گریه و بالش

نوامبر 15, 2014

من مرتضی پاشایی را نمی شناختم. هنوز هم خوب نمی شناسمش. حرفهای این روزها هم کمکی نمی کند. توی ایران وقتی بمیری همه تعریفت را می کنند. توی انتخاب موسیقی پاپ سختگیرم. نه اینکه موسیقی را بفهمم. نه! سعی می کنم از یک عالمه آلبوم و خواننده و … که از نظرم خیلی هاشان شبیه هم هستند دوری کنم. از متن هایی که خیلی دم دستی هستند. از صداهایی که شبیه همند و بیشترشان پسران پراحساس نازک صدا هستند. اگر بشینی سر صبر گوش بدهی تویشان تک آهنگ های خوب پیدا می کنی ولی بعدش با گرفتن مرتب آلبوم خواننده مدام توی ذوقت می خورد.

من مرتضی پاشایی را نمی شناسم ولی پوستش را می شناسم. عکس هایش با محمد علیزاده کنار دریا را که می بینم انگار هردویشان را می شناسم. رفیقی که می خواهد بخندد ولی پشت خنده هایش سایه ای هست که اگر از نزدیک حسش کرده باشی می بینیش. می خواهد به رفیقش امید بدهد، شور زندگی بدهد ولی یک ترسی یک دلهره ای همراهش هستد. من نگاه پاشایی را توی همان عکس ها می شناسم. می خواهد امیدوار باشد. مهمتر می خواهد دل به دل رفیقش بدهد ولی یک پوزخندی پشت نگاهش هست. به زندگی به دریا به آسمان یک نگاهی می کند انگار "همه اینها موقت است" که هست.

دلم برای سرطان تنگ شد. خیلی وقت هست می خواهم یک پست سرطانی دیگر بنویسم ولی نمی شود. دلم برای وقت نداشتن، شام خوردن و سریع راندن به طرف بخش شیمی درمانی تنگ شده است. دلم برای خوابیدن روی صندلی تختخوابشو بخش، برای بیدار شدن بدون زنگ موبایل، برای نماز خواندن توی نمازخانه عرق گرفته بیمارستان، برای short circuit با خدا، برای باز کردن اسلوموشن صبحانه بیمارستان تنگ شده. دلم برای بسم الله گفتن بعد از هر زنگ، قبل از نگاه کردن به صفحه موبایل تنگ شده است. دلم برای صدا زدن پرستار شب، دلم برای search کردن یواشکی نشانه ها توی اینترنت تنگ شده. دلم برای خسته شدن و فریاد زدن بر سر خودم که خجالت بکش تنگ شده. دلم زندگی کنار مرگ تنگ شده. دلم برای زنگ نزدن و زدن زدن که "خبری ازت نیست" تنگ شده. خبری ازم نیست. زنگی بزن!

مردم من پوست مرتضا پاشایی را می شناسم. من سرطان گرفتن 30 ساله ها را می شناسم. من سرطان گرفتن بچه ای که طاقت درد را ندارد می شناسم. من می فهمم سرطان چه می کند با دختر جوانی که آرایش می کند، مسخره بازی در میاورد که با کله کچل کشف حجاب کرده است. من نگاه همسر و مادر و پدر و برادرها را می شناسم. برای همین است باید چند وقت یکبار پست سرطانی بگذارم. اینها خاطره نیست که تعریف کنم باید لابلای کلمه ها بگذرمشان تا راحت بشوم. اینقدر بی جنبه بازی در نیاورید که یا الان دارم می میرم یا خالی بندم.

دلم برای زندگی کنار مرگ تنگ شده است. خیلی زود کشتیم به خشکی رسید و رفتم پی کار خودم. مرگ همیشه برای همسایه است. ما تصوری از مرگ نداریم. مرگ دیگری برایمان یک آه است یک حسرت کوتاه. مرگ عزیزمان برای مان مصیبت است که شاکی هستیم چرا سر ما آمده است یا فکر می کنیم عزیزمان نتوانسته است حظ کافی ببرد. ولی نمی دانیم مرگ چه با نگاه می کند.

دلم برایت تنگ شده است آی بوی نخواستنی بخش. آی مردان پیراهن آبی. آی زنان پیراهن صورتی. آی پوست های زرد صاف صاف. آی سِرُم های همیشه همراه. آی پرستارهای مکتوم اسرار. آی نگاه ماههای آخر. آی نگاه بی خیال دنیا. آی دلهای نازک. آی بالش های خیس.

پ.ن 1: این لینک تک‌آهنگ های رایگان مرتضی پاشایی در بیپ تونز، قشنگ بودند.

پ.ن 2: این لینک آلبوم "یکی هست" مرتضی پاشایی در بیپ تونز

پ. ن 3: این لینک کلیپی که مایه این پست شد از خبرگزاری فارس!!!

پ. ن 4: یک مرض دیگری که دارم این است که زورم می آید تسلیم جو غالب شوم. محیط مجازیِ تا دلت بخواهد درگیر جوهای مختلف و موج های کوتاه مدت هم این مرضم را تشدید می کند ولی استثنائش همین پست های سرطانی است. یکبار برای استیو جابز، این بار هم برای مرتضی پاشایی.

پ. ن5: آی مقامات! می گویند زمان جنگ فرمانده ها برای شهید نشدن تک تک بسیجی هایی که برای شهادت آمده بودند هم سعی می کردند و دعوا می کردند و حرص می خوردند. اگر این بهای مقاومت برابر تحریم است یا اگر برای جلوگیری از نفوذ دشمن است از جنگ که بالاتر نیست. شما حرص می خورید، دعوا می کنید، سعی می کنید برای مهار این سونامی که پیر و جوان و زن و مرد و بچه نمی شناسد؟ اگر نیست چند سال است دارید چه می کنید که مشکل را حل نمی کنید.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: