آقای توکلی در جلسه ای گفته اند که اگر موسوی به قانون متوسل می شد، می توانست رییس یک حزب 13 میلیونی باشد و از دولت انتقاد کند و حتی دور بعد به طور طبیعی رییس جمهور شود.

این نظریه را اصولگرایان دیگری هم مطرح کرد اند. به نظر من این فرض از اساس غلط است. البته اعتقاد به غلط بودن این به معنای درستی اقدامات میرحسین موسوی نیست که من انتقادهای مختلفی از کارهای او داشته ام (اینجا و اینجا).

جواب کوتاهش این است که موسوی با رای 13 میلیونیش به عنوان اپوزیسیون داخل نظام چه کاری بیش از خاتمی با 2 پیروزی با رای بالای 20 میلیون می توانست بکند؟

اما کمی دقیق تر:

اگر موسوی به شورای نگهبان شکایت می کرد نتیجه همین می شد بدون اعلام ریز صندوقها و حتی احتمالا بدون بازشماری 10 درصدی. بسیاری از اصلاح طلبان بازداشت و محاکمه می شدند اما این بار اتهامات از نوع توهین به رییس جمهور، نشر اکاذیب و تبلیغ علیه نظام (مثلا به خاطر مصاحبه با بی.بی.سی فارسی و …) می بودند.

موسوی در بهترین حالت تشکری از جانب برخی اصولگرایان می گرفت. رهبری در نماز جمعه بعدی می گفت برخی کاندیداها فریب خوردند (اعلام پیروزی ساعت 11) که زود متوجه شدند. منصوبین رهبری به به و چه چه می کردند که موسوی و اصلاح طلبها قصد آشوب داشتند اما با یک نهیب رهبری بر خود لرزیدند. در طول چند سال این تشکر و آن هدایت یافتن جای خودش را می داد به اشاره به توطئه بزرگی که خنثی شده است.

کروبی را با توجه به رایش چنان به سخره می گرفتند که دیگر نتواند کار سیاسی کند. انتقاد موسوی از دولت هم توسط اصولگرایان کینه او از احمدی نژاد بابت شکستش در انتخابات تحلیل می شد (همانطور که در مورد هاشمی شده بود). جواب هر انتقادی از احمدی نژاد و تقبیح قانون شکنی هایش یادآوری دموکراسی به منتقدان بود. جناب توکلی همین انتقادهای فعلیش را هم دست به عصا می کرد چون از پایگاه رای موسوی و تمایلاتشان خبر داشت و راضی نبود موسوی حتی دور بعد ریس جمهور شود.

اما کار به همینجا محدود نمی شد. اصولگرایانی که نتوانسته بودند احمدی نژاد 17 میلیونی 2 مرحله ای را لگام قانون بزنند در زیر فشار پر رای ترین ریس جمهور تاریخ انقلاب له می شدند. دیگر اختلاف بر سر وحدت جبهه متحد و جبهه پایداری نبود، با فشار دولت اکثر کسانی که از تیم دولت نبودند (شاید حتی خود جناب توکلی) از لیست اصولگرایان حذف می شدند. بیشتر کاندیداهای اصلاح طلب رد صلاحیت می شدند. شاید جناب مشایی کاندیداهایش را علنی تر معرفی می کرد. اختلاس 3000 میلیاردی کشف نمی شد یا اگر می شد همان استیضاح مسخره وزیر هم برگزار نمی گشت.

در مورد سرنوشت معرفی معاون اول و برکناری وزیر اطلاعات توسط رییس جمهور بی رقیب و محبوب و قهرمان شکست هاشمی و اصلاح طلبان هم نظر نمی دهم که خواننده خودش پیش بینی کند.

حاصل سخن اینکه برخی اقدامات موسوی غلط بود ولی نادیده گرفتن تجربه برخورد آقای خامنه ای، دستگاههای منصوب ایشان و اصولگرایان در برابر قانونگرایی خاتمی در ایجاد سناریویی شبیه آنچه در بالا آمد  و محاسبات حاصل از آن در ذهن کسی مانند موسوی بی انصافی و مانع اشتباهات آینده است.

* نوشته مرتبط

* رفتار حاکمیت در برابر اصلاح طلبان و منتقدین ماند اسرائیل در برابر فلسطینی ها و غرب در برابر ایران است که چون به هیچ حد و عهد و قانونی پایبند نیستند رادیکالیسم را در طرف مقابلشان تقویت می کنند و همزمان او را به رعایت قوانین و عرف و مصالح بین المللی فرا می خوانند.

اصولگرایان و فتنه احمدی نژاد

چه احمدی نژاد را نفوذی بدانیم چه قهرمانی که توسط نفوذی ها ربوده شد، سؤالی که پیش می‌آید این است که چرا اینچنین شد. چرا فتنه احمدی نژاد مورد حمایت و تأیید رهبری و علما و حزب اللهی ها و احیاگر انقلاب و … از فتنه 20 ساله سبزها عمیق‌تر است. در مورد اصحاب آن فتنه به دنیاطلبی و مال حرام و خستگی از مبارزه و زاویه با ولایت و … اشاره می شد. در آن فتنه حمایت امثال هاشمی باعث گسترش فتنه شده بود. اینجا چه شد که مشکل اینقدر بزرگ شد؟ بزرگترین خطر برای اسلام و حذف رهبری و …

اصولگرایان باید چه می‌کردند که نکردند؟

به نظر من مشکل آنها در عدم اصولگرایی شان است. خوبی یک نفر و انقلابی بودن و مخلص بودن و … دلیل عدم نظارت بر او یا اجازه تخطی از قانون نمی شود. حق انتقاد حتی از بهترین ها و تساهل حتی نسبت به انتقادهای مغرضانه مانند واکسن در برابر چنین بیماریهای مهلکی است. مسلمانی فقط به جای مهر نیست. به راستگویی هست. اگر دنیاپرستی و اشرافی گری بیماری یا نشانه آن است خودمحوری و مشورت ناپذیری، متملق پروری و عجب پرکاری و دینداری و … هم هست. همه این‌ها در اصولگرایی هست اما امان از مصلحت گرایی ها و اهم و مهم کردن‌های بیجا (وقتی تزاحم نیست)!! امان از خوشحالی از انحراف رقیبان و دست کم گرفتن انحراف برای نورچشمی ها.

اصولگرایی و کفر و ایمان

قشر قابل توجهی از مردم عملا سکولاریسم را در زندگی پذیرفته اند. برخی دین را به اعتقاد به خدا تقلیل داده‌اند و اندکی حتی روحیه ضددینی پیدا کرده اند. این از نگاه به ظاهر شهرهای بزرگ و کارکردن در محیط خیلی از شرکتهای خصوصی و رویت صفحات فیس بوک هموطنان هویداست. قسمتی از نیروهای انقلابی برای راضی کردن این قشر در درجات مختلف سکولاریسم را در فکر سیاسی خود پذیرفته اند.

خوب چاره این دردها از منظر اصولگرایی چیست؟ قشر غیردیندار را چگونه می‌شود به دینداری مایل کرد وقتی حتی حاضر به حضور در محافل سنتی تبلیغ دین نیست؟ یک راهش در اصولگرایی است. پایه دینداری ایمان به غیب است. ریشه بسیاری از اباحیگری ها ضعف ایمان به غیب است حتی اگر ابراز نشود. غیب محسوس نیست.

وقتی فرد شکاک یا غیرمعتقد می‌بیند دینداران و اصولگرایان تقریباً در هر شرایطی به اصول و ارزشهای خود پایبندند. حتی حاضرند سختی بکشند یا شکست بخورند ولی مرتکب آنچه ناحق می‌دانند نشوند. به این فکر می‌افتد که لابد خبری هست. چیزی هست که اینان را وا می‌دارد به ظاهر خلاف منفعت خود عمل کنند.

این را بگذارید در کنار آن رفتاری که هر اصلی را با مصلحتی تبصره می زند. وجود مخالف بدحجاب را نشانه بی دینی مخالفان می‌شمرد ولی موافق بدحجاب را نشانه عمق اعتقاد مردمی به انقلاب. اجرای هر قانونی را اگر ضدانقلاب یا غیردینداران از آن (سوء) استفاده کنند لغو می‌کند (حتی بدون تشریفات تغییر قانون). حزب اللهی ها ولو با تدارکات سپاه و بسیج همیشه راهپیمایی خودجوش می‌کنند ولی برای مخالفین گویا اصل 27 قانون اساسی را موریانه خورده است. این را قیاس کنید آن نگاهی حفظ نظام را مهمتر از واجبات دین می‌شمرد و چنان تفسیری از این گزاره می‌کند که هر عملی از مدعیان حفظ نظام را توجیه می‌کند. دیندارانی که هرچه کوتاهی و اشتباه بکنند شکست نمی خورند چون بر اساس تئوری شان برای حفظ نظام مجاز به دست زدن به هرکاری هستند. هیچ وقت مانند علی ع مجبور به قبول حکمیت اجباری برای وفای به عهد نیستند. مانند مسلم پیروزی را به خاطر ناجوانمردی از دست نمی دهند. جلوی عمرعاص حیا دست و پا گیرشان نمی شود.

حاصل رویکرد دوم این است که بی اعتقادان هرروز مطمءن شوند که مسلمانی دکانی برای دنیاداری است و خبری از غیب نیست. وگرنه این چه غیبی است که هیچ قیدی بر عمل معتقدانش نمی گذارد. عمل به نفع خود و جناح خود و توجیه کارهای خود که نیاز به ایمان به غیب ندارد، نفس آدمی بی هیچ اعتقادی مشغول همین کارهاست.

اینجاست که اصولگرایان برای دیندار کردن مردم محتاج اصولگرایی اند.

شخصاً متوجه نمی‌شوم انگیزه از حفظ حکومتی اسلامی به روشی که باعث بی دین کردن مردم می‌شود چیست؟

دغدغه این روزهایم جمهوری اسلامی خواهی است. یعنی نظامی مبتنی بر خواست مردم و درچارچوب قوانین اسلام. در دو سوی این مفهوم یکی جمهوری خواهی لیبرال وجود دارد که مبتنی بر خواست مردم است ولی حقوق بنیادین خود را اعلامیه حقوق بشر (یا چیزی نزدیک به آن) می شمارد و دیگری جمهوری اسلامی موجود و تلقی حاکمیت از حکومت ولایی که زمینه های دچار شدن به مرض استبداد را دارد و به مرور ارتباطش با خواست مردم و حتی قرائت دینی موردپسند مردم (و گاه حتی علمای اسلام) قطع شده است.

اصلاح طلبان به تدریج رودربایستی و تعارفات را کنار گذاشته اند و رویکرد اول را با این تکمله که خودشان مسلمان هستند و اعتقاد دارند چنان حکومتی بیشتر به نفع اسلام است (ترکیه را مثال می زنند) توصیه می کنند. این معنا در سخنرانی امیرارجمند در UCL و نامه تاجزاده به مطهری روشن است.

اصولگرایان هم که اصولا چندان به گفتگو وارد نمی شوند و سکوت و تاییدشان از اقدامات غیرقابل دفاع چیزی جز یک اصل (اطاعت از ولی فقیه) برایشان نگذاشته است.

بااطمینان می دانم که جمهوری اسلامی موجود را نمی خواهم ولی به نظر می رسد رویکرد اول هم عملا حکومتی اسلامی نیست و در عمل هم نمی تواند همه اسلام را اجرا کند (اسلام سکولار یا لیبرال). اصولی از اسلام اجرا می شود که با اعلامیه حقوق بشر تضاد نداشته باشد و این اسلام مشروط با فهم من از مسلمانی هم خوان نیست.

دغدغه این روزهایم جمهوری اسلامی خواهی است. می خوانم، فکر می کنم  و نیاز زیادی به سوال و گفتگو دارم (اگر امور روزمزه بگذارد).

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.