گریه و بالش

نوامبر 15, 2014

من مرتضی پاشایی را نمی شناختم. هنوز هم خوب نمی شناسمش. حرفهای این روزها هم کمکی نمی کند. توی ایران وقتی بمیری همه تعریفت را می کنند. توی انتخاب موسیقی پاپ سختگیرم. نه اینکه موسیقی را بفهمم. نه! سعی می کنم از یک عالمه آلبوم و خواننده و … که از نظرم خیلی هاشان شبیه هم هستند دوری کنم. از متن هایی که خیلی دم دستی هستند. از صداهایی که شبیه همند و بیشترشان پسران پراحساس نازک صدا هستند. اگر بشینی سر صبر گوش بدهی تویشان تک آهنگ های خوب پیدا می کنی ولی بعدش با گرفتن مرتب آلبوم خواننده مدام توی ذوقت می خورد.

من مرتضی پاشایی را نمی شناسم ولی پوستش را می شناسم. عکس هایش با محمد علیزاده کنار دریا را که می بینم انگار هردویشان را می شناسم. رفیقی که می خواهد بخندد ولی پشت خنده هایش سایه ای هست که اگر از نزدیک حسش کرده باشی می بینیش. می خواهد به رفیقش امید بدهد، شور زندگی بدهد ولی یک ترسی یک دلهره ای همراهش هستد. من نگاه پاشایی را توی همان عکس ها می شناسم. می خواهد امیدوار باشد. مهمتر می خواهد دل به دل رفیقش بدهد ولی یک پوزخندی پشت نگاهش هست. به زندگی به دریا به آسمان یک نگاهی می کند انگار "همه اینها موقت است" که هست.

دلم برای سرطان تنگ شد. خیلی وقت هست می خواهم یک پست سرطانی دیگر بنویسم ولی نمی شود. دلم برای وقت نداشتن، شام خوردن و سریع راندن به طرف بخش شیمی درمانی تنگ شده است. دلم برای خوابیدن روی صندلی تختخوابشو بخش، برای بیدار شدن بدون زنگ موبایل، برای نماز خواندن توی نمازخانه عرق گرفته بیمارستان، برای short circuit با خدا، برای باز کردن اسلوموشن صبحانه بیمارستان تنگ شده. دلم برای بسم الله گفتن بعد از هر زنگ، قبل از نگاه کردن به صفحه موبایل تنگ شده است. دلم برای صدا زدن پرستار شب، دلم برای search کردن یواشکی نشانه ها توی اینترنت تنگ شده. دلم برای خسته شدن و فریاد زدن بر سر خودم که خجالت بکش تنگ شده. دلم زندگی کنار مرگ تنگ شده. دلم برای زنگ نزدن و زدن زدن که "خبری ازت نیست" تنگ شده. خبری ازم نیست. زنگی بزن!

مردم من پوست مرتضا پاشایی را می شناسم. من سرطان گرفتن 30 ساله ها را می شناسم. من سرطان گرفتن بچه ای که طاقت درد را ندارد می شناسم. من می فهمم سرطان چه می کند با دختر جوانی که آرایش می کند، مسخره بازی در میاورد که با کله کچل کشف حجاب کرده است. من نگاه همسر و مادر و پدر و برادرها را می شناسم. برای همین است باید چند وقت یکبار پست سرطانی بگذارم. اینها خاطره نیست که تعریف کنم باید لابلای کلمه ها بگذرمشان تا راحت بشوم. اینقدر بی جنبه بازی در نیاورید که یا الان دارم می میرم یا خالی بندم.

دلم برای زندگی کنار مرگ تنگ شده است. خیلی زود کشتیم به خشکی رسید و رفتم پی کار خودم. مرگ همیشه برای همسایه است. ما تصوری از مرگ نداریم. مرگ دیگری برایمان یک آه است یک حسرت کوتاه. مرگ عزیزمان برای مان مصیبت است که شاکی هستیم چرا سر ما آمده است یا فکر می کنیم عزیزمان نتوانسته است حظ کافی ببرد. ولی نمی دانیم مرگ چه با نگاه می کند.

دلم برایت تنگ شده است آی بوی نخواستنی بخش. آی مردان پیراهن آبی. آی زنان پیراهن صورتی. آی پوست های زرد صاف صاف. آی سِرُم های همیشه همراه. آی پرستارهای مکتوم اسرار. آی نگاه ماههای آخر. آی نگاه بی خیال دنیا. آی دلهای نازک. آی بالش های خیس.

پ.ن 1: این لینک تک‌آهنگ های رایگان مرتضی پاشایی در بیپ تونز، قشنگ بودند.

پ.ن 2: این لینک آلبوم "یکی هست" مرتضی پاشایی در بیپ تونز

پ. ن 3: این لینک کلیپی که مایه این پست شد از خبرگزاری فارس!!!

پ. ن 4: یک مرض دیگری که دارم این است که زورم می آید تسلیم جو غالب شوم. محیط مجازیِ تا دلت بخواهد درگیر جوهای مختلف و موج های کوتاه مدت هم این مرضم را تشدید می کند ولی استثنائش همین پست های سرطانی است. یکبار برای استیو جابز، این بار هم برای مرتضی پاشایی.

پ. ن5: آی مقامات! می گویند زمان جنگ فرمانده ها برای شهید نشدن تک تک بسیجی هایی که برای شهادت آمده بودند هم سعی می کردند و دعوا می کردند و حرص می خوردند. اگر این بهای مقاومت برابر تحریم است یا اگر برای جلوگیری از نفوذ دشمن است از جنگ که بالاتر نیست. شما حرص می خورید، دعوا می کنید، سعی می کنید برای مهار این سونامی که پیر و جوان و زن و مرد و بچه نمی شناسد؟ اگر نیست چند سال است دارید چه می کنید که مشکل را حل نمی کنید.

Advertisements

به جای توئیتر: آرام

دسامبر 18, 2013

“می خواهم بنويسم شايد آرام تر شوم.”

کم می نویسم

ناآرامم

سائل بی ادبم

دسامبر 18, 2013

تو می دانی که خراب است حالم

تو می دانی چیست دردم

آویزان توام

در راه مانده ام ولی نه ابن السبیل

فقیر مضطرم ولی نه بی تقصیر

خود می دانم که سائل بی ادبم

سکه ای بی منت می دهی مرا ولی بی لبخند

ممنونم توام ولی حسرت لبخند در دلم

نه روی شکوه دارم نه بی نیاز سکه ام

نه می رود هوای نگاهت از دلم

چه کنم برای قناعت؟

قید سکه را بزنم یا شکوه یا نگاهت؟

نه درویشم نه دریادل، نه عاشق صادقم

هیچم و کمتر از هیچم

همان سایل بی ادبم

نرانی از درم!

روضه و پدر

نوامبر 22, 2013

بعضی روضه های محرم را درک نمی‌کنی

تا طعم پدری را نچشیده باشی

بعضی‌ها را تا درد بی پدری

تلفن های ضروری

سپتامبر 20, 2013

از قدیم می دانستم 116 کد تلفن شهرهای مختلف را اعلام می کند. بزرگتر که شدم از تابلوهای ورودی بعضی شهرها دانستم 113 شماره ستاد خبری وزارت اطلاعات است. رفته ایم مسافرت 141 که شماره تلفن گویای وضعیت راههاست، کد شهر مبدا و مقصد را برای اطلاع وضع مسیر می خواهد. زنگ زده ام 116 می بینم شده است تلفن ستاد خبری حفاظت اطلاعات ناجا!

توی شهرهای شمالی چندجا 114 را تلفن ستاد خبری بسیج اعلام کرده اند. مبارک است.

ما که اول انقلاب را درک نکردیم ولی می گویند لو دادن بسیاری از خانه های تیمی گروههای مسلح برانداز با اطلاعات مردمی انجام شده است. تحویل پسر توسط پدر و امثال اینها هم معروف است. آن روزها وزارت اطلاعاتش نبود تا چه رسد به 113.

این روزها نمی شویم که کسی را با اخبار مردمی دستگیر کنند، هر چه اعلام می شود کار پیچیده اطلاعاتی است.

گویی سنت است که هرچه محتوا کمتر شود فرم فربه تر می شود.

به خاک آقام!

اوت 21, 2013

ببخشید که بابات شدم سهیل!

خدا تو رو یه هویی داد خب

اولش که شکل بچه قورباغه بودی همه می گفتن مث باباشه

اما خوب شد یواش یواش مث مریم شدی

قشنگ

خوب شد که مرد شدی بابا

به مریم گفتم نیاد تو تا مث دو تا مرد مردونه حرف بزنیم

مامان بابا خیلی خوبن سهیل

به خدا!

وقتی نیستن می فهمی

باور کن

به خاک آقام

شهاب حسینی در حوض نقاشی

IF

سحرنامه ۲۵ خرداد

ژوئن 15, 2013

رای‌گیری تمام شده است. قبل از انتخابات حرفهای مختلفی را می‌خواستم بنویسم و نشد. حالا در این سحرگاه ۲۵ خرداد اشاره‌ای به آنها کنم و اشاره‌ای به اتفاقات روزهای آینده.

انتخابات این دوره بسیار پیچیده بود. تحلیل‌های مختلف که نتایجشان بسیار متفاوت بود وجود داشت. از اینکه نظام قصد برگزاری یک انتخابات سرد و کنترل شده را دارد. این که نظر رهبر به ولایتی است. اینکه جلیلی فرد مورد نظر رهبر است. اینکه جلیلی گزینه احمدی‌نژاد است. اینکه جلیلی ابزاری برای ترساندن منتقدان و وادار کردنشان به شرکت است. اینکه رد صلاحیت هاشمی به علت رای آوری بالای او بود. اینکه رد صلاحیت هاشمی مهم‌ترین عامل در سایه قرار گرفتن رد صلاحیت مشایی بود. تحلیل‌های مختلف درباره برگزاری مناظره‌ها اول تا سوم و … اینکه ورود تیم مذاکرات هسته‌ای به انتخابات نشانه از پیش روشن بودن نتیجه است یا چالش کردن حتی نامزدهای اصولگرا با او نشانه اینکه آمدن او برای باختن و تغییر ترکیب مذاکره کنندگان با ظاهری دموکرات است.

به نظرم این بلاتکلیفی نیروهای منتقد یا حاصل بازی بسیار پیچیده یا دور از ذهن حاکمیت است و یا به احتمال بسیار بیشتر به تغییر موضع حاکمیت در طول زمان یا یکپارچه نبودن چنان موضعی. مثلا تغییر وضعیت مناظره‌ سوم و تغییر تفسیر رای مردم در سخنان آقای خامنه‌ای از تایید کامل نظام به احتمال رای مخالفان و منتقدان نظام به خاطر کشور بیشتر نشانه تغییر موضع در طول زمان است. از طرف دیگر عدم انصراف نامزدهای اصولگرا حتی بعد از کنار رفتن عارف و تاکید بیش از معمول آقای خامنه‌ای بر روشن نبودن رایش را می‌توان حمل بر اختلاف نظر نیروهای مختلف آن سمت دانست.

من سعی کردم در مواجه با پیچیدگی فوق از مصلحت‌سنجی دوری کنم. خوشبختانه کنار رفتن عارف کار را آسان کرد. من به روحانی رای دادم تا جناح اصلاح‌طلب تقویت شود و صدای منتقدان که خیلی‌هایشان رای ندادند در فضای رسمی منعکس شود. رایم از طرف دیگر برای تقویت مقامات ایرانی در برابر طرف خارجی بود تا شاید اگر این مقامات مانند سال ۸۸ فرصت را نسوزانند به کاهش مشکلات مردم و کشور کمک کنم.

ما انتخابات را تحریم نکردیم. به گمان خودمان و همانطور که در سخنان مقامات وجود دارد فداکاری کردیم. بر روی احساساتمان پا گذاشتیم. اگر آقای خامنه‌ای و حاکمیت این را قدر بداند که چه بهتر اما اگر ندانست هم متعجب نمی‌شویم.

کاملا قابل تصور است که بعد از چند روزی تعریف و تمجید از حماسه آفرینی ما اوضاع عوض شود. شخصا آماده‌ام آقای خامنه‌ای درصد شرکت‌کنندگان را دلیل پوچ بودن ادعای کسانی که زخم سال ۸۸ را هنوز بهبود نیافته می‌دانند تفسیر کنند. انتظار دارم ایشان اعتراض نکردن نامزذهای فعلی را مایه سرزنش دوباره موسوی و کروبی و رای مردم را رای به محکومیت آن دو بشمارند. تعجب نمی‌کنم اگر محتوای حقایقی که ایشان وعده داده است درباره مناظره‌ها بگوید محکومیت بحرانی دانستن وضع اقتصاد و انتقاد از ناتوانی تیم فعلی هسته‌ای و مشکل‌تراشی احمدی‌نژاد بر سر توافق هسته‌ای باشد آن هم در حالی که آن انتقادهای صریح در مناظره سوم در بالا رفتن درصد شرکت‌کنندگان تاثیر زیادی داشته است.

تعجب نمی‌کنم اگر ایشان با رییس‌جمهور شدن کسی غیر از جلیلی باز هم او و معاونش را در تیم مذاکره‌کننده نگه دارد.

با این آمادگی و انتظار رای دادن در انتخابات از نظر خیلی‌ها عاقلانه نبود. از نظر خودم یک بازی با ریسک زیاد بود. ما به حاکمیت فرصت داده‌ایم رفتارش را تغییر دهد. اگر به اصطلاح بخواهد زرنگی کند به دست خودش اعتماد را باز هم کمتر کرده است.

موفقیت این اقدام از نظر من رییس‌جمهور شدن روحانی نیست. موفقیت تغییر سیاست و رفتار است. اگر کمک کرده باشیم نیروی معتدل‌تری رییس‌جمهور شود. اگر کمک کرده باشیم سیاست هسته‌ای به واقعیت‌ها نظر کند. اگر کمک کرده باشیم بعضی‌ها حتی با سرزنش میرحسین موسوی در عمل همانطور که او در بیانیه ۱۷ گفته بود شروع به باز کردن جوی‌هایی از آب زلال به رودخانه جامعه کرده باشند ما موفقیم. اگر …

بگذرم دیر است. سحرگاه ۲۵ خرداد ۹۲ است. یک حس بی‌منطق در درونم وعده شگفتی می‌دهد. از نوع شگفتی روبرو شدن با جمعیت ۲۵ خرداد ۸۸. از نوع شگفتی صبح ۳ خرداد ۷۶. به خودم و دلم نهیب می‌زنم که بی‌خیال. اما بدجوری دلم لک زده است که این تلاش بی‌توقع بعد از آن سختی‌های چهارساله به نتیجه برسد. گره‌ای از کار مملکت وا کند. تغییری در وضعیت موسوی و کروبی بدهد. انگار بغضی دارم که به همه آنها که حصر میرحسین را سند بی‌غیرتی ما می‌دانستند اما ما را به کاری نکردن دعوت می‌کردند بگویم دیدید دیدید؟ دیدید ما یک کاری کردیم!؟ به آنهایی که رنگ و عکس او بیشتر از مثل منی در دست و بالشان بود اما حرفهایشان بوی حرفهای او را نمی‌داد بگویم ما با شما موافق نبودیم نه برای تنبلی نه برای اینکه به زندگی خودمان برسیم بلکه برای اینکه با زندگی کردن به هدف برسیم‹.

