ای سوریه در دیر الزور به کار گرفته شدند و توانستند رادارهای سوری را از کار بیندازند بدون آن که سوری‌ها بتوانند عوامل ایجاد پارازیت را شناسایی کنند. این جنگنده‌ها بر روی صفحه‌های رادارهای سوریه صدها جنگنده را نشان دادند که بر فراز آسمان این کشور در پروازند.»

باز هم لو دادن سلاح ها قبل از استفاده نهایی. اگر هدف اصلی اتفاده از این سلاح ها و اختلال در شبکه موبایل و … است چرا بر خلاف مورد سوریه به جای استفاده آن را ابزار تهدید و الزام به مذاکره می کنند؟

روز گذشته آمریکا تحریم بانک مرکزی ایران را درخواست کرد و اوباما در صحبت هایش به مناسبت این رویداد از «اگر ایران پرونده هسته ایش را حل و فصل نکند» سخن گفت.

از طرف دیگر قضیه داستان ترور سفیر عربستان به یک قطع نامه مجمع عمومی انجامید. همچنین یک قطع نامه حقوق بشری که تعدد اقدامات روانی علیه ایران را کامل کرد. بله صرف نظر از تحریم بانک مرکزی من سایر اقدامات را روانی می دانم. اگر کسی در این قضیه شک دارد به تاثیر این اقدامات مشابه در ظرف چندسال گذشته و امکان تاثیرشان در چند سال آینده نگاه کند.

خب آمریکا می خواهد از این همه تهدید و جو روانی چه نتیجه ای بگیرد؟ مذاکره؟ مذاکره ای که پیشنهاد آمریکا در آن ادامه غنی سازی 5 درصدی است که در قطع نامه های قبلی شورای امنیت توقف آن را خواسته بود؟ به نظر من هدف این اقدامات قطعا این نیست. پس سعی می کنم چند حدس بزنم:

1-     ممکن است هدف نفس مذاکره باشد تا بر سر میز مذاکره آمریکا حرفش را عوض کند و چیزهای دیگری بخواهد. البته احتمال این گزینه کم است. بعید است آمریکا نداند نماینده نظام در چنین مذاکره ای از سوی رهبر انتخاب می شود و بعیدتر است که به روحیه واکنشی آقای خامنه ای در برابر تهدید آشنا نباشند.

2-     ممکن است هدف تشدید فشار و در عین حال وعده مذاکره (آن هم با شرایط جالب) باشد تا دو دستگی میان مسئولان رخ دهد، به خصوص که شکاف میان تیم احمدی نژاد و حامیان آقای خامنه ای از پرده برون افتاده است و این دو قطب تا قبل از مهلت بهار یک نبرد سنگین انتخاباتی را هم در پیش رو دارند.

3-     و آخرین سناریو این است که این همه یک عملیات ایذایی برای بر هم زدن تمرکز و انجام اقدام اصلی باشد. با توجه به خارجی بودن تهدیدات من در داخل به دنبال اقدام اصلی می گردم و با توجه به مهلت بهار و نزدیکی آن به انتخابات مجلس، شاید هدف فرستادن گروهی که تمایل خود را به رابطه با آمریکا بارها نشان داده اند باشد. از این جهت اگر خرابکاری در پادگان سپاه روی داده باشد می شود هدف آن را مشغول کردن نیروی اصلی رصدکننده تیم دولت دانست (به هرحال وقتی یک نهاد همزمان بازوی مسلح و غیرمسلح و بازیگر میدان اقتصاد و سیاست و جنگ می شود این اشکالات هم وجود دارد).

 

پیش فرض ها

  • من تاکید آمریکا و اسرائیل بر خطر دستیابی ایران به سلاح هسته ای را تبلیغات و نه اعتقاد واقعی آنان ارزیابی می کنم.
  • احتمال سوم متضمن همکاری و هماهنگی تیم احمدی نژاد با طرفهای خارجی است که اتهام سنگینی است اما به علت رفتارهای به شدت شک برانگیز آنها همیشه به عنوان یک احتمال، آن را در نظر می گیرم.
  • من بر اساس توضیحات نوشته های قبلی امکان حمله مستقیم (حتی محدود) به ایران را بسیار کم ارزیابی می کنم.

چه فرقی است؟

مارس 19, 2011

چه فرقی است میان دولت آمریکا و مقامات کشورمان؟

  • هر دو وقتی از دموکراسی دفاع می کنند که نتیجه دلخواهشان باشد.
  • هر دو در دفاع از منافعشان حاضرند حقوق و آزادی مردم را زیر پا بگذارند.
  • هر دو انقلاب و شورش مردمی را برای دشمنانشان می خواهند.
  • هر دو حرف و عمل دوگانه ای دارند.

تازه وضع مقامات جمهوری اسلامی بهتر است چون آنها مدعی دموکراسی نامقید و حقوق بشر برابر و یکسان برای همه نبوده اند.

اگر دروغ از مقامات جمهوری اسلامی زشت است از اوبامای رییس جمهور ابرقدرت زشت و خطرناک است.

اگر می توان دورویی مقامات غربی را که برخی از آنها در مورد بازداشت موسوی و کروبی موضع می گیرند ولی در مورد لیبی و بحرین سکوت می کنند یا موضعی با همان شدت می گیرند (در حالی که در دومی صحبت از حمله نظامی به مردم خود است)، تحمل کرد، تحمل دوگانگی حکومت در برخورد تظاهرات داخلی و خارجی نباید سخت باشد.

خیال خامی است اگر گمان شود آمریکایی که از یک حکومت پادشاهی غیربومی با فرستادن ارتش نوکران منطقه ای اش و سرکوب مسلحانه اعتراض مسالمت آمیز مردم حمایت می کند، یک ایران دموکراتیک قوی را می خواهد و به نتایج صندوق رای در ایران احترام می گذارد.

سبزها یا هر مخالف دیگری اگر صداقت دارد باید از حمایت آمریکا برائت بجوید. باور کنید اخلاق و صداقت پیروزی آفرین است.

بسیار می شنوم یا می خوانم که سیاست جمهوری اسلامی ایران در مورد فلسطین مورد انتقاد قرار می گیرد. در این انتقادها فراتر از اینکه در تاکسی گفته می شود یا در میزگرد بی بی سی فارسی برای روز قدس می توان نکات مشترکی را یافت که به نظرم قابل پاسخگویی مستدل و منطقی هست.

متاسفانه حاکمان با کوتاه فکری و برتری دادن منافع خود به آرمانهای انقلاب در داخل یک فضای یکطرفه مصنوعی در اجبار به حمایت از موضع رسمی درباره فلسطین ایجاد کرده اند در حالی که به نظرم موضع راهبردی ایران در قبال فلسطین موضع درستی است که در فضای بحث آزاد قابلیت اثبات حقانیت خود و اقناع مخاطب را دارد و ساکت کردن مخالفین و منتقدین موضع رسمی تنها نوعی حقانیت ناشی از مظلومین به آنها می بخشد. البته درد کمرنگ و کم اقبال کردن حرفهای حق با تنگ نظری و عدم اعتماد به مردم و آزادی بیان محدود به این قضیه نیست. سعی می کنم در حد فهم خودم پاسخی به برخی از این انتقادها داشته باشم.

موضع ایران چیست؟

ایران اسرائیل را به عنوان یک کشور به رسمیت نمی شناسد. هرگونه راه حل برای حل مسئله فلسطین بدون در نظر گرفتن حق ملت فلسطین محکوم به شکست است. پیشنهاد نهایی ایران برگزاری رفراندوم در کل سرزمین فلسطین با شرکت یهودیان مسیحیان و مسلمانان در مورد سرنوشت آن سرزمین است. ایران آوارگان فلسطینی را دارای کلیه حقوق ساکنان فلسطین (از جمله حق بازگشت و حق شرکت در رفراندوم پیشنهادی) می داند. ایران مقاومت را حق فلسطینیان به عنوان ساکنان یک سرزمین تحت اشغال می داند.

ایران از تروریسم در فلسطین حمایت می کند.

مقاومت مسلحانه ساکنان یک سرزمین تحت اشغال تروریسم نیست. چنین مقاومتی در طول تاریخ بارها به عنوان حق و حماسه مورد تقدیر بوده است (الجزایر) و حتی مورد حمایت دولتهای اروپایی پایه گذار اسرائیل (جنبش مقاومت فرانسه در برابر اشغال نازی ها) قرار گرفته است. برخی حرکتها علیه غیرنظامیان اسرائیل هم تنها به علت اضطرار و بیچارگی فلسطینی ها در گرفتن حق شان از یک رژیم مسلح مورد حمایت قدرتهای جهانی است.

وجود اسرائیل یک واقعیت است و انکار این واقعیت 65 ساله واقع بینانه نیست.

ایران تشکیل اسرائیل و تعیین سرنوشت برای مردم فلسطین بدون حق رای آنها توسط یک مرجع بین المللی (سازمان ملل) را مشروع نمی داند. لازم به ذکر است که غربیها تا سالها چین کمونیست را به عنوان نماینده کشور چین به رسمیت نمی شناختند و این حق را به دولت تایپه می دادند. همین حالا هم در مورد تبت که 50 سالها قبل به خاک چین ملحق شده است واقعیت را قبول نمی کنند. صرف نظر از حقانیت نامشروع بودن تشکیل اسرائیل، تکیه بر این مسئله اجازه گرفتن امتیازات واقعی از صهیونیست ها و حامیانشان را می دهد. هیچ طرفی نتوانسته است در عین به رسمیت شناختن اسرائیل امتیاز قابل توجهی از آن بگیرد.

ایران از خود فلسطینی ها فلسطینی تر است.

ایران هیچگاه مدعی نشده است که توافقی را که فلسطینی به آن برسند نقض خواهد کرد. البته بدیهی است که ایران حق بیان موضع خود را خواهد داشت. نکته این است که اسرائیل و حامیانش همواره تمایل دارند تا یک الیت طرفدار غرب و سازشکار را به جای کل فلسطینیان جا بزنند. فتح از وقتی که اسرائیل را به رسمیت شناخت نماینده فلسطینیان در مذاکره شد. تا قبل از آخرین انتخابات، انتخابات تشکیلات خودگردان همواره تک جزبی و غیررقابتی بودند. در اولین انتخابات چندحزبی حماس پیروز شد و از آن پس موضع اسرائیل و حامیانش بایکوت این دولت و موضع آن الیت مورد حمایت غرب عدم همکاری بوده است. غرب حتی عرفات را که سعی داشت با بازی دوگانه و استفاده از فشار مقاومت از اسرائیل امتیاز بگیرد منزوی کرد. پس اولا ایران حق دارد در برابر دخالت غرب برای نماینده سازی برای فلسطین بر مراجعه به آرای عمومی در هر توافقی و احترام به دولت قانونی تکیه کند.

ایران با حمایت از گروههایی مانند حماس باعث اختلاف میان فلسطینیان شده است.

حمایت ایران از حماس مانند حمایتی هست که سایر کشورهای عربی از گروههای دیگر فلسطینی و آمریکا و غرب از اسرائیل می کنند ضمن اینکه موضع رسمی ایران همواره دعوت فلسطینیان به وحدت بوده است. اما اختلاف بین فلسطینیان از جایی شروع شد که فتح به پشتوانه دولتهای عربی و غرب حاضر به دادن اختیارات قانونی به دولت منتخب فلسطین و مجلسی که حماس اکثریت آن را داشت نشد. اکنون در کرانه باختری نخست وزیری بر سرکار است که رای اعتماد مجلس را نگرفته است و رییس جمهوری که پس از اتمام دوره قانونیش بدون انتخابات بر قدرت باقی مانده است. غرب و اسرائیل صرف نطر ار رای فلسطینی ها صدایی را که خود می خواهند از فلسطینی ها بشنوند تقویت می کنند تا یک الیت از نیروهای فتح بر خلاف قانون تشکیلات خودگردان نتیجه انتخابات را نپذیرند و این مبنای اختلاف است.

سیاست خارجی ایران به خصوص در قضیه فلسطین مبتنی بر ایدئولوژی است نه منافع ملی.

اینکه منافع ملی یک کشور چیست بستگی به نگاه و باورها دارد. ایدئولوژی است که چیزی را منفعت یا چیزی را ضرر می نمایاند یا به منافع الویت می دهد. حتی عملکرد کشورهایی مانند آمریکا در ادعای حمایت از حقوق بشر و گسترش دموکراسی و … مبتنی بر ایدئولوژی است. اگر ایدئولوزیک بودن را به معنای عدم توجه به منافع مادی بگیریم هم می بینیم که آمریکا گاهی در حمایت از اسرائیل منافع مادی خویش را زیر پا می گذارد. از دیگر سو سیاست های ایدئولوژیک ایران در مقومت در جنگ، حمایت از مجاهدان افغان، حمایت از معارضین عراقی و مقومت لبنان امروز ایران را به یک قدرت منطقه ای تبدیل کرده است.

ایران مانع توافق و پیشرفت صلح خاورمیانه می شود.

ایران هیچ عامل عینی برای اخلال در سازش کشورهای عربی و فلسطینی ها ندارد. ایران می تواند طرف های مقابل اسرائیل را به موضعی تشویق کند کاری که غربی ها بسیار بیشتر و با انواع مشوق ها و تنبیه های اقتصادی و دیپلماتیک در جهت دیگر می کنند. اما مهمترین علت شکست روند سازش حمایت یک طرفه حامیان اسرائیل از آن و عهدشکنی و زیاده خواهی اسرائیل است. دولت اسرائیل به طور مرتب هر توافقی را با فلسطینی ها نقض کرده  و طرف های مذاکره خود را بی اعتبار و ناامید و حتی پشیمان کرده است. آیا خطر اعلام موضع ایران (رفراندوم، بازگشت آوارگان، نامشروع بودن اسرائیل) برای صلح خاورمیانه بیشتر است یا اینکه هر از چندی دولتی در اسرائیل بر سر کار بیاید که اصول مورد حمایت آمریکا، مذاکره کنندگان تشکیلات خودگردان مانند تشکیل دو کشور را انکار کند و با شهرک سازی در زمین های تحت توافق قبلی عملا توافقات قبلی را نقض کند؟

ایران با حمایت از گروههای تندرو فلسطینی به خاطر منفعت خود مانع از به نتیجه رسیدن مسئله فلسطین می شود.

به نظر من قضیه برعکس است. ایران نمی تواند هیچ گروه فلسطینی را به کاری مجبور کند. آنچه باعث نفوذ ایران در بین گروههای مقاومت و نفوذ گروههای مقاومت در بین مردم (انتخاب حماس) می شود شکست راه حلهای سازش آمیز است. اسرائیلی ها با نقض تعهدات مکرر خود و در عوض عقب نشینی در برابر مقاومت و بالا بردن هزینه اشغال (مانند عقب نشینی از لبنان و غزه) نشان داده اند که زبان زور را می فهمند. اگر مذاکره ای با اسرائیل بخواهد به نتیجه برسد وقتی است که زور و مقاومت پشتیبان آن باشد (آزادی اسرای لبنانی در برابر تحویل اجساد سربازان اسرائیل).

ایران در قضیه فلسطین شعار می دهد و به دنبال استفاده تبلیغاتی از موضع خود در بین مردم منطقه است.

علت این که موضع ایران در میان برخی مردم منطقه با اقبال روبرو است احساس ضعف آنها از عقب نشینی دولتهایشان در قضیه فلسطین است. اگر آمریکا و غرب در مذاکرات سازش برتری همه جانبه اسرائیل را اصل نمی گرفتند و حاضر به اعمال فشار واقعی به این رژیم برای انجام تعهداتش بودند موضع ایران در میان مردم منطقه حامی کمتری داشت.

ایران در قضیه فلسطین فقط شعار می دهد در حالی که دولت ترکیه اقدامات موثری مانند ناوگان آزادی و موضع اردوغان در برابر شیمون پرز داشته است.

البته موضع حمایت آمیز ترکیه و به خصوص ضرافت هایی که رعایت می کند باعث خوشحالی است اما این مواضع جایگزینی برای مواضع ایران نیست. موضع رسمی ترکیه انتقاد از دولتهای اسرائیل(اولمرت و نتانیاهو) است. شاید حاکمان امروز ترکیه در دل بیش از این هم داشته باشند اما به علت روابط عمیق دو کشور و حتی احتمال سرنگومی داخلی آن را ابراز نمی کنند. این موضع محدودیت های خود را دارد همانطور که موضع ایران محدودیت هایی دارد. به عنوان مثال اگر ایران سعی می کرد کشتی به غزه ارسال کند احتمالا اسرائیل بهانه های بهتری (مانند احتمال ارسال سلاح برای حماس) برای حمله به کشتی می یافت. در نهایت موضع ایران و ترکیه می تواند مکمل هم و نه رقیب هم باشد.

پ.ن. 1: این یادداشت را برای جبران جا ماندنم از راهپیمایی قدس امسال می  نویسم.

پ.ن. 2: هر چند کلمات دقیق هستند و من از استراتژی جمهوری اسلامی دفاع کرده ام و نه تاکتیک های فردی حاکمان یا اقدامات بخشی نهادهای آن و نیز در مورد سیاست خارجی در مورد فلسطین نوشته ام و نه سیاست داخلی اما چون برخی عادت کرده اند به جای خواندن متن به محض دیدن شباهت آن با مثلا موضع صدا و سیما آن را با دیگر مواضع چنان جایی یکی به پندارند توضیحاتی بدهم.

به نظر من نقطه ضعف استراتژی ما در سیاست منطقه ای ما و از جمله قضیه فلسطین تکیه نکردن بر آزادی و دموکراسی است. ما باید در داخل فضای آزادی در همه موارد و از جمله درباره حمایت و عدم حمایت از فلسطین و چگونگی آن داشته باشیم تا به استحکام موضع ما و تصحیح آن کمک کند. اهمیت دادن حکومت ما به حق انتخاب مردم و رعایت قانون، عدالت و سعه صدر با مردم و به خصوص مخالفین و منتقدین حکومت باعث می شود تا مردم منطقه خاورمیانه علاوه بر استقلال، در آزادی و مردمسالاری هم بیشتر شرایط نامناسبی که حکومتهای عربی وابسته به غرب برایشان ایجاد کرده اند را لمس کنند. اگر ما اصل 27 قانون اساسی را اجرا کنیم مصر نمی تواند از راهپیمایی حمایت از غزه جلوگیری کند. اگر ما منتقدان سیاسی را بی دلیل قانونی زندانی نکنیم و دادگاه غیرعلنی و بدون هیات منصفه نداشته باشیم به جای این که رسانه های حکومت پادشاهی عربستان از ما ایراد دموکراسی بگیرند حکومت آن کشور به جای توطئه در عراق و لبنان و قربانی کردن منافع فلسطینی ها باید پاسخ جوان عربستانی را بدهد. حتی در راه حلهایی که برای فلسطین می دهیم باید بر دموکراتیک نبودن تشکیل اسرائیل (نپرسیدن نظر مردم فلسطین) و ادامه آن (حکومت بر فلسطینیان غزه و کرانه باختری که به آن رای نداده اند) و نقض حقوق بشر توسط آن تاکید کنیم.

البته وقتی می توانیم صلاحیت اخلاقی چنین کاری و در نتیجه قدرت نرم اقناع مخاطب را بیابیم که خود به صورت واقعی چنین مسائلی را برای مردم خود رعایت کنیم. البته منظورم پیاده سازی حقوق بشر و مردمسالاری با قرائت غربی نیست  بلکه رعایت قانون اساسی آرمانها و وعده های اول انقلاب و حقوق بشر از دید اسلام است. هر وجدان بیدار و منصفی به روشنی فرق بین اعتقاد واقعی به مردمسالاری دینی و حقوق بشر از دید اسلام و اجرای آن را با فروکاستن این مفاهیم به یک ادعای توخالی برای مصاحبه های خارجی و پروپاگاندا را درک خواهد کرد.