کودک و شانه های خدا

اوت 9, 2011

شب مدتیست از نیمه گذشته است.

زانوانم تاب بدنم را ندارند، چشمهایم تاب باز بودن.

اما همچنان طفل سه ماهه در آغوش، خودم را گرد اتاق می کشانم.

من خودخواه جاندوست و بی خوابی به خاطر دیگری؟ از تحمل خودم در شگفتم.

از اینکه حتی کلافه و عصبانی نیستم.

چرا؟

فکری جرقه می زند.

آنقدر این کودک ناتوان و محتاج کمک من است که فکر خودم نیستم.

یاد خودم و خدا می افتم.

شاید خدا هم به خاطر ناتوانی و ضعفم است که این همه تحملم می کند.

رحمم را بر کودک بی گناهم را قیاس می‌کنم با رحمت خدا.

از فکر اینکه دل خدا هم به من این همه نرم باشد چشمانم خیس می شود.

کودک بر روی شانه ام به خواب رفته است.

من مست گرمای شانه های خدایم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: