هذیان

دسامبر 26, 2011

تاقباز خوابیدم رو تخت. لامپ مهتابی بدشکل بالاسرم چشامو می زنه. بازومو می ذارم رو چشمام. گرم می شن و تاریک. یاد قدیما میافتم. کافه های گرم و نیمه تاریک. رو مینداختیم ته کیفا خستگی در کنن و میافتادیم به حرف زدن. حرف و چایی. کل کل و کافی میکس. چه روزایی بود! چه دورانی بود! با چه جدیت و شکوهی زمانه رو نقد می کردیم. دغدغه هامونو می ریختیم وسط. همه جوون. همه دردمند. اما پر شرو شور. حاجی با نهنگ سیاهش می اومد نمک و لیمو می زد به آبجوی الکل ندیده و نمک محفل می شد. مریضو برای دانشجوا توضیح می داد و تشخیص هاشونو می گرفت. منم که تو ابرا بودم. تو ابرا بودم که فک می کردم همه چی سیستم داره. فک می کردم کتاب باید هلو باشه. آخوند باید روحانی باشه. لابد خیال کردی پاتیل شدمو هذیون می بافم. آخه تخت شیمی درمانیو چه به مستی؟ حالا خماری بگی یه چیزی!
5 صبح شده. پرستار میاد تو دستشو می ذاره روی چهارتا کلید و شترق! نور از لای دستم خودشو هل می ده تو چشام. مصبتو شکر! تو پرستاری یا ملک عذاب؟ میگه برگرد سرمتو … کنم. بر می گردم. یه دسته از موهامو روی بالش می بینم. چندشم میشه. با کچلی و بیمارستان و سرطان مشکلی ندارم. باهاش کنار اومدم. اما از دیدن این موها چندشم می شه. از بوی ماده ضدعفونی توی بخشم. انقد حالم بد می شه که خود حاج منصورم برام نوار روضه های فاش بخونه تکون نمی خورم.
ولش کن. مثنوی هفتاد من شدو اصل حرف موند. جیسون همه اینا به خاطر تو بود. نه نهنگ، نه حاجی، نه سید سکوت، نه کافی میکس. نه حتی محاسن نرم اون مرد شریفو و خنده های نمکیش هیچکدوم. من واسه خاطر تو میومدم. به خاطر تو فرانک! به خاطر تو که از اولش برا من جیسون نبودی.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: