چشم ها

ژانویه 31, 2016

چشم‌ها همیشه برایم مهم بوده اند.

صبح ها از تعداد چشم های بی روح یا افسرده تعجب می کنم.

طاقت دیدن ترس در چشم ها را ندارم البته ترس بی دلیل.

چه دیده ای در زندگیت که ترس از پس زمینه چشمت بیرون نمی رود.

سرزندگی چشم بچه ها را دوست دارم.

گریه و ذوق یک در میانشان را.

مستی چشم جوانها را هم.

شرم گهگاه چشم زنان را.

غم چشمهای عاشق را.

تری دیده های تائب را.

چشم غیرمستقیم و مرده کارمندهای منزجر از کار افسرده ام می کند.

برق زرنگی فرومایه چشم هرزه گویان و پشت هم اندازان بیزارم.

خشم چشم ستمگران به ایستادن می کشاندم،

ترس در چشمشان به لذت!

کینه در چشمان هولناک است از خشم هولناک تر.

ماتی چشم پیران و رنجدیگان به حسرت می رساندم،

چه شوق و شررها داشته اند پیش تر ها.

حالا با اتوبوس می روم سر کار با دردی پشت چشم هایم. از چشم مردمان گریزانم. می ترسم چیزی از چشمانم کامشان را تلخ کند. با آنها که دوستشان دارم فرصت حرف و نگاه نیست. باید روزم را سر کنم با آنها که کینه و خشم را در من می انگیزانند ولی باید مدارا کنم و نگاهم را سانسور.

خدایا به فریاد برس از این حرفها و فکرها و خشمها و کینه ها که از سر و سینه به چشمم سرازیر می شود. خلوتی نیست که دیده تر کنم. سبک شوم. تو می دانی که من عادت ندارم که چشم از چشم مردم بدزدم. خواسته ام شوق و امید و مهربانی را به نگاهشان هدیه کنم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: