Gravity سرطان Matrix کمیل

آوریل 20, 2014

دلم حال ساندرا بولاک رو می خواد تو Gravity وقتی چرخ می خورد با اون بازو. وقتی از بازو جدا شد و پرت شد تو تاریکی، جایی که هیشکی نبود. خریدار اون بی کسیم. اون بریدگی. بی جازبگی.

البته اینو قبلا تجربه کردم. با سرطان با شیمی درمانی، با بلاتکلیفی که هر دفعه فکر می کنی بار آخره. نمی دونی چه جوری باشی. اگه زیادی بی خیال باشی از اومدن مرگ جا می خوری یا اگه زیاد به مرگ فکر کنی امیدت رو برای زندگی از دست می دی. می فهمی چقدر زیر پات سسته. چقدر اگر قرار باشه، از دست عزیزانت، از دست پول از دست علم و تکنولوژی هیچ کاری بر نمیاد.

نه اینم نمی خوام. اینو تجربه کردم. جرج کلونی هم اومده پیدام کرده. منو چسبونده به یه سفینه که بی کسیمو اون بالا موقتا فراموش کنم. حتی خودمم یه کارایی کردم. پا شدم تا ایستگاه بین المللی رفتم. ولی اونجا هیچ چی درست کار نمی کنه. هیشکی جوابمو نمیده. من خسته نشستمو چراغا رم خاموش کردم.

راستش تو خواب و خیال جرج کلونی نیستم. اصن اون دفعه هم جرج کلونی نیومد نجاتم بده. آخه من دعا کردن بلدم. اون بیرون هم موقع چرخ زدن دعا می کردم. چه حال خوبی بود. وقتی می فهمی هیچی قابل تکیه نیست ولی می دونی یکی دیگه هست، حسش می کنی، واقعی واقعی! دعا و توسل وقرآن همش برات شفاف میشه. می فهمی همه دنیا بازیه، شجاع میشی مثل ماتریکس. از بالای آسمون خراشا می پری.

تو خواب و خیال جرج کلونی نیستم. می دونم اصل کاری یکی دیگست. حسش نمی کنم ولی حس قبلیم یادم میاد. خسته و گیجم. دعا بلدم حال دعا ندارم. می دونم باید بلند شم یه کاری کنم ولی تو فضای ماتریکسی گیر کردم. چی واقعیه چی نیست؟ پاشم خودمو بندازم تو خطر فقط برا اینکه برسم به زمین؟ کی گفته زمین واقعیه؟ اگه می خوام برم زمین که از فیلم جلوی چشمام و بوی توی مشامم و مزه توی دهنم لذت ببرم ترجیح می دم بشینم اینجا تو تاریکی ولی ریسک نکنم. خسته شدم از فورس! از دعای توی فورس! از خدایا کمک کن برسم زمین قول می دم آدم بشم. نه خدای عزیز من خودمم این حرفمو قبول ندارم چه برسه به تو. از خودم بدم میاد وقتی قولی می دم که می دونم دروغه. یاد آیه های قرآن میفتمو کسایی که قیامتو می بینن و می گن خدایا ما رو برگردون درست می شیم ولی بهشون می گن عمرا! نه که عمرا برگردونیم. عمرا که درست بشین!

دلم لوکیشن اصلی دعای کمیلو می خواد که زار بزنم خدایا ما رو عذاب می کنی؟ ما که …

بعد هیچچی نداشته باشم بگم. ما هیچچی! ما داغون! ما بی وفا! ما بی آبرو! سرمو بندازم پایین هیچچی نگم. تو دلم بگم خدا تاریخ مصرفم گذشته. فرصتام تموم شده. فاسد شدم. آرزوم اینه که برم تو جهنم ولی دلم برا مهربونی خدا تنگ بشه. کابوسم اینه که "اخسئو فیها و لا تکلمون" بشنوم. عادت کردیم که "ادعونی استجب لکم" بشنویم و وقت و حال دعا نداشته باشیم. همیشه توی دلم فکر می کنم خدا توی قرآن خودشو باجذبه تر از اونی که هست نشون داده آخه ما آدما انگار همیشه باس زور بالا سرمون باشه. توی مناجات ائمه مثل کمیل و صحیفه سجادیه دستش رو می شه که نه بابا خیلی دل نازک تر از این حرفهاست.

می خوام تموم کنم نمی دونم چه جوری.

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
كه بال مرغ آوازم شكسته است

Advertisements

2 پاسخ to “Gravity سرطان Matrix کمیل”

  1. بهروز said

    نگران شدم. مریضی پیش آمده؟ براتون دعا می‌کنم (با اینکه بلد نیستم).

    همیشه پر امید باشین!

    • انصافی said

      نه عزیزجان دوره سرطان و شیمی درمانی تموم شده ولی حال خراب نه. نوشتم که!
      وقتی مصیبت زده ام خوب چنگ می زنم به ریسمون. وقتی یه گوشه ای یه دلخوشکنکی
      پیدا می کنم بی حال می شم. بعدش بدحال می شم که چرا حتما باس دربه درم کنن که
      باور کنم چی به چیه، که تکون بخورم.
      دعا کن برا من که خوبه شومام شاید بهتر یاد گرفتی!! برد-برد!

      2014-04-21 3:51 GMT+04:30 سرطان ذهن :

      >

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: