من که زبان سکوت نمی دانستم

اوت 27, 2011

فریاد که می‌زنم زمزمه عاشقانه ات را می‌خواهم.
کناره که می‌گیرم از فراق آغوشت می نالم.
بی‌اعتنایی می‌کنم که اعتنایم کنی.
حرف جدایی که می‌زنم یعنی همه هستیم را به میانه کشیده ام.
بی رحم که می شوم یعنی مهربانی کو؟
روی برمی‌گردانم از بی آبرویی

عجیب است؟ غریب است؟
باشد. من که همه عمر پرحرف بودم. من که زبان سکوت نمی دانستم.

دلم ترانه غمگینی می‌خواهد که سروده نشده
روحم دعای اشقیا می‌خواهد که نیست
چشمم شب برفی می‌خواهد که تا صبح راه بروم و گرما از اشک بگیرد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: