قسمت سوم این نوشته به تاخیر افتاد برای همین با وجود تکمیل نشدن (پی نوشت ها و بند آخر) آن را منتشر می کنم تا اندکی نظم حفظ شود.
لازم می دانم شمه ای از دید خودم از صحنه جهانی را شرح دهم. راستش من به هیپوجه نسبت به دموکراسی خواهی و احترام به آزادی و دلسوزی حقوق بشردر نزد حکومت آمریکا و بسیاری از حکومتهای اروپای غربی خوش بین نیستم. علت این قضیه هم تجارب تاریخ گذشته و معاصر است. این حکومتها هرجا نفعشان بوده است از حکومت های استبدادی حمایت کرده اند[1]، منتخبین مردمی را که ساز مخالف آنها را می نواخته اند سرنگون کرده اند[2]. به تناوب بر حسب نفعشان در مورد کشورهای مختلف در مورد حقوق بشر واقع گرایی [3] یا آرمانگرایی [4] نشان داده اند. زندگی آزادی و کرامت انسانها را به راحتی قربانی اهدافشان کرده اند[5]. رسانه هایشان بنا بر منطق قدرت آماده اند تا با بزرگ و کوچک کردن واقعیات با ادعای اطلاع رسانی صحیح و بدون گفتن حتی یک دروغ افکار عمومی را در جهت خواست قدرتمندان فریب دهند. قوانین بین المللی برای دوستان و دشمنان قدرتمندان کاملا به دو شکل متفاوت اجرا می شود [6] و این تازه گذشته از قوانینی است که رسما و عملا تبعیض آمیز است [7] (مانند حق وتو و NPT). به عبارت دیگر منطق کلوپ قدرتمندان آمریکایی و اروپایی منطق قدرت است و غیر از آن هرچه هست ابزار قدرت است. البته این حکومت ها در داخل کشورهای خود به دموکراسی، آزادی بیان و حقوق بشر ملتزم هستند که آن هم با این فلسفه است که ثبات حکومتهایشان را حفظ کنند. آنها با تجربه دریافته اند احساس آزادی و کرامت در مردم و پاسخگویی حکومت به دوام آن می انجامد. البته منظور از التزام این نیست که از نقاط ضعف هر یک از اینها استفاده نمی کنند.
اگر کسی چنین دیدی به نسبت به صحنه جهانی داشته باشد خودبخود نسبت به نیت چنین حکومتهایی بدبین می شود و استقلال برایش مهم می شود.
تلقی من از میرحسین موسوی و تاحدی مهدی کروبی (با وجود روحیه عملگرایانه اش) داشتن چنین دیدی از صحنه جهانی و عمل قدرت های بزرگ بود.
جمهوری اسلامی ایران به نظر من حکومت مستقلی است. درد این حکومت به نظرم استبدادزدگی و عدم کارایی است و نه استقلالش. سناریویی که برای کشور ما پس از انقلاب روی داده و می دهد آشناست. یک حکومت وابسته به استعمار و مستبد توسط انقلابیونی با شعار استقلال از خارجی و آزادی و عدالت داخلی سرنگون می شود اوایل شور و شوق زیادی حاکم است اما با گذر زمان به بهانه درگیری با ضدانقلاب و دشمنان خارجی (که واقعی است) آزادی محدود می شود. با کاهش نظارت مردمی و بیداری رفاه طلبی انقلابیون سابق، عدالت به نفع مقامات کمرنگ می شود. حال فقط استقلال می ماند برای آبروداری حاکمان. پس هر روز بر آن بیشتر تاکید می کنند. توجیه و بهانه همه نابسامانی ها توطئه خارجی می شود. فلسفه هر کاری حتی انتخاب حاکمان و … زدن مشت محکم به دهان ایشان! به تدریج حاکمان چنان خود را متخصص مبارزه با استعمار می یابند که راضی نمی شوند صندلی را به دیگری بدهند.
داستان فیدل کاسترو در کوبا یا موگابه در زیمبابوه و شاید اسدها در سوریه.
به داستان خودمان برگردیم. در مقابله با چنین سیستمی اگر بخواهید وضع را به دوران استبداد وابسته قبل از انقلاب یا صورت بزک کرده شبه دموکرات آن برگردانید کارتان آسان است چون نیروی خارجی برای منافعش از شما حمایت می کند. استبداد داخلی را با رسانه هایش دیو سیاه می کند و شما را شوالیه سفید. با سیاست هایشان مشکلات کشور و مردم را بیشتر می کنند و چنین می نمایانند که مشکل تماما در حاکمان است. استقلال را سنجاق استبداد می کنند و به عنوان معایب حاکمان می شمرند. از طرف دیگر چنین سیاستی تا حدی زمینه ای هم در افکار عمومی دارد همانجا که برخی از مردم آنقدر سوء استفاده از اسم استقلال را برای منفعت طلبی داخلی دیده اند که در اصل آن هم تردید کرده اند.
اما اگر بخواهید در عین حفظ استقلال از بیگانه وضع را اصلاح کنید کار سختی در پیش دارید. استبداد داخلی شما را باز هم به وابسته بودن و عامل بیگانه بودن متهم می کند. نیروی خارجی مایل به قدرت گرفتن شما نیست به خصوص اگر انتخاب دیگری داشته باشد. به خاطر زمینه منفی شعار استقلال (به علت سوء استفاده حاکمان) ممکن است وسوسه شوید در مورد آن سکوت کنید به خصوص که ذکر اینکه حکام فعلی در کنار عیوب خود هنوز مستقل از بیگانه اند آن صحنه سیاه و سفیدی را که در فضای افکار عمومی لازم دارید کمرنگ می کند. در حالی که در فشار و محدوددیت حکومت رسانه ای هم برای شما نمی ماند و شاید بخواهید از رسانه های خارجی برخوردار شوید. در فضای یکطرفه داخلی مخالفین مورد حمایت قدرتهای استعمارگر به صورت دوپیگی بزرگ می شوند و شما مایل می شوید که با آنها درگیر نشوید تا نیروها در برابر استبداد تقسیم و تضعیف نشوند.
به نظرم موسوی و کروبی در وقایع سال 88 و اصلاح طلبان در وقایعی مانند تحصن مجلس ششم و یا برخورد با پرونده هسته ای بعد از سال 84 کم و بیش به این وسوسه تن داده اند.
به دلایل مختلف به نظر من پیروی از این وسوسه غلط است و هم در موفقیت جنبش ضداستبداد و هم در فردای پیروزی آن مشکل ایجاد می کند. پیروزی را عقب می اندازد چون پرچم استقلال را در دست حکومت باقی می گذارد تا همچنان با دلخوشی دادن به اقشار حامی خود ضعف هایش را بپوشاند تا با نشانه های پیروی از وسوسه آنها را عامل بیگانه معرفی کند. در صورت پیروزی هم عوامل واقعی بیگانه موج سواری خواهند کرد، مدعی سهم خواهند شد و مانع ایجاد یک کشور آزاد و مستقل خواهند گشت.
راه درست به نظر من یک جنبش استقلال طلب ضداستبدادی است. جنبشی که فقط زبان به طعن و نقد استبداد ندارد بلکه به علت ماهیت غیرحاکم خود زبان آزادی در انتقاد از سلطه طلبی نیروی خارجی (حتی آزادتر از حاکمیت) دارد. چنین حرکتی آبروی یافته از مبارزه با استبداد و ظلم داخلی را صرف وجاهت اهمیت استقلال و دفاع از کشور خود می کند و به همین دلیل چالشی نه فقط برای خودکامگان داخلی که برای اقتدارگرایان بین المللی هست. اگر به اجبار با رسانه خصم صحبت می کند یادی هم از خطاهای قدرتمندان پشت رسانه کرده اند می کند تا چنین مصاحبه ای قطعه ای از پازل رسانه ابزار قدرت نشود.
حمایت از مواضع درست کشورش را حتی وقتی دایه ها بر آن حکم می رانند را به حکم کدورت مبارزه با دایه ها سانسور نمی کند و این حمایت خلاف احساسات را راهی برای بازگشت حاکمیت از کژراهه استبداد و تردیدی در ذهن هواداران حاکمیت که جنبش ضداستبداد را از چشم رسانه های قدرت داخلی شناخته اند قرار می دهد.
جنبشی که بازی جنگ روانی دشمن علیه کشورش را هم مانند بازی سازش و سکوت و مصلحت خودکامه داخلی بر هم می زند.
سکوت بیشتر اصلاح طلبان و موسوی و کروبی در برابر حمایت ابزاری قدرتمندان جهانی از جنبش سبز و معیار نکردن عدم وابستگی به نیروی خارجی برای همراهی جنبش سبز و تمرکز بر علیت ضعف و «ماجراجویی» حاکمیت در مشکلات پرونده هسته ای به جای تقبیح سلطه طلبی خارجی و برخورد سیاسی و تبعیض در اجرای قوانین بین المملی در مورد ایران یا باعث شده است من همچنان در حسرت یک جنبش ضداستبدادی استقلال طلب بمانم.
در حسرت یک جنبش ضد استبداد و استقلال طلب (قسمت دوم)
ژوئیه 9, 2010
آنچه این اواخر داغ مرا تازه کرد یکی قسمتی از بیانیه زهرا رهنورد در مورد 22 خرداد بود که در شمارش کف خواسته های ملی می گوید:
5. موضعگيري واقع گرايانه در برابر تحريمهايي كه عمدتاً ناشي از رفتار غلط حاكميت در سطح ملي و بين المللي است، با جلب رضايت مردم
داشتم خودم را آرام می کردم که او فراتر از تبلیغات جز سران جنبش سبز نیست تا اینکه یادداشت میرحسین موسوی درباره قطعنامه 1929 را خواندم:
سرانجام و متاسفانه قطعنامه ۱۹۲۹ شورای امنیت صادر شد. قطعنامه و قطعنامه هایی که می توانست با تدبیر وعقلانیت بر کشور ما تحمیل نشود.
این اینجانب مانند روز روشن است که این قطعنامه بر امنیت و اقتصاد کشور ما اثرخواهد گذاشت. تولید ناخالص را پائین خواهد آورد، بیکاری را بیشتر خواهد کرد، مردم را در تنگنای مشکلات بیشترمعیشتی واجتماعی قرار خواهد داد، فاصله ما را ازکشورهای در حال رشد جهان بویژه کشورهای همسایه رقیب بیشتر خواهد ساخت و آخرین میخ را بر تابوت چشم اندازبیست ساله خواهد کوبید. کدام عقل سلیم است که نداند کشورما امروز پس از صدور قطعنامه آسیب پذیرتر و منزوی تر از گذشته شده است؟
۲- ازمواردی که لازم است مردم حتما بدانند خطرات امنیتی قابل پیش بینی ناشی از قطعنامه جدید است. بسیاری از ملت ما نمی دانند مسیری که با ندانم کاری و گزافه گوئی های بی مورد درآن افتاده ایم تاچه حد خطرناک است. اینکه کسانی بخواهند با بذله گوئی و رجزخوانی خیال خود ومردم را راحت کنند خیانت به مردم است.
خانم رهنورد! مگر نه این است که بیانیه تهران کاملا بادرخواست های چندماه قبل غربی ها در قضیه مبادله سوخت هماهنگ است پس حاکمیت ایران چه باید می کرد تا مسئولیت صدور قطع نامه عمدتا برعهده صادرکنندگانش قرار گیرد؟ راستی یک نمونه از موضع گیری واقع بینانه تان را پیشنهاد بدهید.
آقای موسوی! شما در زمان مدیریت خود، همان زمان که در نامه ای که برای امام برده شد اقتصاد مملکت را قادر به ادامه جنگ ندانستید هم لازم می دید همه چیز در شرایط خطیر به مردم گفته شود؟ آیا ترساندن مردم از تبعات قطع نامه ای که برنامه موشکی و تسلیحات متعارف ایران را هدف گرفته است کمک به جنگ روانی دشمن نیست؟ آیا ترسیدن مردم کمکی به حل مشکل می کند؟ مگر این نیست که همیشه جو روانی تهدید و ترس قبل از حمله کمک کار آمریکا در حمله به کشورها است؟ آیا شما به رفع تهدید کمک کرده اید و رسانه های دولتهای خارجی از چنین بیانیه ای ناراحت می شوند؟ راستی در تصمیم برای خاتمه جنگ چندنفر محدود به تصمیم رسیدند و سپس با مجلس هماهنگی شد یا اینکه تصمیم به مجلس واگذار شد؟ یک نمونه مثال بزنید که کشوری در حال تهدید خارجی به رفراندوم رجوع کرده باشد.
در این نوشته ها احساس مادری برای ایرانی که به دست دایه سپرده شده نیست. احساس مادرانه ای که در بیانیه های اولیه موسوی بیشتر دیده می شد و او را از مخالفان جمهوری اسلامی که با بیگانه همکاری می کنند متمایز می کرد.
در این نوشته ها همان ایرادی هست که ما به حاکمیت می گیریم. غریب نوازی و خویش آزاری! اینکه بیگانه به منافع ملی خود می اندیشد پس توقع دوستی از او نداریم کافی نیست. حتما میان کشوری که منافع ملی خود را در دروغ و دورویی و آدمکشی می بیند و آنکه اینگونه نیست تفاوت است. چگونه می شود اخلاق را در سیاست داخلی مطالبه کرد ولی در سیاست خارجی نه؟ اگر بخواهیم کمی کوتاه بیاییم و بدون اینکه ضداخلاق شویم منفعت طلب باشیم می شود نسبت به ظلم و دورویی کشوری با کشور دیگر ساکت ماند ولی در عجبم از سکوت یا مسامحه در قبال ظلم و قانون شکنی بیگانه ای نسبت به کشور خودمان که نه اخلاقی است و نه منفعت آمیز.
نباید جوری از حاکمان انتقاد کنیم که اگر خودمان حاکم بودیم هم نتوانیم به انتقادمان عمل کنیم چون اخلاقی نیست. حق طلبانه نیست قدرت طلبانه است.
نباید صدای اعتراض مان به اشکالات مسئولین داخلی و بلکه کل نظام بلندتر از محکومیت ظلم خارجی باشد که سابقه حمایت از استبداد داخلی و کودتا علیه جنبش های ملی را دارد. حاکمیت می گوید چون خارجی سوء استفاده می کند ساکت شوید و با مشکلات حکومت بسازید تا وابسته نبودننتان را اثبات کنید ولی من می گویم باید چنان بر ظلم خارجی تاخت و از حق ایران و استقلال آن (حاکم هر که می خواهد باشد) دفاع کرد که اثر سوء استفاده بیگانه از انتقادات و اعتراضات به حق خود را نیز خنثی کرد.
در حسرت یک جنبش ضد استبداد و استقلال طلب (قسمت اول)
ژوئیه 9, 2010
مدتهاست می خواهم نقدی بر عملکرد میرحسین موسوی بگذارم. مثل همه کارهایم وسواس دارم که دقیق باشد. می خواهم طوری بنویسم که آنچه از او یاد گرفته ام و تحسین می کنم هم جایی پیدا باشد مثلا دو پست انتقاد و ستایش که به هم لینک هم داشته باشند. اما گویا سنگی بزرگ است و کار و زندگی و دخل و خرج فرصت آن را نمی دهد. پس عجالتا نقدی نکته ای را که به تازگی آزارم می دهد می نویسم.
در موضع گیری های میرحسین موسوی پس از انتخابات نکته ای که مرا آزار می داد عدم تاکید بر استقلال طلبی از بیگانگان و اشاره نکردن به خیرخواه نبودن آنان برای ایران بود. دقت کنید می گویم عدم تاکید و نه عدم اعتقاد یا سکوت.
در بیانیه های پیاپی موسوی در کنار نقد و محکومیت اقدانات سرکوبگرانه حکومت و در حالی که مقامات آمریکایی و اروپایی برای سرکوب معترضان اشک تمساح می ریختند اشاره ای به اینکه آنها دورویی می کنند و با حکومت هایی با رفتارهایی به شدت سرکوبگرانه تر از آنچه حکومت ایران پس از انتخابات کرد روابط عمیق سیاسی افتصادی و امنیتی دارند، نمی شد. اشاره نمی شد که ما در گزارش های رسانه های عربی متعلق به شاهزاده های حکومت های استبدادی در مورد حوادث ایران صداقت نمی بینیم و آنها بهتر است به همین مشکلات در کشور خود بپردازند.
در کنار درخواست ها و توصیه ها به مسئولین حکومت توصیه ای به مقامات خارجی گفته نمی شد که شما اگر واقعا خیرخواه ملت ایران هستید حق هسته ای ما را به رسمیت بشناسید. تحریم های مختلف این 30 سال را برچینید تحریم هایی مثل تحریم قطعات هواپیماهای غیرنظامی که فقط جان مردم عادی را می گیرد. چرا از تروریست ها بر علیه ایران حمایت می کنید؟
حداکثر گفته می شد که ما نه انگلیسی هستیم و نه آمریکایی! تازه همینجا هم کنایه ای به رفتار احمدی نژاد زده می شد.
از نمودهای دیگر این اشکال تاکید بیشتر بر علیت رفتار به اصطلاح ماجراجویانه احمدی نژاد در مشکلاتی که آمریکا و متحدانش برای ایران بوجود می آورند است در حالی که تاریخ سی ساله انقلاب خلاف این را می گوید. اقدامات هاشمی که در مقطعی آمریکا را بزرگترین شریک خارجی ایران کرد با وتوی قرارداد یک میلیاردی کمپانی نفتی کونوکو توسط کلینتون مواجه شد و تنش زدایی و گفتگوی تمدنهای خاتمی با محور شرارت خواندن ایران. همکاری ایران در سرنگونی طالبان و لابی دیپلمات های ایران نزد مجاهدین برای امتیاز دادن به متحدان آمریکا چون کرزای هم پاداشی بیشتر از اتهام همکاری با الفاعده نگرفت. سیاست همکاری و مذاکره حسن روحانی با سه کشور اروپایی هم جابجا با خیانت و بهانه جویی آنان مواجه شد.
احمدی نژاد با طرح نادقیق مسئله هولوکاست، نادیده گرفتن نظرات کارشناسان و دیپلماتها و اقدامات نمایشی چون فرستادن نامه و عدم دقت در انتخاب کلمات برای کشور هزینه ایجاد کرده است اما دشمنی آمریکا و متحدین غربی اش از زمان او آغاز نشده است و بیش از آنکه واکنشی به روش احمدی نژاد باشد سوء استفاده از ضعف او برای ادامه و تشدید دشمنی سی ساله شان است.
به نظر من کمک گرفتن از نیروهای خارجی حامی ظلم و استبداد که از دموکراسی و حقوق بشر به عنوان ابزار سیاسی استفاده می کنند مانند خون آلوده به هر جنبش ضداستبدادی و آزادیخواهی لطمه می زند حتی اگر این کمک گرفتن در سکوت نسبت به نیروی خارجی و نقد غیرمنصفانه حاکمیت استبدادزده در کشمکش با نیروی خارجی باشد. چنین جنبشی به یک ایران آزاد و مستقل نخواهد انجامید.