تازگی‌ها کتاب گزارش آدم‌ربایی مارکز را که میرحسین توصیه کرده بود تمام کرده‌ام. میان وضعیت گروگان‌های کتاب و موسوی و کروبی شباهت زیادی نیست. شباهتی که می‌شود دید این است که چقدر اوضاع زندگیشان بی قاعده و بسته به منش این فرمانده و آن تیم نگهبان است و مهمتر از آن چقدر چشمشان به رسانه‌هاست که به صورت یک طرفه امیدی در آن ببیند و چقدر سختشان است وقتی نمی‌توانند ارتباطی دوطرفه را تجربه کنند. امیدوارم موقع مناظرات تلویزیون در اختیارشان بوده باشد. امیدوارم پیام خوبی از رای ما بگیرند.

ولش کن. شقشقه‌ای بود.

اگر فرصت شود قصد دارم درباره قضیه هسته‌ای با توجه به آنچه در مناظره‌ا گفته شد و در نقد گرایش دوستان ارزشی و حزب‌اللهی به کسی مانند جلیلی و نیز نقد سلوک سیاسی سرداران بنویسم. زودتر اطلاع دادم که بر اساس نتیجه انتخابات تفسیر شود.

راستی چه روحانی رییس‌جمهور بشود و چه نشود نیمی از سیاستی که اصلاح‌طلبان داخلی در انتخابات ۹۲ در پیش گرفتند مربوط به بعد از انتخابات است. دوستان جوگیر نشوند. هاشمی خوب گفته است که امیدوار است نتیجه انتخابات منجر به انسجام داخلی شود.

از هدف و بعد از تحقق آن گفتم حالا کمی از قبلش بگویم. حکومت مشکل ما شده است چون شفاف، پاسخگو و مشارکت پذیر نیست و هر روز بیشتر از قبل به سمت حکومت تک نفره پیش می رود. ما نباید برای اصلاح آن شبیه خودش شویم. نباید تصمیم گیری سیاستمدارانمان در اتاق در بسته باشد. آزمودن دوباره چهره های بازنشسته منتقد جلوگیری از رشد نسل بعدی رهبران اصلاح طلب و تک نفره کردن سیاست ورزی است. حکومت مدام بر طبل مبارزه با استکبار جهانی می کوبد به اشتباهاتش اعتراف نمی کند و منتقد را محدود و حتی منکوب می کند. نیروی اصلاح گر باید به اشتباهش اعتراف کند. به شکستش اعتراف کند و انتقاد را بپذیرد و منتشر کند. آقای خامنه ای می گوید من دیپلمات نیستم انقلابیم اما برای حل مشکلات سیاست خارجی دیپلماسی هم لازم است. نخبگان و سیاستمداران اصلاح طلب هم اگر تنها قابلیتشان شجاعت تکرار حرفهای مردم منتقد باشد کار مشابهی می کنند. سیاستمدار باید گره گشایی کند. برنامه بریزد. پیش بینی کند. اگر لازم شد آبرویش را خرج کند و سازش کند اما در عالم واقع کشور و جامعه را قدمی جلو ببرد. نگذاشتند نشد مخفی کردن شکست است. نباید سطحی و احساساتی تصمیم بگیرند و بدنه مان را به قهر و یاس بکشانند.

ما باید از گذشته درس بگیریم. مدارا کردن بی خط قرمز با حکومت در زمان خاتمی اجرا شده است. پافشاری و قاطعیت در برابر غلط های حکومت بدون بازگذاشتن راهی برای سازش بعد از سال 88. اگر هر بار به بدنه مان امیدی بدهیم و اقدامات حکومت را در نظر نگیریم و بعد که به دیوار محکم خوردیم دشنام نثار دیوار کنیم بیش از محکومیت دیوار کم عقلی خودمان را فریاد زده ایم.

میرحسین گفت باید راه سبز امید را زندگی کرد. انقلابی کم پیدا می شود راه اصلاح سرزنش مردم نیست که چرا قهرمان نیستید باید راهی برای کنش کم هزینه مردم پیدا کرد تا نه حکومت بترسد و نه مردم جا بزنند. من همیشه وضع حجاب را مثال می زنم. با وجودی که به حجاب معتقدم و آن را یکی از احکام قابل دفاع اسلام می دانم اما روش اقدام قسمتی از زنان جامعه در تغییر وضع حجاب بسیار درس آموز است. این زنان حتی آنها که به هیچ وجه اعتقادی به پوشش ندارند مانند آن دختر مصری برای اعتراض برهنه نشدند که اگر هم می خواستند نه هرکسی اهل چنان کاری بود و نه حکومت و سایر مردم تحمل می کردند. راهکار آنها این بود که هر روز کمی روسری ها عقب تر کشیدند. با مرزهای حجاب بازی کردند. آن یکی لحظه ای روسری اش را بر می داشت و مو هایش را مرتب می کرد و بلافاصله (قبل از اینکه مثل منی اعتراض کند) می گذاشت. لباس های خانم ها را نگاه کنید اندازه و فرمشان ذره ذره تغییر کرده است تا جایی که بانوی محجبه مسلمان امروز لباسی را می پوشد که ده سال پیش لباس یک دختر جلف تلقی می شد. این روزها کتانی وشلوار روشن، روسری پررنگ و ماتوی تنگ و حتی آرایش را بین زنان چادری هم میشود دید. نکته این است که حکومت مخالف این سیر بوده است و حتی سعی هم کرده است متوقفش کند ولی نتوانسته است. نمی شود این همه زن را بازداشت کرد. آن هم مثلا فقط به خاطر رنگ لباس یا چندسانت مانتو یا چند تار مو.

دانشگاه رفتن یا کار دولتی گرفتن را نگاه کنید. نه آیین نامه های دانشگاه و نه گزینش ادارات دولتی مطلوب خیلی از کسانی که دانشجو می شوند یا کارمند دولت نیست اما آنها برای منفعتی که دارند به آن تن می دهند. نکته جالب تاثیری است که گذاشته اند. بیشتر از اینکه محیط کار دولتی و مقررات دانشگاه انا را عوض کند آنها محیط دانشگاه و محیط کار را تغییر داده اند. چگونه با برنامه ریزی برای مبارزه؟ نه فقط با زندگی کردن آنطوری که می خواهند بدون درگیری با سیستم. نه اطاعت مطلق و نه درگیری مطلق. آنها دانشگاه و کار دولتی را به خاطر دایره تنگش تحریم نکرده اند.

حالا به انتخابات برگردیم. نمی شود با انتخابات مانند شغل دولتی و دانشگاه برخورد کرد؟ محدودیت هایش را قبول کرد ولی به مرور آن را تغییر داد. به نظرم می شود. اگر تعدادمان به اندازه کافی زیاد باشد. قصد سرشاخ شدن با قدرت سخت را نداشته باشیم و به اندازه کافی حوصله داشته باشیم.

بعضی ها می گویند دانشگاه و شغلی دولتی را مجبوریم یا منفعتی برایمان دارد اما انتخابات را نه. به نظرم چنین نیست. انتخاب یک رییس جمهور بد نسبت به یک رییس جمهور بدتر برای ما منفعت دارد و همانطور که دانشگاهی با مقررات متفاوت نداریم اینجا هم انتخابات آزاد نداریم. برخی می گویند فرق انتخابات با مثال های تو این است که اختیار انتخابات دست دیگری است و هرچه بخواهد اعلام می کند. نمی گویم چنین نیست ولی دلیل توانایی او غیر از اراده خودش اقدام ما هم هست. چرا دانشگاه نمره دانشجویان مورددار را دستکاری نمی کند تا اخراج شوند؟ اگر تعداد کمی دانشجو باشند یا تند بروند و رسما قوانین دانشگاه را به چالش بکشند بعید هم نیست چنین کند.

اگر مردم سیاست تحریم را درباره دانشگاه و شغل دولتی اجرا می کردند 90 درصد دانشگاه عضو فعال بسیج دانشجویی بودند که چون غیر خودشان کسی را آن دور و بر نمی دیدند خیلی تندروتر هم می شدند و همین ها بعدها مدیران کشور می شدند. و به جای اینکه فضای ذهنی وزیر به بالا با مردم متفاوت شود کل کارمندان چنین می شدند.

انتخابات قبل از رسیدن به هدف هم قرار نیست کشور را زیر و زبر کند.این همه صغری و کبری و شاهد و مثال را برای اینکه در انتخابات رای بدهید نیاوردم بلکه برای این آوردم که نگاهمان را به شرایط ایجاد تغییر و اصلاح کشور عوض کنیم. جرقه اولیه اش را هم این مصاحبه عباس عبدی زد.

پ.ن: این سه نوشته اصلاح طلب شدن را به صورت ایمیلی پست کرده ام و امکان اصلاح غلط هایش را تا تغییر وضع اینترنتم ندارم. بخشید.

اصلاح طلب شدن – یک

اصلاح طلب شدن – دو

اما من فکر می کنم فراتر از آن اجبار جواب یک کلمه ای و فراتر از گروه های سیاسی اصلاح طلب شده ام. هدف ایرانی است که در آن مردم تعیین کنند چه حکومتی می خواهند. چه روابط اجتماعی می خواهند. مردم در ایران متکثرند. هیچ گروه و قشری اکثریت مطلق نیست. حکومت مشکل ما نیست. ما باید متفاوت بودن یکدیگر را قبول کنیم. تا وقتی قبول نکنیم هر کدام دسته ای از مردم را مزاحم رسیدن به اهداف می دانیم. یکی حزب اللهی ساندیس خور را و دیگری سبز بی دین و وابسته به اجانب را. با هم زندگی کردن یک دستور پخت ثابت ندارد. هر جامعه ای خودش باید به آن برسد. من مسلمانم. دوست دارم و وظیفه خود می دانم که کشور بر اساس قوانین اسلام اداره شود اما جلوتر از آن اعتقاد دارم کشور مال من تنها نیست و هفتاد میلیون شریک دارم. نظر آنها مهم است. اگر نخواستند تکلیف ندارم مجبورشان کنم. تازه قضیه صفر و یکی نیست. یا حکومت اسلامی یا غیر اسلامی. یا دموکراسی خالص یا دیکتاتوری. اینکه چه برداشتی از اسلام تا چه حدی و به چه صورتی در حکومت دخالت کند بسته به نظر مردم است.

اینکه دیکتاتوری از بین برود و همه آزاد باشند حرف مفت است. مگر می شود همه همزمان به همه خواسته هایشان برسند؟ کلیشه: مرز آزادی هرکس آزادی دیگران یا حقوق دیگران است. کدام حقوق؟ چه کسی تعریفش می کند وقتی ما این قدر متفاوتیم. رسیدن به توانایی زندگی در کنار هم یک راه است. باید یادش بگیریم. ما باید توافق کنیم مرز حقوق هرکس کجاست. این ما یک اکثریت قریب به اجماعی است. باید تویش حزب اللهی و بی خدا و سنتی و مدرن و … جا بشود تا بشود زندگی کرد. تعارض و بحث هم تمام نمی شود ولی در یک چارچوب مشخص. هر روز که نمی شود سر چارچوب کلی جامعه رای گیری کرد.

به دوستان مذهبی ام که ممکن است فکر کنند فلانی دین را واگذاشته و دنبال "زندگی" کردن است صمیمانه می گویم حکومتی کمتر اسلامی که به میزان و سبک دینداری معدل جامعه ما نزدیک تر باشد خیلی خوش عاقبت تر است از حکومتی با ادعای اسلامیتی غلیظ و مردمی که هر روز به خاطر محدود شدن انتخابشان بیشتر از اسلام می برند و آن حکومت به اصطلاح اسلامی برای جلوگیری از این فرآیند اجتماعی به کارهایی دست بزند که ظلم باشد یا همان فرآیند را تشدید کند.

تازه معنی حرفهای اصلاح طلبان را می فهمم که انقلاب مشکل را حل نمی کند. انقلاب حتی مسالمت آمیزش فقط جامعه را قطبی می کند. علت ماندگاری نظم فعلی غیر از قدرت سخت حکومت قدرت نرم حامیانی است که می خواهند از آن در برابر دسته ای دیگر از مردم حمایت کنند. این دسته از مردم هم وقتی فکر می کند با شکست دادن حاکمان و یا گرفتن پستی مثل ریاست جمهوری می تواند کشور را آنطوری که خودش صلاح می داند اداره کند، عملا وجود و اهمیت حامیان حاکمان را نادیده می گیرد.

ما همه در این کشور شریکیم. چارچوب اداره آن را باید همه با هم تعیین کنیم. بعد از آن هر انتخاباتی قرار نیست کشور را زیر و زبر کند.

اصلاح طلب شدن – یک

من بیشتر عمر سیاسیم را اصولگرا بوده ام. فاز تغییرم کمی مخالف بیشتر هم سن و سالانم بوده است. در نوجوانی سلام و عصرمای منتقد و پیام امروز و ایران فردا می خواندم اگر می توانستم به ملی مذهبی ها رای می دادم و وقتی نمی شد مثل انتخابات مجلس پنجم به لیست کارگزاران رای دادم. در آستانه ورود به دانشگاه از نظر مذهبی تحولی را تجربه کردم که اول عقیده ام و بعد سبد رایم را به اصولگرایی تغییر داد. این شد که در گیر و دار دوم خردادی و لیبرال شدن رفقای حزب اللهی دبیرستان در دانشگاه اصولگرا بودم. چه اصولگرایی؟ اصولگرای خرده شیشه دار! کارهای غیرقانونی دوستان در برابر دانشجویان و مسئولان دوم خردادی دانشگاه را قبول نداشتم. تشکیل دادگاه برای عبدالله نوری وقتی خطر رییس مجلس شدنش وجود داشت را قبول نداشتم. بی سرانجام رها کردن قتل های زنجیره ای و کوی دانشگاه را قبول نداشتم. برخورد فله ای با مطبوعات با یک سخنرانی رهبر و توقیف موقت دائمی آنها را به بهانه یک بند نچسب یک قانونی را قبول نداشتم اما سکوت می کردم. با این توجیه که اصلاح طلبان و طرفدارانشان هرچه بیشتر قدرت بگیرند اسلامیت نظام بیشتر در خطر قرار می گیرد و از طرفی انتقاد امثال من از کارهای غلط پیش گفته باعث تقویت آنها می شود. پس من این کارهای غلط را انجام نمی دهم ولی انتقاد علنی هم نمی کنم.

بی سرو صدا به هاشمی در انتخابات مجلس رای ندادم با وجود اینکه لیستم لیست اصولگرایان بود. نمازم را در نماز جمعه پشت سر برخی امام جمعه ها تکرار می کردم حتی پشت سر خود آقای خامنه ای. البته به کسی نمی گفتم آخر من نسبت به او سوال و شبهه داشتم و هنوز احتمالش را می دادم خودم اشتباه کرده باشم.

به مرور بیشتر و بیشتر منتقد و تحول خواه و معترف به حق مخالف می شدم اما هنوز هیچ اصلاح طلبی در سبد رایم نبود. اصلاح طلبان در هر انتخاباتی برای رای جمع کردن بدنه خود را از بازگشت دیکتاتوری و بسته شدن فضا می ترساندند و من فکر می کردم دموکراسی وقتی تثبیت می شود که یک غیراصلاح‌طلب رییس جمهور شود ولی پیش بینی اوضاع تیره و تار محقق نشود. یک تغییر دیگر هم کردم. از مردم و رای مردم نترسیدم. این را در فضای فکری دوستان ارزشی ام می گویم که مدام نگران این بودند که کسی بیاید مردم را گول بزند. پس رد صلاحیت برایشان مهم می شد. بعد هم وقتی فرد یا گروه مورد نظر طرفدار داشت رد صلاحیت کردن معضل و مشکل پیچیده ای می شد. به نظرم این طرز نگاه مشکل داشت. اگر حکومت مردمی است نباید از رای مردم بترسد. مردم ممکن است اشتباه کنند ولی این مجوز گرفتن حق شان نیست. سیاستمدارها حتی آنها که ادعای ارزشی دارند از دید خود ما ارزشی ها خیلی بیشتر اشتباه می کنند.

تا رسید به بحث و جدل های بعد از انتخابات 88 در محل کار. از حق مخالفین دفاع می کردم و رفقای اصولگرا را خوش نمی آمد. روزی یکی شان گفت تو بالاخره اصولگرایی یا اصلاح طلب؟ آمدم توضیح بدهم که گفت فقط یک کلمه! گفتم اگر یک کلمه باشد امروز اصلاح طلبم.

اما انگار از قافله عقب مانده بودم. حالا که ما اصلاح طلب بودیم اصلاح طلب ها سبز شده بودند. البته علاقه ام به اصل 27 و نقش اصلاحی آن به زمان اصولگراییم بر می گشت. همیشه راهپیمایی 22 بهمن و روز قدس را می رفتم و همیشه با خودم می گفتم این راهپیمایی ها بوی راهپیمایی های زمان انقلاب را نمی دهد. شعارها همان است ولی انگار بوی کهنگی می دهد. خلاقیت و فردی بودن شعارها و پوسترها و پلاکاردهای آن زمان کجا و این راهپیمایی مناسکی که سپاه پوسترهایش را چاپ می کند و ستاد هماهنگی تبلیغات بیانیه و شعارهایش را کجا؟ راهپیمایی های بعد از انتخابات را رفتم از جشن احمدی نژاد تا 25 خرداد تا بیشتر بعدی ها. اوایلش با کلاه شرعی کسب اطلاع مستقیم از وقایع و بعدها بی لکنت و با تکیه بر صراحت و اطلاق اصل 27.

گفتم که گویا از قافله عقب بودم. من بیانیه های میرحسین را می دیدم و هم غزه هم لبنان و تفنگت را زمین بگذار ولی خیلی از راهپیمایی کنندگان دو سه ماه بعد از انتخابات در حال و هوای نه غزه نه لبنان و مرگ بر روسیه و مرگ بر دیکتاتور بودند. اولی ها را که قطعا توطئه و فضله موش داخل دیگ سبزها می دانستم و این آخری را به خاطر اینکه تنش و تعارض را به حدی بالا می برد که امکان انعطاف طرف مقابل را صفر می کرد. این مدل شعار دادن به قسمت های آشتی جویانه بیانه های میرحسین نمی خورد. به خاطر همین هیچوقت راضی نشدم خودم را سبز بنامم و «چرا منتقدم چرا سبز نیستم» را نوشتم.

به مرور تعداد شرکت کنندگان در راهپیمایی ها کم می شد و روشن بود این مسیر حداقل بدون تغییر تاکتیک به جایی نمی رسد. زمستان 88 دنبال این بودم که میرحسین را ببینم و به او در مورد خطرها بیرونی و بی نتیجه بودن اصرار بر راهپیمایی وقتی اکثریت مطلق نیستی و وقتی دامنه آن هر روز محدودتر و شعارهایش تندتر می شود بگویم. می خواستم از او خواهش کنم دوستدارانش را به راهپیمایی 22 بهمن دعوت کند دوباره آرام مثل 25 خرداد. من او را از کتابچه پنج گفتارش می شناختم که در جای جایش اهمیت به استقلال و منافع ملی دیده می شد. می گفتند در دفترش باز است و هنوز با ماشین خودش آنجا می رود و بر می گردد. آدرس دفترش را از دوستان سبز و اصلاح طلب پیش کسوت مطالبه کردم همگی هشدار و هوش باش دادند که نرو که می گیرندت و الت می کنند و بلت. یاللعجب! ما که خواهیم حرفی شبیه حرف ظاهری حکومت به او بزنیم. تکان نخورده عاشورا شد و موج تبلیغات و 9 دی و … 22 بهمن را هم با پلاکاردهای انتقادی دست ساز رفتم. کاری را که سالها ایده اش را داشتم ولی همتش را نه عملی کرده بودم اما جریان اسب تروا و … پیش آمد.

به مرور نمود جنبش سبز کم شد. چند یادداشت انتقادی از میرحسین نوشتم. 25 بهمن 89 را از لج دروغ های پایان فتنه و سالگرد 9 دی رفتیم و «پیاده رو پیمایی» کردیم. موسوی و کروبی را گرفتند و آب از آب تکان نخورد. سه شنبه های اعتراض را هم یکی دو بار رفتم ولی فایده نداشت. ضدحال تر از نگرفتن راهپیمایی،  بیانیه های شورای هماهنگی راه سبز امید بود که همیشه نشان از موفقیتی داشت که من در خیابان نمی دیدم.

به مرور فکر چه باید کرد شد دغدغه اصلی ام. فحش به حکومت و نشان دادن اشتباهات و ستم صدر تا ذیل حکومت جای خود را داد به ما چه کار باید بکنیم؟ ما همه راه را درست رفته ایم؟ انتخابات مجلس نهم را هم شرکت نکردم. از 89 عباس عبدی شروع کرده بود به اعلام نظر درباره جنبش سبز. اول غیرصریح تر و کم کم صریح تر. بعضی حرفهایش را قبول داشتم و بعضی را نه بعضی ها را هم نمی فهمیدم.

هر چه حصر موسوی و کروبی طولانی تر می شد چه باید کرد بیشتر دغدغه ام می شد. مسئله ام سخت بود. دخالت خارجی و حمایت خارجی را مفید نمی دانستم. خراب شدن هدفمندی یارانه ها و به بن بست رسیدن قضیه هسته ای را نمی خواستم. تحریم انتخابات را نتیجه بخش ندیدم. نه رای دادن مثل خاتمی چاره بود نه رای ندادن. از ابتدای سال 91 عدم پیشرفت مذاکرات هسته ای متوجه ام کرد که کشور در چه مخمصه ای گرفتار است.

چه باید کرد؟ جز سرزنش چه باید کرد؟ اصلاح طلبان سبز و سبزها از تحریم انتخابات دروغین نظام به نیت برای رسیدن به پست ریاست جمهوری تغییر مسیر دادند. من این وسط ها حرفهای عبدی را درباره موضوعیت داشتن انتخابات در برابر طریقیت داشتنش درک می کردم به خصوص با خواندن نامه سال 87ش به دوستان اصلاح طلبش. باعث شد به کارهای یک گروه از اصلاح طلبان در انتخابات (های)  قبلی دوباره فکر کنم. به انتخابات 84 و 88. به نظرم داخلش کلی اشکال و ایراد و دوربرگردان و حق به جانبی همیشگی می توان یافت. تحصن مجلس ششم و تحریم مجلس هفتم، کاندیدای آوانگارد در انتخابات 84 و عقب ماندن از کروبی ای که آدم حسابش نمی کردند، بعد لیست مشترک دادن در مجلس هشتم و روش ورود به انتخابات 88 و برخوردهای بعد از آن. روش اداره انتخابات 92 که واقعا شاهکار بود. اینها نه عرضه و صداقت و کاریزما میرحسین را دارند که بدون پست حکومتی مردم را به اقدامی بکشانند و نه مانند سالهای اول اصلاحات توان بازی موثر در درون حکومت را. به نظرم اثرشان فقط مایوس کردن مردم و بدنه است.

دور و برم دوستانی که بیشتر عمر سیاسی شان در زمان اصلاحات و احمدی نژاد گذشته و خوراک فکری شان را از روزنامه نگارانی که خیلی هاشان اوایل در روزنامه های دوم خردادای و حالا در سایت های فیلترشده می نویسند یا همان دسته اصلاح‌طلبان که نوشتم می گیرند هستند و همان حرفها را تکرار می کنند. با توجه به سابقه اصولگراییم تا حرف متفاوتی از همین دار و دسته اصلاح طلب بزنم جوری نگاهم می کنند که گویا فیلم یاد هندوستان اصولگرایی را کرده است. سر کار همکاران را که به رای دادن تشویق می کنم یا مخالف شرکت هاشمی و خاتمی بودنم را که می گویم هم چنان برخوردی دارند.