جمهوری اسلامی: چلچراغ یا هرم؟

ژوئن 17, 2014

یکی از اساسی ترین و تاریخی ترین مشکلات جامعه ایران خودکامگی و استبداد بوده است. اگر به عقب برگردیم در گذشته تاریخی تقریبا همه کشورها و اقوام حکومت فردی وجود داشته است اما چیزی تفاوتی هم هست. مثلا اگر به اروپای قرون وسطی تا قبل از وقوع انقلابها بنگریم، پادشاه هست ولی عرف، قرارداد یا سنتی هست که تا حدی او را محدود می کند و نقش چارچوب قانونی را ایفا می کرده است که با آمدن این حاکم و رفتن دیگری تغییر زیادی نمی کرده است. مثلا قانون کلیسا و نظام فئودالی. از طرف دیگر پادشاه حکومت فردی دارد ولی قدرت او به نوعی متکی بر قدرتهای دیگر است. مثلا در نظام فئودالی/شوالیه گری اشراف زمینداری که در خدمت یک پادشاه که معمولا بزرگترین زمیندار است در میایند خود ثروت (زمین) و قدرت نظامی (ارتش شخصی) دارند که آن را در خدمت پادشاه قرار می دهند.

اما در تاریخ ایران اغلب برعکس بوده است. پادشاه کسی بوده است که قدرت را به دست می گرفته و از این به بعد فرمان او قانون بوده است. او قدرت خویش را بر قدرت و ثروت دیگران بنا نمی کرده است بلکه برعکس حاکم بوده است که منشاء قدرت و ثروت و حتی وجاهت دیگران بوده است. با رسیدن یک فرد به تخت حکومت دوستان و نزدیکان او به قدرت و ثروت و وجاهت و مقام اجتماعی می رسیدند و با سرنگونی او همه اینها را از کف می دادند.

در اروپا تغییرات اجتماعی سخت و طولانی یا بسیار شدید بود. چرا؟ چون اگر می خواستی حکومتی را براندازی باید با طبقات و قدرمندانی که او را حمایت می کردند بجنگی. این بود که مفاهیم اختلاف و نبرد طبقاتی در آنجا شکل گرفته است.

در اینجا اما اگر می توانستی حاکمی را براندازی همه طبقات قدرت که وابسته به او بودند هم سرنگون می شدند. این بود که هر گاه ملت از بیدادگری حاکمی به تنگ می آمدند و تعداد ناراضیان زیاد و در نتیجه شانس تغییر حاکم زیاد می شد، تقریبا همه نخبگان و طبقات از حرکت حمایت می کردند و پیروزی های سریع و عجیب به دست می آمد مثل حرکت مشروطه و انقلاب اسلامی. حتی آنها که به خاطر وابستگی به حاکم به همه چیز رسیده بودند ترجیح می دادند به جای دفاع از او با توشه ای بگریزند.

در مدل اول ساخت طبقات بالای جامعه مثل هرمی است که طبقه بالاتر آن بر روی طبقه زیرین قرار دارد و حاکم راس هرم است. بنابراین برای زدن راس هرم باید طبقات پایین را خراب کرد.

در مدل دوم طبقات بالای جامعه مانند چلچراغی هستند که حاکم مانند سیم برق یا حلقه وصل چلچراغ به سقف است. می توانی با بریدن آن سیم یا حلقه کل چلچراغ را هم خاموش و نابود کرد.

نتیجه ساختار گفته شده در جامعه ما چه بوده است؟ عملا وقتی قدرتی حاکم است همه چیز به دست اوست. همه از او قدرت و وجاهت می گیرند، او که برود کلی از بزرگان و نخبگان هم با او می روند. نتیجه این می شود که نفر بعد هم طبقات و نخبگان دست ساز خودش را می آورد. این قشر دست ساز و وابسته هم فقط به اویی اعتنا و اتکا می کنند که بالایشان کشیده است پس به باقی مردم بی توجه می شوند و حاکم هم هر روز در میان چنین کسانی هر روز از مردم بیشتر فاصله می گیرد تا آنقدر که کاسه صبر شمار زیادی از مردم لبریز شود و تلاش کنند او را سرنگون کنند. چلچراغ فرو می افتد و بازی از نو.

دو چیز این چرخه را تشدید کرده است: نفت و دخالت خارجی. نفت رزق مردمان را هم به حاکم سپرده و دخالت خارجی دست ساز بودن و بیگانه بودن طبقات بالا را بیشتر کرده است. نتیجه تکرار این چرخه به روشنی خورد شدن چلچراغ های ایران است. نه تجربه کشورداری انباشته می شود نه ثروت نه طبقات اجتماعی و اقتصادی شکل می گیرند. ما سازش و تکامل را یاد نمی گیریم. حکومت یا وابستگان به او همیشه بیم سرنگونی دارد و بلندمدت فکر نمی کنند. مردم همیشه برای تقرب به حاکم و رسیدن به منافع فردی با هم رقابت می کنند تا وقتی که خونشان به جوش بیاید و انقلاب کنند. وقتی هم انقلاب کنند چون حکومت هیچ قاعده و سنت و قانون و مرجعی بیرون از خودش را باقی نگذاشته است و طبیعت اصلی مردم در محیط استبدادی هم گرفتن کلاه خویش و بیرون کشیدن گلیم خویش است به زودی همه به زندگی خود می پردازند و حاکمی را بی محدودیت و نظارت واقعی باقی می گذارند تا به تدریج بر آنها مسلط شود. وقتی قاعده میان حکومتی نیست تنها سکه رایج شرایط انقلابی مخالفت نفی گذشته است و به زودی کسانی میایند که نانشان در نفی گذشته و میراثداران آن است. اینها حاکم را به تقویت خود و فاصله گرفتن از مردم می کشانند تا چلچراغی جدید بیارایند.

مطلب بالا برگرفته از سلسله یادداشت های قدیمی عباس عبدی به نام "سرنوشت محتوم" است که البته توضیح و تمثیلش از من است. خیلی مطمئن نیستم اوضاع همیشه در ایران و اروپا کاملا همینطوری باشد که او توصیف کرده است اما مطمئنم و با گوشت و پوست می فهمم که هرم بهتر از چلچراغ است.

همیشه خواسته ام جوری زندگی کنم که جمهوری اسلامی از من نیرو بگیرد نه من از او. نه نانم را به او بسته ام. نه در بیشتر برخوردهایم با دیگران جوری عمل می کنم که اعتقاد من به اسلام و جمهوری اسلامی منشاء قدرتی برایم باشم.

اگر مذهبی ها و حزب اللهی ها نکته بحث بالا را بفهمند سرتا پا درگیر شغل دولتی و پول دولتی نمی شوند. کار آزاد می گیرند. تشکل فرهنگی شان را به بودجه سپاه و فلان سازمان و بهمان نهاد وصل نمی کنند. می روند دنبال اقتصادی بودن فعالیت فرهنگیشان. پول گرفتن از فلان پولدار مذهبی (نه البته آنهایی که بند نافشان باز به حکومت وصل است) برایشان شرف دارد به گرفتن ردیف بودجه دولتی یا کمک از بیت رهبری. در مساله حجاب دایم قانون بودن آن را توی سر مخالفین نمی زنند و سعی می کنند کمی آنها را اقناع کنند. اندکی حجب و حیا که از روی اعتقاد باشد یا کمی رعایت که دیگران به خاطر اینکه می دانند آنها مسلمان ملتزم هستند (نه وابسته به قدرت) جلویشان بکنند بسی از چادرهای حاصل از آیین نامه و رعایت کردن های از ترس گزینش برایشان پرقدرتر است. مظاهر بی دینی یا تبلیغات سکولاریسم و … را که می بینند فورا دست به دامن حکومت نمی شوند که بیا سانسور کن که بیا توقیف کن که بیا بازداشت کن. این کارها آنها را تبدیل به لامپ های چلچراغ می کند و آنقدر همزمان آنقدر به سایر اقشار فشار می آورد که دنبال این بروند که سیم چلچراغ را ببرند. در چنان روزی این دوستان اجازه دینداری شخصیشان را هم پیدا نمی کنند.

اگر حکومت نکته بحث بالا را بفهمد حاضر نمی شود در مباحث مختلف به یک اقلیت (ولو بزرگترین اقلیت جامعه ای که اکثریت ندارد) تکیه کند. سعی نمی کند نارضایتی سایرین را با تقویت عجیب و قریب حامیانش با سهمیه و گزینش و فرصت های اختصاصی ساکت کند. می فهمد که این قشر حامی با این حمایت ها نازپرورده و گلخانه ای می شود. می فهمد که تفسیرهای عجیب و قریب از مثلا قانون اساسی و اسلام به نحوی که اقشار غیرحامی احساس آپارتاید کنند در کوتاه مدت کارش را پیش می برد ولی در بلندمدت هم آن اقشار را تبدیل به متخاصم می کند و فتنه های بعدی را ایجاد می کند هم شرع و قانون اساسی را از مرجعیت می اندازد. روزی که زور طرف مقابل زیاد شود نمی شود قانون اساسی را به عنوان میثاق وسط گذاشت وقتی حق راهپیماییش فقط برای حامیان ماست. حقوق ملتش را با تفسیر عجیب و غریب اختیارات ولی فقیه و سپاه کان لم یکن کرده ایم. نمی شود به شرع استناد کرد وقتی با معترض و حتی برانداز غیرمسلح معامله محارب کرده ایم. مال مردم خوری وابستگانمان را بنا به مصلحت مسکوت گذاشته ایم ولی سالها در خم کوچه ممنوعیت نمایش ساز و ورود زنان به ورزشگاه به علت مشکل شرعی مانده ایم. وقتی پیر و جوان را با عنوان کلی و مبهم تبلیغ علیه نظام و اجتماع و تبانی علیه امنیت ملی زندان کرده ایم ولی بدنامی کارهایی سوپرانقلابی که وهن اسلام و انقلاب است را مسکوت گذاشته ایم بلکه تبلیغ کرده ایم. نمی شود حتی حرف از اخلاق و حرمت زد وقتی جوانکانمان به اسم انقلابی گری حرمت از پیران انقلاب و غیرآن بردند و عتاب ندیدند. وقتی تهمت زدیم و راست دیگران را بر خود عقاب تهمت دادیم.

وقتی همه چیز را به خاطر حفظ قدرت، قابل دور زدن کردیم بترسیم از روزی که قدرت از آن ما نباشد و دستاویزی نمانده باشد.

پ.ن 1: انقلاب اسلامی به علت وابسته نبودنش به خارج و مبتنی بودنش بر اسلام که چیزی بیش از اراده حاکم است و حمایت اعتقادی بخشی از مردم با حکومت شاه قابل مقایسه نیست ولی مهم روند است. هرچه همه چیز را به اراده حاکم گره بزنیم، معیارهای بیرونی را تبصره بزنیم و حامیان خود را به خود وابسته کنیم چلچراغی تر عمل کرده ایم.

پ.ن 2: انشاءالله به زودی لینک مطلب اصلی آقای عبدی (6 یادداشت "سرنوشت محتوم") را می گذارم هر چند الان هم با جستجو در وبلاگشان پیدا می شود.

Advertisements

2 پاسخ to “جمهوری اسلامی: چلچراغ یا هرم؟”

  1. din2nid said

    شرایط جغرافیایی، از جمله مصالح ساختمانی، می تواند در این مطلب موثر باشد. بحث شیرینی است که البته قابل دنبال کردن است. اگر به نظرت خیلی عجیب می آید، اشاره کن تا توضیح دهم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: